مادر رسول دلی پر درد دارد

دیدار با مادر رسول ترکمانی

دل پر دردی دارد. با کمک عصای بخصوص راه میرود و توانایی ایستادن ندارد. وقتی از فراق فرزند صحبت میکند چشمانش را به گوشه ای میدوزد و دردهای سینه را بیرون میریزد. دختر و پسرش همراهش هستند و چشمانشان مملو از اشک می شود. ولی مادر اشک نمیریزد و درد دل می کند ، دردی که بیش از سی سال سران سازمان ضد خانواده مجاهدین در سینه او کاشته اند و باعث اندوه این مادر و مادران دیگر شده اند و هیچگاه فراموش نخواهد شد.

 class=

امروز به دیدار مادر رسول مهدلو ترکمانی که بیش از سه دهه در سازمان ضد انسانی مجاهدین گرفتار شده رفتم و مدتی مهمان آنها بودم و با مادر و خواهر و برادر رسول هم صحبت شدم و درد دلهای آنها و چشم انتظاری مادر رسول را شنیدم که شنیدنش خیلی سخت است و آدم می ماند در برابر این همه درد یک مادر چگونه جواب بدهد که برادر و خواهر رسول تاب شنیدن آن را نداشته و آهسته گریه می نمودند تا مادر متوجه نشود ولی او مادر است.
مادر رسول در مورد گذشته او چنین می گوید که وقتی هنوز ازدواج نکرده بود خیلی دوست داشت به اروپا برود و بهمین خاطر زبان ایتالیایی را یاد گرفت و با دختر خاله اش ازدواج نمود و ارزوم بود که رسول سروسامان بگیره ولی نمیدونم چطور شد که اوبجای زندگی در اروپا از بیابانهای عراق سر در آورد و رسولی که اصلا سیاست بلد نبود چطوری فریب عده ای را خورد که تاکنون به او اجازه نداده اند با مادرش تماسی داشته باشد و از حال و روز من که اینگونه توان راه رفتن ندارم خبر بگیرد.
وی ادامه داد که چگونه افرادی در این دنیا وجود دارند که فرزندان خانواده ها را می دزدند و به آنها اجازه تماس و یا ملاقاتی با خانواده اش نمی دهند ؟ آیا چنین چیزی ممکن است که فرزندی را که با هزاران سختی بزرگ نموده ای را به راحتی از تو بگیرند و حتی اجازه یک تلفن زدن به او ندهند ؟
عکسی از رسول را که با خودم آورده بودم به او و خانواده نشان میدهم که در این لحظه دیگر خواهر و برادر رسول نمی توانند جلوی گریه آهسته خودشان را بگیرند و به هق هق می افتند و مادر هم با چهره ای آرام ولی اندوهی از درد به عکس خیره می شود و زیر لب می گوید پسرم رسول جان چقد پیر و شکسته شدی ؟ چه به روزگارت آورده اند که اینطوری آشفته شدی؟
خانواده رسول مهدلو ترکمانی که اسیر ذهنی سران سازمان ضد انسانی مجاهدین شده ، با دیدن عکس او بی نهایت خوشحال شدند و همچنین ناراحت. خوشحال از اینکه بعد از گذشت بیش از سی سال توانستند گمشده خودشان را پیدا کنند و ناراحت از روزگارانی که رسول بخاطر امیال پست سرکرده فرقه رجوی از دست داده و اینگونه در اوج زندگی با چهره ای شکسته و خسته و بدور از خانواده شده و چشمان منتظر مادرش را نمی تواند ببیند.
مادر رسول مهدلو ترکمانی که زیاد وضعیت جسمی و روحی خوبی ندارد به پسرش پیام می دهد که :
“رسول جان ، پسرم ، سالهاست که چشمم به در دوخته شده و گوشم به تلفن. به خودت بیا پسرم و بدان که خانواده منتظر برگشتنت هست و من دوست دارم این آخر عمری حداقل صداتو بشنوم. بیا رسول جان. بیا رسول جان.”
از مادر تشکر میکنم و از خانواده رسول مهدلو ترکمانی خداحافظی میکنم. ولی در مسیر برگشت این مطلب ذهنم را مشغول میکند که سران فرقه رجوی با وجود آنکه می دانند به آخر خط رسیده اند ولی بازهم بدنبال برآورده شدن امیال پست و حیوانی خودشان هستند و متاسفانه در قرنی که تکنولوژی پیشرفت نموده بازهم سازمان ضد انسانی مجاهدین مشغول بره داری نوین می باشد.

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.