در بارگه خدایگان‌

مهندس مسعود خدابنده در کتاب تهران تا تیرانا اشاره می نماید: من مریم رجوی را اولین بار در اورسورواز در حومه پاریس دیدم. آن موقع او مسئولیت دفتر مسعود رجوی و خانه‌داری وی را برعهده داشت. آن زمان من به تیم حفاظت مخصوص او وارد شده بودم تا زن رسمی آن زمان مسعود، یعنی فیروزه […]

مهندس مسعود خدابنده در کتاب تهران تا تیرانا اشاره می نماید:

من مریم رجوی را اولین بار در اورسورواز در حومه پاریس دیدم. آن موقع او مسئولیت دفتر مسعود رجوی و خانه‌داری وی را برعهده داشت. آن زمان من به تیم حفاظت مخصوص او وارد شده بودم تا زن رسمی آن زمان مسعود، یعنی فیروزه بنی‌صدر، را تعقیب کنم. از همان روزهای اول مشخص بود مریم کسی نیست که خط قرمزی برای خودش داشته باشد و روشن بود که تصمیمش را گرفته تا هر طور شده، از طریق مسعود خودش را در سازمان بالا بکشد.

بعد از طلاق مسعود از فیروزه، کمی مسائل برایم روشن‌تر شد و دقیقاً دریافتم که چرا فیروزه نتوانست تحمل کند و فرار کرد. مریم در ظاهر جاروکشی خانۀ رجوی را می‌کرد؛ ولی بلایی بر سر فیروزه آورد که او تصمیم به جدایی گرفت. مریم به‌اصطلاح قاپ مسعود را دزدیده بود و البته به نقاط ضعف مسعود هم به‌خوبی واقف بود. بدتر از همه اینکه مریم حاضر بود برای رسیدن به هدف هر کاری بکند.

آن روزها مریم که هنوز به‌طور رسمی زن مهدی ابریشمچی بود، ۹۰ درصد وقتش را در کنار و واضح‌تر بگویم در اتاق مسعود می‌گذراند. من به خاطر کارم که حفاظت بود، نمی‌توانستم متوجه این موضوع نشوم! مریم ماه‌ها به خانۀ خودش نرفت و کمی بعد، متوجه شدم او حامله شده است. یک روز اطلاع دادند که مریم باید به بیمارستان برود و دو ماشین (بدون حفاظت و پروتکل بالا) آماده کردم و مریم را به بیمارستان بردم. آنجا دکتر صالح رجوی (برادر مسعود رجوی) منتظر بود و مریم را برای عمل منتقل کردند که البته قرار نبود من سؤالی بپرسم و نپرسیدم؛ ولی طولی نکشید که از اتاق عمل خارج شدند. مریم حال خوشی نداشت. آن روز مریم برای کورتاژ و سقط‌ جنینی که مشخص بود از آن مسعود رجوی بود، به بیمارستان مراجعه کرده بود.

زمان شروع انقلاب ایدئولوژیک و بعد از ارتباط علنی مریم با مسعود، بیشتر به آن‌ها نزدیک شدم و به‌قولی مریم روی من حساب می‌کرد. یعنی هر دو، من را به‌صورتی دوست خصوصی خودشان حساب می‌کردند. بخشی از کار من شد کارهایی که نمی‌توانستند به اعضای سازمان (بالا یا پایین) بدهند. از بردن مریم برای خرید لباس تا پیداکردن لیموشیرین (که در فرانسه خیلی قابل‌دسترس نیست) برای مسعود! از پیداکردن ویلا و انتقال مخفیانۀ مریم برای تعطیلات به جنوب فرانسه و جنوب اسپانیا، تا پیدا‌کردن سوزن برای سلاح کمری مسعود رجوی.
مریم هیچ‌وقت در جریان طلاق‌ها از مسعود جدا نشد و البته طبق آن تئوری نباید هم می‌شد. یعنی همۀ زنان از شوهرانشان طلاق گرفته بودند تا زن مسعود باشند. من در جلسات زنان با مسعود حضور نداشتم؛ ولی وجود این جلسات بالطبع از چشمم مخفی نمی‌ماند. در این جلسات مریم هم همیشه حاضر بود. یادم هست در سال ۲۰۰۸ وقتی در عراق اولین بار این بحث را از یکی از زنان جداشده که به من اعتماد داشت شنیدم، خیلی برایم شوکه‌کننده نبود. بعدها از چند زن دیگر هم شنیدم که البته اکثراً با صحبت عمومی دربارۀ آن موضوع مشکل داشتند و خصوصی می‌گفتند.

