مطالب

نامه چهارم علی قشقاوی به مسعود بنی صدر

نامه چهارم علی قشقاوی به مسعود بنی صدر
( خاطراتی از انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین )
و پاسخ به این نامه
علی قشقاوی، شانزدهم فوریه دو هزار و هفت
سلام دوست عزیز مسعود
ابتدا پیش از شروع قسمت بعدی این مبحث باید اعتراف کنم وقتی که جواب نامه های شما را می خوانم، تازه خاطرات به یادم می آید چون از واکنش شما متوجه می شوم حداقل کسی است که متوجه می شود ما چه می گوییم. نگرانی من همیشه این است که کسی نمی تواند و نخواهد توانست متوجه این تجارب شود و یا اساسا داستان تلخ ما را باور کند چرا که به اعتقاد من بخاطر وِیژه و نادر بودن داستان ما، برای همه به راحتی قابل باور نیست.
و اما بر می گردم به ادامه بحث.
یادم می آید درست دو روز قبل از اینکه وارد نشست حوض شویم، فرمانده مرکزما خواهر م- م عضو شورای رهبری سازمان مرا صدا کرد.او به صورت بسیارخودمانی به من گفت: سازمان وارد کار مهمی میشود خودت را آماده کن رهبری روی تک تک شما حساب باز کرده است.
این برخورد فرمانده در واقع بی اهمیت جلوه دادن انتقادات و اعتراضات سالیان من بود که در واقع ذهن مرا برای وارد کردن در نشست حوض آماده می کرد. ولی ما هنوز از وجود نشست حوض تا 2 روز دیگر خبر نداشتیم. بعد از آن مسئولین گفتند: برای اجرای یک ماموریت، به اندازه یک ماه وسایل فردی خودتان را به همرا داشته باشید. این اولین باری بود که برای رفتن به نشست خارج از قرارگاه اشرف با اتوبوس اما حفاظت شده سفر می کردیم. تا قبل از آن با کاروانی از ستون خودروی نظامی ایفا جابجا می شدیم. بعد از ظهر به پایگاه طباطبایی در مرکز بغداد که در واقع منطقه حفاظت شده مجاهدین محسوب می شد، رسیدیم و محل استقرار ما همان ساختمانهای بلند که پنجره های آن بصورت لانه زنبوری بود، مستقر شدیم. ساعت 2 شب در حال استراحت بودیم، ناگهان فرمانده هان زن با صدای بلند گفتند: بلند شوید بیاید بیرون! بلند شوید بیاید بیرون! در مسیر پله ها افرادی که حفاظت رجوی را بعهده داشتند، به چشم میخوردند. هرچه از پله ها به سمت پایین میرفتیم مسئولین سازمان ما را به دقت زیر نظر می گرفتند و سفارش می کردند که برادر مسعود اینجاست و آرام او را بغل کنید تا به او فشار وارد نشود. در آنجا بعد از دیدار رهبری، رجوی گفت: آمدیم اینجا تا احیا شویم. در آنجا بطور سربسته و بسیار خلاصه گفت: آلان تک تک شما بعد از گذراندن بند ف آمادگی برای احیا شدن را دارید. افراد همه خواب آلود بودند تقریبا کسی متوجه نشد او چی گفت. فردا مسئولین طبق معمول قبل از ورود به نشست برنامه را اعلام کردند و گفتند: بعد از نشست وقت لازم به همه داده خواهد شد که دریافت های خودشان را گزارش نویسی کنند. غروب وارد نشست در تالار موسوم به بهارستان که در 100 متری محل استقرار ما قرار داشت، شدیم. رجوی در آن نشست ابتدا وعده چیدن محصول کار بند ف را داد و به تک تک نفرات طبق معمول قبل از شروع هر بندی یا هر بحث جدیدی گفت: آیا آماده هستید، مریم را به تهران ببرید یا نه؟ نفرات حاضر در نشست که حدود 900 نفر بودند همگی با تردید و ترس گفتند: بله. بلافاصله رجوی گفت: در این نشست معلوم می شود که چه کسی این آمادگی را دارد.
