رفتن به مسجد ممنوع – گریه کردن ممنوع

مسعود رجوی زندگی را از همه گرفته است ، او حرث ونسل هزاران نفر را برباد داده است و هرگز زایندگی و افزایندگی در فرقه رجوی وجود نداشته است .
اشرف از همان اول از 1و 2 و 3 اش ، سرزمین مردگان بوده است ، هرگز فرزندی درآنجا متولد نشده است . همه باید در آنجا مرید رجوی باشند و بس . فکر کردن به گذشته و خاطرات حرام است .
اگر در سایت های فرقه رجوی دقت کنید ، اکنون که سن وسال اعضای اسیر هم بالاتر رفته است ، هر از چندی عکسی گذاشته و از” مجاهد صدیقی ” نام می برند که در بیمارستانی در آلبانی فوت کرده است .
در سازمان مرسوم بود و رسم است که هرگز نباید برای مرده ها گریه کرد ! هرگز نباید به خاطرات گذشته فکر کرد .
در آنجا ، مرده ها هیچ احترامی نداشته و ندارند .
به زعم خودشان باید خیلی روشنفکرانه به مسئله مرگ و مقوله مرگ ها نگاه کرد .
در ظاهر هیچ کس حق عزاداری و سیاه پوشیدن و گریه کردن را ندارد . اما در درون و اندرون هر کس که عزیزی را از دست بدهد، برای سالیان غوغائی بی انتها نهفته است و باید خاموش بماند .
مگر می شود در مرگ عزیزی سوگواری نکرد ؟ مگر ممکن است در مصیبت از دست دادن یک خویشاوند گریه نکرد ؟
اما در سازمان رجوی ، گریه اساسا ممنوع است . عزاداری ممنوع است . سیاه پوشی ممنوع است . یاد کردن از عزیزی که سر در خاک برده ممنوع است . در دستگاه فکری رجوی ، چون همه باندازه کافی افسرده هستند ، اگر برای مرده ها هم گریه کنند ، دیگر واویلا می شود و نمی شود اعضاء را جمع و جور کرد.
اما این امر شامل رجوی نمی شود . او می تواند هروقت که خواست از زنش اشرف ربیعی و خواهرش منیره یاد کند . رجوی اساسا درهر موضوعی استثناست . او یک فرد خاص است که هیچ محدودیتی شامل او نمی شود . مسعود رجوی خود را در جایگاه خدایی می داند .
در اشرف یک مسجد به دستور رجوی ساخته شد . هرگز نفهمیدم که ساختن مسجد در اشرف برای چه بود ؟ حتی یک بار هم اجازه نداشتیم داخل آنجا برویم . اما مهمانانی به آنجا برده می شدند، تا تظاهر کنند که ما مسلمان هستیم . مسجد هم مانند هزاران چیز دیگر مثل کتابخانه ، یک نماد و یک پدیده صرف تبلیغاتی در فرقه رجوی است .
امروز در آلبانی، هنوز مریم به دجالیت مسعود نرسیده است وباید در آینده منتظر شنیدن خبر ساخت مسجد در زندان مانز هم باشیم.
در سال 76 در زندان انفرادی یک شب به بازجوئی برده شده بودم ، در برگ اول یکی از دفتر هایم شعری بدین مضمون نوشته بودم :
” در این شوره زار گل هم نمی روید … ”
فاضل و فروغ پاکزاد ، بازجوهای شنیع من ، آن دفتر را روی میز انداختند ! با فریاد می پرسیدند که تو عمدا با نوشتن این شعر ، قصد داشتی مناسبات ما را به آن شوره زار تشبیه کنی که هیچ رویش و فزایندگی در اینجا وجود ندارد !
من آنروز هم گفتم هدف من این نبوده است ، اما در عقل ناقص آنها ، گوئی من با این شعر می خواستم زیرآب مناسبات آنها را بزنم .
اگر یک سازمان انقلابی ! با پروسه ای بیشتر از سن و سال من، با یک شعر من آلوده شده و فضای یاس و ناامیدی در آن تکثیر شود ، وای به حال آن سازمان !
اردوگاه مردگان در آلبانی ! یک مجتمع مرگ است . همه منتظرند که مریض شده و یک به یک مرگ را درآغوش بکشند . این سرانجام ترویج فرهنگ مرگ در فرقه رجوی است .
در همین جا آرزوی مغفرت و آمرزش، برای روح تمامی رفتگانی را دارم که در غربت و تنهائی در یک مناسبات کثیف فرقه ای ، چشم از این جهان فرو بستند و کسی نبود که برایشان اشک بریزد وسوگواری کند. بی گمان حیله گران و مکاران بازار فرقه ای در اشرف ها ! روزی به سزای اعمال ننگین و کثیف خود خواهند رسید .
فرید

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.