خواب دیدن در تشکیلات مجاهدین ممنوع بود

مقدمتا عرض کنم که سال 64 همزمان با ازدواج مسعود رجوی با مریم قجرعضدانلو موضوع انقلاب ایدئولوژیک در تشکیلات مجاهدین استارت خورد که بعنوان مرحله اول انقلاب نام گرفت، که در اصل شروع کار رجوی برای نابودی کانون خانواده در تشکیلاتش بود. چون او می دانست این کانون اصلی ترین دشمن بقای تشکیلاتش است. رجوی […]

مقدمتا عرض کنم که سال 64 همزمان با ازدواج مسعود رجوی با مریم قجرعضدانلو موضوع انقلاب ایدئولوژیک در تشکیلات مجاهدین استارت خورد که بعنوان مرحله اول انقلاب نام گرفت، که در اصل شروع کار رجوی برای نابودی کانون خانواده در تشکیلاتش بود. چون او می دانست این کانون اصلی ترین دشمن بقای تشکیلاتش است. رجوی بعد از شکست ماجراجویی در عملیات موسوم به فروغ وقتی که اعضا مسئله دار شدند و درخواست ها برای جدایی بالا گرفت، بطور جد با ترفند و برنامه ریزی بدنبال نابود کردن کانون خانواده رفت. وی ابتدا همسرش را در سال 68 بعنوان مسئول اول سازمان انتخاب کرد و روی تابلو نوشت: “مریم مسئول اول، چرا؟” و تا مدت ها اعضا را به بهانه پیدا کردن جواب این سئوالش مشغول کرد و در اصل خواست رجوی از اعضا این بود که همه باید مثل مریم وارد جریان طلاق همسر شوند و در رهبری ذوب شوند و از اینجا مرحله دوم جریان انقلاب ایدئولوژیک درونی را آغاز کرد. رجوی با توجه به شکست ماجراجویی اش و افزایش مسئله داری اعضا می دانست که اگر آنها را مجبور به ورود به بحث انقلاب و طلاق همسر و نفی خانواده نکند، در آینده نزدیک می بایست شاهد فروپاشی تشکیلاتش باشد و از آنجائیکه همچنان بدنبال رسیدن به قدرت خیالی خود بود، تمام توان و حیله گری خود را برای تحقق این موضوع بکار بست. او در مرحله دوم انقلاب ایدئولوژیکی اش ابتدا مسئولین رده بالا و فرمانده یگان را وارد موضوع انقلاب و طلاق همسرانشان کرد .

سال 69 در پی اوج گیری جریان مسئله داری بخصوص در بدنه تشکیلات و بالا رفتن تعداد درخواست ها برای جدایی، رجوی قصد داشت انقلاب ایدئولوژیکی اش را در تشکیلات همگانی کند اما شروع جنگ اول آمریکا علیه عراق این موضوع را به تعویق انداخت. بعد ازاینکه جریان انتفاضه مردم عراق بعد از اتمام حمله آمریکا علیه عراق برای ساقط کردن حکومت صدام شکل گرفت، مردم و گروه های مخالف صدام این فرصت را پیدا کردند تا حکومت صدام را ساقط کنند و این موضوع داشت عملی می شد که رجوی برای ثابت کردن عرض ارادت و مزدوری خود به صدام به کمک او در سرکوب انتفاضه عراق شتافت. البته رجوی از بوجود آمدن بحران ها برای سرپوش گذاشتن بر مشکلات داخل تشکیلاتش و خفه کردن اعتراضات اعضا استقبال می کرد .

بهرحال در سال 70 وقتی انتفاضه مردم عراق سرکوب و نیروهای رجوی به کمپ اشرف برگشتند، دوباره جریان مسئله داری اعضا شروع شد. بخصوص اینکه خیلی ها روی مسئله ورود سازمان به سرکوب مردم عراق مسئله دار شده بودند. رجوی اینبار قصد کرد سرکوب ها را شدت و برنامه نابودی کانون خانواده را از فکر و ضمیر تمامی نیروهایش پاک و نابود کند. چون او این عامل را بعنوان دشمن اصلی اش می دانست. به همین خاطر همه نیروها را مجبور به ورود به بحث های انقلابش کرد و از آنها خواست تا همسران واقعی و خیالی خود را طلاق دهند و تا مدت ها نیروها را با نشست های مغزشویی سرگرم کرد. از طرف دیگر جو خفقان و سرکوب را به راه انداخت و کسانی که به هر دلیل برای ورود به انقلابش مقاومت می کردند، سرکوب و تهدید به زندان در اشرف و ابوغریب کرد. رجوی به نیروهایش در نشست هایش درس نفرت داشتن از خانواده، همسر و فرزند می داد و از آنها می خواست تا در نشست های شبانه مشق نفرت از خانواده و علائق زندگی نوشته و آن را در جمع نفرات بخوانند و اسم بردن از خانواده را مرز سرخ کرد و با کسی که می گفت می خواهم بدنبال زندگی بروم و ازدواج کنم بشدت برخورد و آنها را بعنوان بریده و مزدور و طعمه سپاه پاسداران معرفی می کرد. در منطق رجوی هر کس بیشتر نسبت به پدر، مادر، همسر و فرزندانش و کلا خانواده ابراز تنفر و در مقابل عرض ارادت به رجوی می کرد، جایگاهی بهتری داشت.

