مادران ؛ منتظران بدرود یافته – قسمت دهم

خیانت وجنایت رجوی درحق ملت ایران واعضای اغفال شده اش گستره وپهنای زیادی دارد که زبان وقلم ازبیان تمام عیارآن قاصروناتوان است . دراین میان خانواده های اعضای گرفتاردرفرقه بدنام رجوی خاصه مادران ازقربانیان اصلی خباثت رجویها محسوب می شوند که دراین نوشتار به شرح زندگانی مادرانی پرداخته میشود که در اثر ناجوانمردی و ظلم وجور رجویها بی آنکه عزیزان شان را درآغوش بکشند ؛ ناکام وچشم انتظار دارفانی را وداع گفتند و به دیار اعلاء شتافتند و به آرامش رسیدند.
 
متوفی : مرحومه مغفوره شاه خانم  ذاکری 74 ساله
مادرمحمد قادری ازاعضای گرفتاردرفرقه بدنام رجوی
محمد قادری فرزند ذبیح الله شماره شناسنامه 765 متولد 17 دیماه 1344 ازروستای چوکده ی خشکبیجار از استان گیلان درتاریخ دوم آذرماه 1366 دریک عملیات خرابکارانه مرزی بتوسط فرقه رجوی موسوم به سازمان مجاهدین وشاخه نظامی دست ساخت ارتش صدام بنام ارتش آزادی بخش ! به اسارت درآمد. متعاقب اسارت مورد مغزشویی والقائات فکری قرارگرفت وازترس درخطربودن جان خویش بالاجبار در مناسبات فرقه ای ماندگار شد و طی سالیان مدیدی از خانواده و فضای بیرون از پادگان کار اجباری مافیای مجاهدین بیخبر ماند و جوانی اش را به بطالت گذارند وقربانی مطامع جاه طلبانه رجوی شد.
مادررنجدیده ازظلم وجور رجوی شاه خانم ذاکری ازجمله مادرانی است که چشم انتظاربی آنکه فرزند اسیرش را ببیند ودرآغوش بفشارد دربهمن ماه 1381 بدرود حیات گفت وبه ابدیت پیوست .  در دیداراخیرم درمنزل خانواده محمد قادری عضواسیر رجوی درمهرماه امسال ؛ آقای ذبیح الله قادری پدردردمند وزحمتکش درخصوص وضعیت همسرشان گفتند " موقع تبادل اسرا طبعا ما نیز در انتظار بازگشت عزیزمان بودیم . همسرمرحومم خیلی بیتابی وبیقراری داشت . درآن ایام مدام ازمن میخواست که به فرودگاه رشت برویم ومحمد را تحویل بگیریم. چندین باررفت وآمد کردیم تا اینکه بواسطه آزادگان خبردارشدیم که محمد دراسارت رجوی است ومعلوم نیست کی برگردد. ازآن تاریخ من مشکلم مضاعف شد.هم دوری و رنج تحمل اسارت جگرگوشه ام و مهمتراز آن دیدن وضع ناهنجارهمسرم . همسرم آنقدرغصه خورد و آه و ناله کرد که دوسال تاب نیاورد و سکته کرد و نهایتا تو برج یازده سال 1381 بود که چشم انتظار ازدنیا رفت و به ابدیت پیوست . چیزی حدود 15 سال است که منهم تنها و تنهایم با دردهای خودم وامید به اینکه روزی نورچشمم محمد بیاید.  

