در قسمت قبل خاطرات رضا گوران به قسمتی از بازجویی های عوامل مجاهدین پرداخته شد. هشدار محتوا: این نوشته حاوی توهینها و تهدیدهای جنسی است که ممکن است برای برخی خوانندگان آزاردهنده باشد. هدف از انتشار، نشان دادن خشونت و تحقیر سیستماتیکی است که بر زندانیان اعمال میشد. همانطور که در نوشته پیشین ذکر کردم […]
در قسمت قبل خاطرات رضا گوران به قسمتی از بازجویی های عوامل مجاهدین پرداخته شد.
هشدار محتوا: این نوشته حاوی توهینها و تهدیدهای جنسی است که ممکن است برای برخی خوانندگان آزاردهنده باشد. هدف از انتشار، نشان دادن خشونت و تحقیر سیستماتیکی است که بر زندانیان اعمال میشد.
همانطور که در نوشته پیشین ذکر کردم بازجو ها مرا در همان اتاق بازجویی نگه داشتند و جملگی خارج شدند، نیم ساعت بعد علیرضا با یک لیوان چای برگشت و گفت : “برایت چای آوردم”. فقط نگاهش کردم شروع به توجیه کردن رفتار و گفتارشان کرد، چیزی برای گفتن نداشتم تا اینکه سر و کله بقیه بازجویان نیز پیدا شد. بعد از خطابهای قرا توسط حسن محصل از خصوصیات مبارزه جدی و خلل ناپذیر و بدون شکاف مجاهد انقلاب کرده با رژیم منحوس ووو….. شکنجه گر رجوی که نیازی به تشریحش نمی بینم، دوباره بازجویی شروع شد …
س – زود باش جون بکن دراین عملیاتها که نام بردی و خمینی راه انداخته بود چه اتفاقی برایت افتاده؟
ج – دو بار زخمی شدم و ترکش بهم اصابت کرد.
حسن محصل: ترکش ها کجاهای بدنت فرو رفته؟
ج – یک بار موجی شدم وترکش خوردم ولی ترکشها به مرور از بدنم درآمدند ولی بار دوم ترکشها یکی دراستخوان زانویم رفت و هنوزهم هست و بقیه هم در بدنم است.
حسن محصل: کجاست؟ ترکش کجای بدنت قرار داره؟
ج – در حالی که با دست روی محل ترکشها هر دو رانم اشاره می کنم ومی گویم دراینجا ها توی استخوان زانویم.
حسن محصل نزدیک می شود و می پرسد: کدام زانو؟ چپ یا راست؟
ج – راست.
س – در حالی که با دست به سمت زانویم اشاره می کند با مشت روی زانویی که ترکش درآن است کوبید. من از درد از ته دل نالیدم و به هوا پریدم که در آن لحظه دنیا در جلوی چشمانم تاریک و سیاه شد … و او پیروزمندانه می خندید و…در این میان حسن محصل بیشتر روی نقطه ای تمرکز کرده بود و می گفت: “چرا در ورودی و یا پذیرش گفتی و نوشتی سازمان انحصار طلب، فریبکار و دروغگواست؟ ”
“یک نسخه از آن نوشته به دستم رسیده و این نوشته شبیه نوشتههای رژیم است. چرا به آن سه پفیوز نفوذی که الکی به سازمان مارک زدهاند که به 120 هزار تومان خریداری شده اند بهاء دادی؟ سازمان را زیر پاهات له کردی! رنج ها و شکنجه ها را پایمال کردید و همه و همه این اقدامات نشانه خمینی گری است؟! و باعث ناراحتی حسین فضلی و خواهر حشمت و بقیه شدی و هرج و مرج و درگیری در آنجا بوجود آوردهای! این پرونده سنگین به من محول شده و باید به سر انجام حقیقت برسانم، یا همه چیز را اعتراف کن که ازکی و از کجا خط گرفتی؟! یا تو از دستم جان سالم بدر نمی بری؟!”
با سرکوبهای سیستماتیک، تفتیش عقاید به نام انقلاب ایدئولوژیک و دهها ستم فزاینده دیگر میخواستند همه افراد را بنده و برده خود کنند ومن و ما دم بر نیاوریم.
حسن محصل: چرا با کمال وعلی الم شنگه راه انداختی و چه منظوری داشتی؟
جواب دادم: ما منظوری نداشتیم و قصد برهم زدن محیط سازمان را نداشتیم و آنچه را درست تشخیص دادیم، حقمان است رویش پافشاری کنیم.
یک مرتبه در حالی که با دست و انگشت شست (همان علامت لات ها…) اشاره می کرد و خودش را به سمتی کج کرد گفت: چرا “اینجا” را به هم ریختید؟
جواب دادم: بابا اول بگذار موضوع مطرح شده تمام بشود و بعد سوال دیگری را مطرح کنید.
یک مرتبه با پرخاشگری، داد و بیداد گفت: من هر طور دلم بخواهد سوال میکنم و تو نمیتوانی مشخص کنی چطوری سوال را مطرح کنم و یا بپرسم و چه کار کنم؟!
در حالی که از لب و لوچه کبود شده اش آب و کف خارج میشد و روی من میریخت وگاهی با لگد به ساق پاهایم میکوبید و می گفت: اخه مادرقحبه، خواهر … چه کارت کنم ؟!