یادم هست در سال 78 وقتی در مقر کوت از محور 4 بودیم فرمانده مرکز ما زنی بنام پریچهر نکو گویان بود. یک روز صبح او برای تعدادی از بچه های مرکز و در لایه عضو نشست به اصطلاح عملیات جاری گذاشت و از همه خواست به نوبت در مورد مختصات خود در انقلاب توضیحاتی بدهند. یکی از نفرات که اسمش یادم نیست و تازه به مقر ما آمده بود بیچاره بلند شد و گفت من دیشب خواب پدر و مادرم را دیدم و از این بابت خیلی دلتنگ آنها شدم. او همین را گفت و مسئول نشست برسرش فریاد زد: احمق تو بعد ازاین همه نشست های رهبری چرا به فکر خانواده ات افتادی و اصلا چرا خواب آنها را دیدی! آن فرد هاج و واج داشت نگاه می کرد و گفت فقط خواب بود! پریچهر بقیه را علیه او شوراند و به آنها گفت شما چرا به این بی غیرت حرفی نمی زنید ؟! به همین خاطر آنها هم از ترس زیرتیغ رفتن خودشان، برسر آن فرد سوژه بیچاره داد و فریاد کردند و هرآنچه از فحش و ناسزا بود نثارش کردند و او را متهم به مزدوری و طعمه سپاه و ضد انقلاب مریم کردند !

درآخر پریچهر بعد از 2 ساعت داد و فریاد بر سر سوژه به وی گفت: می روی گزارش می نویسی که چرا چنین خوابی دیدی؟! مدتی بعد همان فرد را برای کارهای تعمیرات زرهی بعنوان نفر کمکی من گذاشتند و من که هنوز او را نمی شناختم به طریقی از وی سئوال کردم گزارش را نوشتی؟ گفت: چه غلطی کردم. مرا نزد مسئول مقر هم بردند و او هم با کلی داد و بیداد سئوال کرد چرا چنین خوابی دیدی؟ هرچه به وی گفتم غلط کردم قبول نمی کردند و باز می گفتند تو عمدا موضوع خوابت را مطرح کردی وهدفت خراب کردن اذهان اعضا و اعلام ضدیت با انقلاب مریم بوده !

این یکی از نمونه های دشمنی رجوی با خانواده بود چرا که می دانست اگر آن را در اذهان اعضا سرکوب نکند خیلی زود می بایست بساط شیادی فرقه اش را جمع کند. البته هرچند توانست اعضا را با تهدید و سرکوب در تشکیلاتش نگاه دارد اما هیچگاه نتوانست کانون خانواده وعشق ومحبت نسبت به آن را در اذهان اعضا ریشه کن کند. در سالهای 88 تا 90 که خانواده ها در اطراف کمپ اشرف برای دیدار با عزیزانشان تجمع کردند رجوی عمق تاثیرگذاری خانواده را در فرو ریختن دیوار اختناقش دید و به همین خاطر دستور داد با سنگ به آنها حمله کنند و بی شرمانه دستور داد شعار ” ننگ ما فامیل الدنگ ما ” در مقابل خانواده ها سر داده شود و حتی برخی اعضا را به تلویزیون کشید تا آنها از خانواده خود ابراز تنفر کنند و آنها را مزدور خطاب کند و طبق گفته نفراتی که بعدا جدا شدند هرکس چنین نمی کرد او را در نشست ها زیر شدیدترین فشارهای روحی و روانی قرار می دادند .

اما بر خلاف تصورات احمقانه رجوی که شعار ماندن درعراق به هر قیمت سر می داد، در نهایت این نفوذ عشق و محبت خانواده در ضمیر اعضا بود که آنها را ترغیب به فرار از عراق کرد . آری کابوس ترس از خانواده تا ابد در وجود رجوی وسران جنایتکار فرقه اش خواهد بود .

حمید دهدار