بعد از گذشت نزدیک به دو ماه بازداشت و بازجوییهای سنگین، مرا از ساختمانهای قسمت B که قبلاً آسایشگاه بود، به قسمت A منتقل کردند؛ همانجایی که قبل از آن اتاق کار، کلاس و سالن غذاخوری بود. در همانجا بود که بعدها حسن محصل میگفت “شورش راه انداخته بودم”. در جریان بازجوییها فشار شدیدی بر […]
بعد از گذشت نزدیک به دو ماه بازداشت و بازجوییهای سنگین، مرا از ساختمانهای قسمت B که قبلاً آسایشگاه بود، به قسمت A منتقل کردند؛ همانجایی که قبل از آن اتاق کار، کلاس و سالن غذاخوری بود. در همانجا بود که بعدها حسن محصل میگفت “شورش راه انداخته بودم”. در جریان بازجوییها فشار شدیدی بر زندانیان وارد کرده بودند؛ تعدادی را به زندان ابوغریب فرستاده بودند، عدهای را انقلاب مریمی داده و دوباره به پذیرش برگردانده بودند. به همین دلیل، تمام بازداشتیهای قسمت B را به ساختمانهای خالیشدهٔ قسمت A منتقل کردند.
روزی که بهشدت عصبی و آشفته بودم، نگهبان وقت، قادر، در را باز کرد تا ببیند زندهام یا نه. بعد از مقدمهچینی گفت: “حیدر، خودت را ناراحت نکن؛ فکر کن مأموریت رفتهای و دستگیر شدهای. باید تحمل کنی. بخدا همین بازداشتیها سهتاشون جاسوس از آب درآمدن! خودشون اعتراف کردن که وزارت اطلاعات فرستاده است. سازمان آنها را تحویل عراقیها داده و به ابوغریب فرستاده است.
بعدها فهمیدم این حرفها بخشی از همان دستگاه جاسوسسازی بود، سیستمی که با فشار، اعترافگیری اجباری و تبلیغات داخلی، افراد معترض را جاسوس معرفی میکرد. حتی همان روزها عکس و اسم تعدادی از این افراد را در نشریهٔ مجاهد شماره ۳۸۰ چاپ کردند.
پنج ماه بعد، وقتی در اتاق بازجویی روی صندلی نشسته بودم، ابراهیم ذاکری رئیس اداره اطلاعات رجوی با عصبانیت نشریهٔ ۳۸۰ را روی رانهایم کوبید و فریاد زد: “این هم سند! نگاه کن، اینهمه جاسوس!” و من زیر لب گفتم: “خود گویی و خود خندی.” آنها از انقلاب مریمی جاسوس تولید میکردند و بعد همانها را در نشریه خودشان چاپ میکردند و دوباره بهعنوان سند ارائه میدادند.
اگر خوانندگان به یاد داشته باشند، چند ماه پیش دربارهٔ شجاعت و مقاومت کوروش نوجوان در بازداشتها نوشته بودم و در صفحهٔ خود ماجرای او را با جزئیات منتشر کردم. امروز دوباره یادآوری میکنم، نوجوان ۱۶–۱۷ سالهای از سنندج، شجاع و مصمم، که بارها در کلاسهای سیاسی از حزب دموکرات و دکتر قاسملو دفاع کرده بود، در همان روزها به دست ظلم از میان ما رفت.
بعد از شنیدن جیغ و فریادهای جانسوز و دیدن آن صحنه، بارها با خودم فکر کردم که چگونه در جنگ آنهمه زخم و آسیب دیده بودم و زنده مانده بودم ، لابد حکمتی در کار خدا بوده است. همانجا با خود عهد کردم که اگر عمری باقی مانده باشد، هیچکس و هیچچیز مانع من نخواهد شد. باید نشان میدادم که این دستگاهِ دروغ، زور و خرافه، چیزی بیش از یک طبل پوشالی نیست. هر طور شده باید اعتراضم را آشکار میکردم تا زندانیانی که در انفرادی بودند ببینند که میشود ایستادگی کرد. بسیاری را با شکنجهٔ سیستماتیک جسمی و روحی وادار به اعتراف کرده بودند و مدارکی با دستخط و امضای خودشان از آنها گرفته بودند. تعدادی را نیز به زندان ابوغریب، بند «امانت المجاهدین»، فرستاده بودند. دو ماه از بازداشتم گذشته بود و همهٔ رعب، وحشت و سرکوب را پشت سر گذاشته بودم.