گاهی علیرضا و یا یکی از آنها میآمد و او را میگرفتند که نزند و بعد خودشان شروع میکردند به فحش دادن: پفیوز بی غیرت نامرد دیوث، به غیرتت بر نمی خورد و فکر نمی کنی که چرا باعث! شدی که برادر مسئول ناراحت و عصبانی شود! و او را به حدی بکشانی تا “مجبور” شود حرکتی کند که در شان و منزلت یک مجاهد واقعی نیست؟!!! البته ما یک خانواده هستیم و ایشان برادر بزرگ همه ماست! می خواهد با این کار به تو شوک بدهد تا از خواب غفلت بیدارشوی، تا نگفته هایت را بیرون بریزی!
حسن محصل می گفت: باید جواب بدهی و بالا بیاری که نفوذی هستی؟! می گفتم من که برده تو نیستم و دارم بخاطر علیرضا پاسخ حرفهایتان را میدهم والا من که شما را به رسمیت نمی شناسم ، یک مرتبه چند نفره پا می شدند وهر کسی از سویی حمله می کرد یکی از راست مزدور خمینی پاسدار بی رحم می گفت، یکی از چپ داد و بیداد و توی سرم می زد، یکی توی گوشم داد می زد. هر چه می گفتم گوشم آسیب دیده خواهش میکنم در گوشم داد نزنید فایده نداشت و قاطی میکردم مرا دیوانه دیوانه کرده بودند. باید میبودید و میدیدید تا بفهمید چی کشید.
بعد از دو روز، بازجوئی مستمر و شکنجه جسمی و روحی به پایان رسیده بود. دو و یا سه هفته بعد دو باره همان تیم سراغم آمدند و باز بازجویی شروع شد اول قبول نکردم و زیر بار نرفتم.
حسن محصل گفت: اگر جواب ندهی به این معنی است که تو رژیمی هستی و بد برایت تمام می شود.
خلاصه فایده نداشت دوباره شروع شد.با هر سوال اول یک رگبار فحش و توهین نثار میکردند به خواهر و مادر و کل قوم کرد. بعد سوال بعدی. دوباره می گفتند: چرا پذیرش را به هم ریختی؟ چرا اونجوری در بین جمع بلند شدی و دلایل جدا شدن را نوشتی؟ چرا همه را دنبال کون خودت کشوندی؟ خواستی رهبر شوی؟! خواستی چی را ثابت کنی؟ از مناسبات پاک مجاهدین سوء استفاده کردی فکر کردی اینجا خانه خاله است و هر کاری بخواهی انجام میدهی؟
خلاصه این بار هم دو روز طول کشید و در آن دو روز 70 درصد بازجوئی فقط رکیکترین فحاشیها و توهینها را نثارم کردند و مقداری توی سرم زدند و سیلیهای آب داری میخوردم که تا چند روز صورتم سرخ و باد کرده و تورم داشت و با لگد به ساق پاهایم کوبیده بودند و ساق پاهایم کبود و مدتی خون مرده شده بود.
در آن روزگار سیاه آشنائی کاملی با سیستم سرکوب و انحصار طلب آنها نداشتم در کوتاه مدتی هم از نزدیک با آنها بودم فکر نمیکردم به این حد و اندازه بی رحم و شقاوت پیشه باشند هفته اولی که در بازداشت بودم، هنوز از عمق!!انقلاب ایدئولوژیک مهر تابان اطلاع دقیقی نداشتم و شانس! نصیبم نگردیده بود که از بحران سیرآب شوم. گاهی اوقات صدای ضجه شکنجه شده گان که از نای جان و دلشان بر میخواست به گوش میرسید و همزمان داد و بی داد و فحاشی شکنجه گران را، ولی باز باورم نمی شد. داشتم یواش یواش می فهمیدم که دنیا دست کیست و سگ زرد برادر شغال است.
…امروز در حال نوشتن و یاد آوری خاطرات آن دوران سیاه قطرات اشک از روی گونههای سیلی و مشت خوردهام بر روی لباسهایم جاری و کمی باعث آرامش قلب داغدار و گر گرفتهام می گردد…
ادامه دارد
توضیح انجمن نجات:
رضا گوران عضو پیشین مجاهدین خلق با نام اصلی علی بخش آفریدنده در دهه هفتاد جذب تشکیلات مجاهدین خلق شد. او متولد 1347 در یکی از روستاهای استان کرمانشاه است. پس از ورود به تشکیلات، نخست نام او را حیدر بخشاینده گذاشتند اما پس از گذران دوران بازجویی و شکنجه در زندانهای مجاهدین خلق باردیگر نام او تغییر یافت. رضا گوران به دلیل انتقاد به ساختار انحصار طلب مجاهدین برای مدتی طولانی متحمل سرکوب و شکنجه شد. پس از تحمل سالهای انفرادی و شکنجه که به اصطلاح “صفر صفر” شده بود، نام تازه رضا گوران را برای او برگزیدند. رضا گوران در پی سالها تلاش برای ترک تشکیلات، در سال 2003 پس از حمله آمریکا به عراق موفق به فرار از تشکیلات شد و پس از گذراندن دوران اقامت در کمپ آمریکاییها موسوم به تیف به اروپا مهاجرت کرد. او اکنون در کشور نروژ ساکن است. گوران در سال 1393 اقدام به انتشار خاطرات خود از دوران اسارتش در تشکیلات مجاهدین خلق کرد. عنوان این کتاب “میان دو دنیا، خاطراتی از سه سال اسارتم در سلولهای انفرادی قرارگاه اشرف”، است. او همچنین بخش هایی از این خاطرات را در حساب کاربری خود در شبکه اجتماعی فیس بوک منتشر کرده است که به تدریج در وبسایت انجمن نجات درج میشود. در این خاطرات، رضا گوران به شرح دقیق و پرجزئیات فرایند سرکوب اعضای منتقد و کسانی که خواستار ترک تشکیلات هستند و به طور خاص شخص خود، میپردازد.