نامه تکاندهنده آقای ذبیح الله قادری به فرزند اسیرش درتشکیلات مافیایی رجوی
بنام خدا و خدايا به اميد توكه برهمه چيز واقفي  و اين پير سالخورده كه87  سال از بهار زندگي اش سپري شده و همانند كليه موجودات كه باز گشت آنها بسوي توست، روزشماري نموده و به انتظار و آرزوي ديدار فرزند خود  محمد قادري ، روزهاي آخر زندگي اش نيز درحال سپري است به ذات  حقانيت و يگانگي خود، آرزويم را برآورده كن. فرزند خوبم، محمدجان ، كه روزي فكر ميكردم عصاي پيري من و مادرت خواهي شد اما چه خيال باطل ، آن زمان ميانسال بودم  واحتمالاٌ تجربه كمتري داشتم  و حالا كه پايان عمرم فرا رسيده ، متوجه شدم بعضي از آرزوها را بايد با خود بگور ببرم. محمد جان امروز كه درد دلم را برايت مينويسم دقیقا از مهرماه سال 1366 تورا نديدم يعني بالغ بر 29 سال.فکرمیکنم اواخر شهريورماه سال 1382 بود كه عبدالله ( برادر بزرگت)  باتمام مشقات مريضي و ديسك كمر كه دارند و باتوجه به وضعيت جنگ داخلي و كشتار بيرحمانه امريكائيها در عراق، موفق شد و با شما ديداري داشتند و به همراه شما عكس گرفتند و باخود به ايران آوردند و من پس از سالها انتظار چهره مهربانت را  درآن عكس ديدم و برادرت مي گفت انشاءالله بزودي به ايران خواهي آمد. اما از شهريور ماه سال 82 تاكنون هيچ خبري از شما ندارم . من، برادر، خواهران و فاميلها عكس شما را ديديم و چقدرخوشحال شديم  و انتظار همه اين بود كه به وطن عزيز برگردي.   محمدجان مگر عبدالله پيغام مرا به شما نرسانيد؟  مگر به شما نگفت كه مادرت پس از جنگ بيرحمانه اي كه صدام ملعون  وطرفداران بي دين و انصافش  به ايران تحميل كرده بود و عزيزان هموطني كه درزندانهاي صدام لعنتي بسر مي بردند و پس از آزادي آنان ، مادرت بارها مي رفت فرودگاه رشت تااينكه نا اميد شد و سكته كرد و درنهايت در 11/11/1381 با سكته نهائي خود، دنيا را وداع كرد . مادرت هميشه مي گفت خواب محمد را ديدم حتماٌ زنده است. پسرم ، مادرت تا لحظه مرگ به ياد تو بود. پسرم، من هم مريضم شايد خداوند مصلحت دانسته كه من چند سال و يا چند ماهي زنده بمانم تاشايد شما را ببينم. محمد جان من و برادران، خواهرانت همچنان چشم انتظار ديدار شما هستيم. راستي محمد جان يادت هست كه ميگفتي بايد بروم سربازي و زماني كه خدمت سربازي را تمام كردم حتماٌ درزمين خودمان پرورش ماهي مي زنم . محمد ، اين حرفها يادت رفت. محمد، من تعجب ميكنم توكه آنقدر وابسته به مادرت بودي ،علاقه مند به ماهيگيري، شكار،و فوتبال بودي ،حالاچرا ما را تنها گذاشتي ؟ حدود دو و نيم هكتار زمين شاليزاري و يك هكتار زمين صيفي كاري هم مال شما. چون برادران و خواهرانت ازدواج كردند و هركدام رفتند سر زندگي خود. پسر خوبم  بيا پيش من. بيا ازدواج كن تشكيل زندگي بده. اگر دوست داري؟ زمينها را مي فروشم برو توي شهر زندگي كن و يا دوست داري پيش من زندگي كن. برايت ماشين مي خرم . دوست دارم فرزندت را ببينم. محمد مگر زنداني هستي؟  اگر زنداني هم بودي طي اين 30 سال به هرطريقي مي توانستي  آزاد بشوي . محمد، مگر تو چكار كردي كه قصد نداري به ميهن ات  باز گردي؟ افراد زيادي بودند كه مثل شما در زندانهاي عراق بسر مي بردند حتي بعضي ها مرتكب قتل هم شدند ليكن به مملكت عزيزمان بازگشتند و ازدواج كردند و دركارخانجات و ادارات مشغول كارند چون دولت عفو عمومي داد. مگر اين موضوع را نمي داني؟ پسرجان حالا حدود 43 سال از عمرت گذشته و من ميخواهم بدانم به چه دليل خودت را در افكار آن قوم بي دين و لامذهب گرفتار كردي؟ پسرخوبم اگر آنها مذهب داشتند و انسان بودند كه شما را مجرد نگه  نمي داشتند . مگر پيغمبر ما حضرت محمد(ص) نفرمود ازدواج طريق من است و هركه از طريق من عمل نكند از امت من نيست؟ پسرم، توكه 30 سال قبل ايران بودي آدم مسلماني بودي آيا مسلماني خود را حفظ كردي؟ اگر مسلماني خود را حفظ كردي ، مگر نمي داني در زمين غصبي نماز خواندن حرام است؟ شما سالیان درخاك عراق بودید و هميشه دولت عراق ناراضي  از اينكه امريكا بخشي از خاك عراق را غصب كرده و با همكاري صدام و در اختيار آن قوم ناپاك قرارداده  وآنها شما بچه هاي مثل من بيسواد را در آنجا جمع كردند و انتظار سوء استفاده از شما دارند. برادرت عبدالله مي گفت در قرار گاه شما نوشتند دانشكده صنعتي و خصوصاٌ از شما سئوال كردند كه حدود17 سال در خاك غصبي عراق هستي ، آيا ادامه تحصيل دادي؟ شما گفتيتد نه . حتي ظاهراٌ بعضي از كلمات ابتدائي انگليسي از شما سئوال كرد ، شما نتوانستيد جواب دهيد . آيا برايت ثابت نشده كه آنها شماها را مي خواهند تحريك كنند كه به سرحدات مرزي كشور ايران با هموطنان خود درگير شويد؟ مگر تو برادرزاده يا خواهر زاده خودت را مي شناسي؟ فردا  اينها مي بايستي در سرحدات مرزي انجام وظيفه نمايند . نكند خداي ناكرده قصد داريد به آنها آسيب برسانيد؟ پسرم ، برادرت آن همه با شما صحبت كرد كه برگرد بيا ايران . دولت همه را بخشيده ، عفو داده ، هرجرمي كه مرتكب شدي بخشيده شديد . مگر بعضي از آنها كه با شما بودند و سربازي خدمت مي كردند و به سرنوشت مثل شماها دچار شدند و حالا كه به ايران باز گشتند اين خبر به گوش شما نرسيد؟ من به چه كسي و به چه چيزي قسم بخورم تا باور كني . افرادي مثل شما كه به ايران بازگشتند آزادانه و راحت ازدواج  كردند و تشكيل زندگي دادند. پسرم برگرد به آغوش خانواده.محمدجان ، پسر مهربانم  من تمام درد دلم را به نويسنده اين نامه گفتم و ايشان گفته هاي مرا نوشته و برايم خوانده و مانند يك وصيت نامه است كه قصد دارم آن را بطريقي كه خداي بزرگ مصلحت ميداند برايت بفرستم اميدوارم با دقت مطالعه كني و به حرفهاي پدرت گوش كني.  چشم به راه شما و انشاءالله در زادگاهت شما را ببينم. پدرت ذبيح الله قادري.

روح مادرمرحومه شاه خانم ذاکری شاد
پوراحمد
 

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.