سال‌ها بعد، بالأخره بعد از دو سال جروبحث با نفرات باقی‌ماندۀ شورای ملی مقاومت، قبول کردند مریم را به‌عنوان رئیس‌جمهور معرفی کنند. رجوی می‌گفت بعد از جنگ اول خلیج‌فارس و ضدیت غرب با صدام حسین، مجاهدین خلق باید کاری کنند که رابطه با غرب حفظ شود و لازمۀ آن ریاست‌جمهوری مریم و انتقالش به فرانسه است. بله! زمانی که مریم رجوی را به فرانسه بردم، دلیل اصلی‌اش این بود که در خارج جای پایی برای مسعود باز کند که در عراق گیر کرده بود و فهمیده بود ‌ماندن پای صدام حسین خطا بود. قبل از آن، دو سال طول کشید تا به باقی‌مانده‌های شورای ملی مقاومت قبولاند که مریم رئیس‌جمهور شود. یادم هست آقای متین‌دفتری و آقای هزارخانی قبول نمی کردند و در نهایت هم با اکراه، کوتاه آمدند.

وقتی به پاریس رسیدیم، مریم شروع به میهمانی و سورچرانی کرد. به فمینیست‌های آمریکایی و سوئدی پول می‌داد تا بیایند بنشینند و مریم برایشان سخنرانی کند که «راه فمینیسم از درک مسعود و انقلاب می‌گذرد.» آن‌ها هم می‌خوردند و سهمشان را می‌گرفتند و به ریشمان می‌خندیدند و می‌رفتند.

مریم رجوی زنی است که شاخصۀ حسادت را بارز و عیان دارد. فردی که حتی به یک دختر جوان و زیبا یا زنی با موهای لخت حسادت می‌کند. از همان روز اول به‌شدت وابسته به قرص و داروی اعصاب بود و این اواخر که هنوز از سازمان جدا نشده بودم، در عمل هر دو ساعتی که در بیرون فعالیت داشت، حتی مصاحبه یا جلسۀ کوچک، سه روز روی تخت می‌افتاد و نای بلند‌شدن نداشت. البته از همان تخت هم گاهی روحیۀ عصبی و وضعیت آشفته‌اش را می‌شد فهمید.

مسعود رجوی سه بار ازدواج کرد. بعد از خروج از زندان به‌فاصلۀ چند هفته با اشرف ربیعی ازدواج کرد. بعد از کشته‌شدن اشرف، به‌فاصلۀ کوتاهی در پاریس با فیروزه بنی‌صدر ازدواج کرد و بعد از طلاق فیروزه، تقریباً بدون فاصله، با مریم، زن مهدی ابریشمچی، ازدواج کرد. البته ارتباط مسعود با مریم در خلال ازدواج با فیروزه برقرار بود و بعداً هم کمی قبل از انقلاب ایدئولوژیک، مریم برای کورتاژ به بیمارستان رفت. این نطفه نمی‌توانست مربوط به ابریشمچی باشد؛ چون مریم اساساً ماه‌ها بود که شب‌ها به خانه نمی‌رفت و در خانۀ مسعود می‌ماند. می‌خواهم بگویم مسعود رجوی همیشه یک شخصیت غیرمعمولی داشت و آن ضعف در برابر زن ها بود. بعدها هم که این خصوصیت به اوج رسید و به طلاق‌های جمعی و ازدواج همۀ زنان با او و ماجرای “رقص رهایی” انجامید.‌

تنظیم از عاطفه نادعلیان