پیام علی پوراحمد به اسیران رجوی در اسارتگاه مانز آلبانی

سلام دوستان، سلام عزیزانی که به رهایی تان از تشکیلات سیاه و بازدارنده رجوی امیدوارم و به تحقیق میدانم یکایک شما و خانواده های دردمند و چشم انتظارتان رهایی تان را آرزو میکنید و با تمام وجود می خواهید که از زندان مرئی و نامرئی جسم و جان و روح و روان رجوی به پرواز […]

سلام دوستان، سلام عزیزانی که به رهایی تان از تشکیلات سیاه و بازدارنده رجوی امیدوارم و به تحقیق میدانم یکایک شما و خانواده های دردمند و چشم انتظارتان رهایی تان را آرزو میکنید و با تمام وجود می خواهید که از زندان مرئی و نامرئی جسم و جان و روح و روان رجوی به پرواز در بیایید و آزاد و رها شوید. ولی چرا این اتفاق برای شما تاکنون نیفتاده و آن نگاه بالقوه درونی تان به نقطه بالفعل تبدیل نشده است؟ در یک کلام قفل رهایی تان کجاست!؟

قفل رهایی

ببینین دوستانم مادامی که نگاه و تمرکزتان بواسطه القائات تشکیلاتی روی ترس و ناامیدی استوار است و مدام بخودتون می گویید من نمی توانم، نمی‌شود و چگونه بعد جدایی تنها زندگی کنم. چطوری از نو زندگی بسازم. نه پول دارم نه جا و مکان و نه حامی و حتی مدارک هویتی مثلا شناسنامه و کارت ملی و پاس ندارم. چگونه و چطور میتوانم از چهار دیواری اسارتبار و کشنده رجوی بگریزم و نجات پیدا کنم!؟

دوستان اسیرم به تجربه خودم و فقط اندک با یک نگاه روانشناسانه عرض کنم که دقیقا نقطه چرخش و رهایی تان باز کردن همین قفل خودساخته است.

خواهش دارم بدور از هرگونه تعصب القا شده سالیان اسارت کمی آرام بگیرید و در خلوت تنهایی خود و حس آگاهی و اختیار و رهایی که خدا در وجودتان نهادینه کرده و وجود دارد، نقطه تمرکزتان و نوع نگاه تان را به جانب رهایی و باز کردن قفل رهایی بچرخانید و آنگاه است که راه بن بست و خسته کننده براحتی هموار میشود. چطور و چگونه؟

با خودتان تمرین کنید و مدام بگویید من می توانم. من باید رهایی و روشنایی و دنیای آزاد را ببینم. من باید و می‌توانم دوباره به خانواده و اصل زندگی بپیوندم و من با توکل بر خدا میتوانم خواست قلبی بالقوه خودم را به بالفعل تغییر بدم و به پرواز در بیایم و بدینگونه با شکستن قفل رهایی به تولدی دوباره دست پیدا خواهید کرد.

من هم مثل شما بودم. انبوه موانع دست و پا گیر داشتم که به دست و پا و روح و روانم تنیده شده بود و قدرت انتخاب و عملی کردن آن برایم نا ممکن شده بود. دقیقا بخاطر دارم حتی وقتی در یک پروسه طولانی توانسته بودم به نقطه شکستن قفل رهایی و تصمیم بر جدایی از تشکیلات مجاهدین برسم به بهانه ورزش صبحگاهی کوله بردوش به سمت مزار مروارید و مقر آمریکایی رفتم و محتاطانه و با ترس جلوی گشت ماشین آمریکایی را گرفتم و گفتم من عضو ناراضی هستم و قصد جدا شدن دارم و با معرفی خودم گفتم بدانید چنانچه در همین فاصله کوتاه برایم اتفاقی افتاد و سربه نیستم کردند و… رجویها مسبب و قاتل من هستند.

می بینید دوستان چگونه هنوز ناخواسته گرفتارشان بودم و توان باز کردن قفل رهایی را نداشتم و به تعویق می انداختم و یکی نبود که به من بگوید بنده خدا تو که ماشین گشت آمریکایی را دیدی خوب همین الان سوار ماشین شان شو و بگو تصمیم بر جدایی گرفتم و نمیخواهم برگردم پیش شان و میخواهم به مقرتان پناهنده شوم. همین و بس.

یکی نبود به من بگوید اینقدر کشش نده و تمامش کن و با آمریکایی‌ها برو و خودت را نجات بده.

دوستان اسیرم چه کسی باید این را میگفت جز خودم؟! با یک نگاه جدید و تحول آفرین و تمرکز بر رهایی ام به هر قیمت.

دوستان اسیرم باور کنید شما هم می توانید فقط باید بخواهید و نقطه تمرکزتان را تغییر بدهید تا قفل رهایی تان برای همیشه باز شود.

اگه بدونید زندگی بدور از تشکیلات اسارتبار و جهنمی رجوی چقدر زیبا و دلپذیر است و چه خوب گفته شد تا شقایق هست زندگی باید کرد…

بجنیبد که مشتاقانه در انتظارتان هستیم.

علی پوراحمد