دیدن و شنیدن آن صحنهٔ هولناک، ضربهای عمیق به من وارد کرد، اما همزمان باعث شد تصمیم بگیرم سکوت نکنم و هر کاری از دستم برمیآید انجام دهم تا زندانیان دیگر بفهمند میتوان در برابر ظلم ایستادگی کرد و نترسید.
اسامی برخی از زندانیانی که شخصاً در آن دوران دیده بودم
برای ثبت دقیقتر حقیقت، لازم میدانم اسامی تعدادی از بازداشتیهایی را که در آن روزها میدیدم، چه در همان ساختمان و چه در حیاط و یا از پشت پنجره، بهعنوان شهادت شخصی ذکر کنم. اینها کسانی بودند که رنج، فشار، بازجویی و تحقیر را با هم تجربه میکردیم:
حسین بلوجانی اهل کرمانشاه ،جوانی که در کانادا به طرزی مشکوک کشته شد.
مجید روحی اهل تهران
حمیدرضا سیستانی اهل همدان
جابر طایی سمیرمی اهل تهران
شهاب فروزنده اهل کرمانشاه
محسن اهل مشهد
محمد
جلال و مازیار اهل کرج
محمدرضا مبینی زندی اهل تبریز
نصیر، رضا، حیدر اهل ایلام
کوروش اهل سنندج (قربانی قتل فجیع)
امید اهل ایلام
داریوش اهل کرمانشاه
بهرام اهل ایلام
داریوش مهرابی اهل سرپلذهاب
اینها فقط بخشی از افرادی بودند که در آن دوران دیده بودم، کسانی که برخیشان بعدها زیر شکنجه اعتراف اجباری گرفتند، بعضی به ابوغریب منتقل شدند و عدهای مثل کوروش هرگز زنده از آنجا بیرون نیامدند.
ادامه دارد…
رضا گوران
توضیح انجمن نجات:
رضا گوران عضو پیشین مجاهدین خلق با نام اصلی علی بخش آفریدنده در دهه هفتاد جذب تشکیلات مجاهدین خلق شد. او متولد 1347 در یکی از روستاهای استان کرمانشاه است. پس از ورود به تشکیلات، نخست نام او را حیدر بخشاینده گذاشتند اما پس از گذران دوران بازجویی و شکنجه در زندانهای مجاهدین خلق باردیگر نام او تغییر یافت. رضا گوران به دلیل انتقاد به ساختار انحصار طلب مجاهدین برای مدتی طولانی متحمل سرکوب و شکنجه شد. پس از تحمل سالهای انفرادی و شکنجه که به اصطلاح “صفر صفر” شده بود، نام تازه رضا گوران را برای او برگزیدند. رضا گوران در پی سالها تلاش برای ترک تشکیلات، در سال 2003 پس از حمله آمریکا به عراق موفق به فرار از تشکیلات شد و پس از گذراندن دوران اقامت در کمپ آمریکاییها موسوم به تیف به اروپا مهاجرت کرد. او اکنون در کشور نروژ ساکن است. گوران در سال 1393 اقدام به انتشار خاطرات خود از دوران اسارتش در تشکیلات مجاهدین خلق کرد. عنوان این کتاب “میان دو دنیا، خاطراتی از سه سال اسارتم در سلولهای انفرادی قرارگاه اشرف”، است. او همچنین بخش هایی از این خاطرات را در حساب کاربری خود در شبکه اجتماعی فیس بوک منتشر کرده است که به تدریج در وبسایت انجمن نجات درج میشود. در این خاطرات، رضا گوران به شرح دقیق و پرجزئیات فرایند سرکوب اعضای منتقد و کسانی که خواستار ترک تشکیلات هستند و به طور خاص شخص خود، میپردازد.

