نامه اسحاق الماسی به دوست قدیمی اش عباس فرجی

با سلامی گرم به دوست قدیمی و همشهری عزیزم عباس فرجی زمان زیادی است که از تو خبری ندارم اما همیشه پیگیر بوده و منتظر می باشم، منتظر خروجت از سازمان و شنیدن صدای گرمت و یا عکسی جدید از روی مبارکت . عباس جان همیشه خاطرات ما را به هم پیوند می زند و […]

با سلامی گرم به دوست قدیمی و همشهری عزیزم عباس فرجی

زمان زیادی است که از تو خبری ندارم اما همیشه پیگیر بوده و منتظر می باشم، منتظر خروجت از سازمان و شنیدن صدای گرمت و یا عکسی جدید از روی مبارکت .

عباس جان همیشه خاطرات ما را به هم پیوند می زند و من نیز با آنان سرگرم و گاها با بعضی از آنها به خنده افتاده و مسرور می شوم، یکی از آن خاطرات که همیشه موجب خنده من میشود مربوط به دوره تکاوری در آنجا بود که ما با هم بودیم و در جایی باید پشتک وارو میزدیم و مسیر را طی میکردیم اما تو اصلا بلد نبودی پشتک بزنی و نمیدانستی چطور انجام بدهی و این سردرگمی و ناشی گری درانجام ندادن آن خنده همه گروه را به همراه داشت و ما کلی با این حرکتت خندیدیم و با تو شوخی کردیم.
عباس امیدوارم که هرچه زودتر با یک حرکت خوب، با قدرت و خواستن، خود را از قید و بند این گروه رها کنی.

عباس جان من الان دارای زن و فرزند می باشم و افسوس میخورم چرا زودتر جدا نشدم و عمرم را در آنجا تلف کردم .میدانم مادر پیرت در انتظارت می باشد و برادر و خواهرانت نیز منتظرند! فقط یک خواستن و حرکت به جلو را میخواهد که با شناختی که از تو دارم میدانم میتوانی و انجام خواهی داد. به امید دیداری مجدد در دنیای واقعی .

اسحاق الماسی