انجمن نجات خوزستان

نامه به لفته (جاسم) شهیدی از اسیران فرقه رجوی

برادر عزیزم سلام،لفته جان گاهی اوقات درتنهایی خودم نمی دانم به توفکرکنم و یا به پدرپیرمان که چگونه از دوری تو مانند شمع آب شد تا ازدنیا رفت، به مادرپیر وخسته مان که وقتی بعد ازنمازودرحال ذکردعا اشک ازدوگوشه چشمانش پائین می آید، به سمت درب حیاط زل زده به امید این که شاید فرزندش زنگ درب حیاط را بزند و وارد خانه شود ویا گاهی اوقات وقتی که با اعضای خانواده دورهم جمع می شویم و جای خالی تورا حس می کنیم آه می کشیم که چرا تو بین ما نیستی. برادرجان خبرفوت پدررا وقتی یک بارپشت سیاج اشرف آمدیم تا شاید تورا ببینیم از پشت بلندگو برایت گفتم که نمی دانم شنیدی یا نه. الان حدود دوسال ازفوت او می گذرد، پدر درآخرین لحظه حیات اسم تو را صدا می زد ومی خواست که تو را ببیند اما کاری از دست ما ساخته نبود. بعد از فوت پدرچند روز پیش خواهرمان فاطمه نیز از دنیا رفت، مدت ها بود که ا زناراحتی قلبی رنج می برد. اول ازعمل کردن ترس داشت ولی می بایست عمل می کرد. قبل ازعمل وقتی روی تخت بیمارستان بود درکنارش ایستاده بودم وبه او روحیه می دادم درحالی که گریه می کرد. می گفت کاظم می شود من سالم اززیرعمل بیرون بیآیم وامیدوارباشم که لفته را دوباره ببینم وخودم غذایی که دوست دارد برایش درست کنم؟ برای تقویت روحیه اش به او می گفتم،خواهرعمل قلب امروزه ساده شده ومی خواهیم وقتی لفته آمد درسلامت کامل باشی وبرای همه ما باید غذا درست کنی تا درکنارهم آمدن او را جشن بگیریم.اما اجل مهلت نداد وخواهرمان به آرزویی که از دیدن برادرش بعد عمل داشت نرسید وازدنیا رفت وما را غصه دار کرد. لفته جان اینها را نگفتم که تو درغربت واسیری بدترناراحت شوی هرچند می بایست روزی با این واقعیت روبرو می شدی. ما تقریبا ازنوشتن نامه برایت ناامید شده بودیم. وقتی نامردمان مدعی خلق نمی گذارند همد یگررا ببینیم و یا وقتی پشت سیاج اشرف بودیم نمی گذاشتند صدای من ومادرپیرت به گوش توبرسد،آیا خواهند گذاشت نامه ای به دست توبرسد؟.دلتنگی ها وآرزوهایی که پدر وخواهرمان قبل ازمرگ برای تو داشتند باعث شد این نامه را بنویسم وروی سایت ها بگذارم تا اگر هنوزوجدان بیداری دردنیا هست بدانند که درقرن 21 درگوشه ای ازدنیا به نام عراق عده ای برده وار، دراسارت گروهی به نام مجاهدین هستند که اعضا اسیر را حتی ازشنیدن صدای پدر ومادرخود محروم کرده اند.برادرخوبم واقعیت ها آن طورنیست که دراسارت به تو دیکته می کنند. واقعیت ها پدرومادروخانواده ات هستند که سالهاست ازندیدن عزیزشان غصه می خورند وذره ذره آب می شوند. خودت می دانی که دراین دنیا بعد ازخدا هیچی ارزشمندتراز پدرومادرنیست. الان بعد ازپدروخواهرمان تنها مادر برایمان مانده که اوهم بعد ازازدست دادن آن ها، درکنار تو نبودن بیشترشکسته شده؛ به خاطر دل مادرهم که شده به خودت بیا وازجهنمی که درآن گرفتارشدی خود را خلاص کن ونگذارمادرمان نیزدرحسرت دیدارتوبماند. لفته جان راستی یادت هست که روزهای پنج شنبه وجمعه بعد ازکاربه منزل خواهرمان می رفتیم ودامادمان محمد برایمان بستنی به لیمو می گرفت ومی خوردیم. پس برگرد تا بازخاطرات گذشته را باهم زنده کنیم. بدان که ما تو را دوست داریم وهیچ وقت فراموشت نمی کنیم وبرای دیدن دوباره تولحظه شماری می کنیم. قربانت کاظم
ازطرف همه اعضای خانواده

نمایش بیشتر

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا