خاطرات تلخ سال ۶۷ و عملیاتی که یک هفته ای تدارک دیده شد
در مورد حماقت رجوی موسوم به عملیات فروغ جاویدان در مرداد ماه سال 67 دوستان زیادی طی سالهای گذشته از زاویای مختلف به ابعاد خسارات زیانباری که رجوی از هر بابت به بار آورده پرداخته اند . قبل از بیان خاطراتم ذکر این موضوع را ضروری می دانم که رجوی هیچگاه تحلیل درستی از شرایط […]
خاطرات خوش را به اشتراک بگذاریم
بنده علی پوراحمد نجات یافته از تشکیلات سیاه و فرو برنده فرقه مخرب رجوی مقیم ایران در استان زیبا و سرسبز گیلان هستم . شخصا اهل مسافرت و گردشگری هستم و خیلی هم با ذوق و علاقه و اشتیاق وافر چنین امر خطیری را دنبال میکنم تا از لذتهای زندگی و شادیهای احیا کننده آن […]
زندگی من در سازمان مجاهدین خلق – قسمت بیستم و پایانی
در قسمت قبل اشاره کردم که با سازماندهی جدید افراد می خواستند به زعم خودشان ریشه محفل ها را بسوزانند. حکمت مرا در سالن غذا خوری دید و گفت: انتقالت به مقر جدید کمی عقب افتاده است، ولی آمادگی اش را داشته باش. به او گفتم چند روز دیگر بایستی بروم؟ در جواب گفت: به […]
زندگی من در سازمان مجاهدین خلق – قسمت نوزدهم
در قسمت قبل به جشنی که به مناسبت آزادی مریم رجوی برگزار شد، اشاره کردم. مریم رجوی پیام داد: بزرگترین پیروزی را کسب کردیم. رجوی همیشه خودش را در نقطه پیروزی می دید ولی برای ما سئوال شده بود چرا همیشه شکست می خورد! نشست های جدید در مقرها استارت خورد. نشست های مضحک و […]
محرم های تلخ در تشکیلات رجوی
ایام محرم برایم زنده شد گر چه تلخیهای محرم در سازمان مجاهدین برایم یادآوری میشود. با آمدن ماه محرم، خاطرات تلخ روزهایی که در سازمان مجاهدین سپری کردم دوباره زنده میشوند. من که از کودکی عضو هیئت محله بودم و تمام ایام محرم را در حسینیه سپری میکردم، در کنار پدرم که خادم حسینیه بود، […]
سوال های چالشی دخترم – قسمت دوم
در قسمت قبل از دخترم نیایش گفتم که با سوالات خود مرا به چالش می کشید و من را به سالهای قبل و آشنایی با مجاهدین خلق می برد. غرق در افکار سالهای آشنایی با مجاهدین خلق بودم که بار دیگر صدای نیایش از زیر پتوها و بالشت های که زیر آن مخفی شده بود […]
چگونه در تیرانا هم تمام آزادی ها را از اعضا سلب کردند
با یک نگاه به محلی که بعد از اخراج از عراق در آن سکونت یافتیم تمام خاطراتم در جلو چشمان رژه میرفتند. بعد از چند سال به منطقهای از تیرانا رفتم که عمده افراد بعد از خروج از عراق در آنجا اسکان داده میشدند. تعداد زیادی آپارتمان در آن ایام در اختیار ما گذاشته بودند. […]
خاطرات عین الله شعبانی از ملاقات با خانواده تا فرار از اشرف
برای بیان این موضوع بهتر است به سرفصل چیزی که شروع تصمیم گیری من برای فرار از سازمان مجاهدین بود برگردم. بعد از سقوط صدام نیروها همه مسئله دار بودند. دیگر اسمی از عملیات در نوار مرزی ایران نبود ، دیگر خبری از صدام که از سازمان مجاهدین خلق حمایت کند، نبود. بعد از سقوط […]
سوال های چالشی دخترم – قسمت اول
دیشب طبق معمول داشتم مسابقه پرتقال و اسلوونی در مرحله یک هشتم نهایی یورو 2024 که در ورزشگاه فرانکفورت ارنا برگزار میشد را نگاه می کردم که دختر نازنینم از پشت روی چشمانم را گرفت و بطوریکه احساس نوعی حسادت به او دست داده باشد، گفت: بابا منو دوست نداری؟ گفتم چرا عزیزم تو تمام […]
زندگی من در سازمان مجاهدین خلق – قسمت هجدهم
در قسمت قبل اشاره کردم که بعد از پیام رجوی همه متناقض شده بودند. پچ پچ بین نفرات زیاد شده بود. به همدیگر می گفتیم یعنی چی که بایستی سلاح را تحویل دهیم؟! ناگفته نماند از ته دل خوشحال بودیم که آمریکا می خواهد تمام سلاح ها را تحویل بگیرد. زودتر تعیین تکلیف می شدیم. […]
خدا سرنوشت مرا از سر نوشت
مسعود رجوی بارها در نشستهای مختلف مدعی بود که هیچ فرقی بین یک فرمانده و یک رزمنده وجود ندارد الا در برخی امکانات کاری که بالاخره نیاز کاری او میباشد، اما به لحاظ خورد و خوراک و درمان و امکانات رفاهی هیچ تفاوتی بین اعضا وجود ندارد. حالا به یکی از مواردی که ایشان مدعی […]
روزی که آزادی را با تمام وجود حس کردم
هفتم تیر 83 روزی بود که توانستم از فرقه جهنمی مجاهدین خلق رهایی یابم. تصمیم برای رهایی و فرار از سازمان مجاهدین خلق لحظه ای نبود، بلکه از مدتها قبل این جرقه به ذهنم زده بود که دیگر در مناسبات سازمانی که پایه های آن بر دروغ، ریاکاری و فریب سوار شده ماندن، خیانت به […]