او ابتدا گفت: بعضی ها فکر می کنند انقلاب ایدئولژیک ما تمام شده است. او گفت: اگر از من بپرسید انقلاب کی تمام میشود، میگویم نه من میدانم نه میتوانم بدانم چون جلوی تکامل و پیشرفت را نمی شود گرفت و یا نمی توان آن را پیش بینی کرد. او گفت: از لنین پرسیدند بعد از برقراری حکومت پرولتاری چه چیزی در انتظار است؟ لنین گفت باید در آن شرایط قرار گرفت و قانونمندی های آن روز را دید. رجوی گفت: فقط می توانم به شما بگویم زود باشید بجنبید خواهر مریم شما در فضای یخ زده خارج کشور مثل موشک میشکافد جلو می رود بجنبید که از خارج کشوری ها عقب نیافتید و نگذارید خارجه نشین ها از شما جلو بزنند و زودتر از شما بحث انقلاب ایدئولوژی را بگیرند. رجوی در آن نشست گفت: ما ابر قدرت نداریم که به ما اطلاعات، تسلیحات، مخابرات و بی سیم های دوربرد، حمایت سیاسی، و هر آنچه که برای سرنگونی لازم است، بدهد ما فقط مریم و اخی سیدالرئیس(صدام) را داریم. او گفت: مریم از همه اینها قوی تر است پس مریم نقد است پس باید بدنبال نقد بود. هیچ کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من. پس نباید این طور فرض شود که انقلاب تمام شد نه اگه از من بپرسید که انقلاب کی تمام می شود، در یک کلام می گویم من نمی توانم بگویم تکامل کی تمام میشود. و جلوی تکامل را نه من بلکه هیچ کس نمیتواند بگیرد.
طبق معمول هر وقت رجوی می خواست چیزی را به نفرات تحمیل کند ، بحث امنیتی و نفوذی… این جور مسائل را پیش می کشید اینجا هم ابتدا رجوی بحثهای امنیتی را به پیش کشید و تاکید کرد که هر کسی در این نشست حضور دارد دارای اطلاعات زیاد و ذی قیمت است. فردای آن روز رجوی به همرای خود 3 تا چمدان بزرگ را به نشست آورد که این چمدانها پر از اسناد و اطلاعات و نقشه های بود که در دوران جنگ ایران و عراق به صاحب خانه شان به صدام داده بودند و می گفت: این آدرسها را ما به عراقی ها دادیم که اهداف داخل کشور را بزنند. او بر روی سن مفتخرانه قدم می زد و گردنش را جلو می آورد می گفت: آره آره ما این اطلاعات را به صاحب خانه دادیم که هدفهای داخل را بمباران کنند. رجوی با صرف وقت بسیار زیاد تک تک آنها را با نقشه و جزئیات برای جمع تشریح کرد که چگونه به صاحب خانه خدمت می کردند. رجوی گفت: از اینکه امروز تک تک این اطلاعات را برای شما تشریح می کنم، بخاطر این است که دیگر ما جدا شده نداریم و همه شما خودی هستید. و تاکید کرد با این حال وقتی از این درب بیرون رفتید، با کسی در این رابطه حرفی نزنید.
رجوی در آنجا قاطعانه گفت: تا الآن ضعف ما بود که بریده تولید می کردیم الآن بیش از یک سال است که حتی یک نفر را هم به خارج از سازمان نفرستادیم و نخواهیم فرستاد. دوران جداشدگی تمام شد و از این به بعد با فرهنگ و واژه بریدگی با تمام قوا مبارزه می کنیم.
رجوی در آن نشست تلاش می کرد عده جداشده ها را در خارج کشور بسیار معدود جلوه دهد و همین طور از آنها به عنوان کسانی که خون سازمان را در شیشه کردند، نام میبرد. رجوی در آن نشست با خشم تمام به مجاهدان واقعی وصیئت کرده بود: اگر در امر مبارزه شکست خوردند و پیروز نشدند، تمام جداشدگان از سازمان را در یک جا جمع کنند بعد آن ساختمان را منفجر کنند. او گفت: سازمانی که بهشتی، رجایی و باهنر را منفجر می کند، پشت چند تا بریده مزدور نمی ماند. او به آن مجاهدان سفارش کرد که نگران عاقبت این کار نباشد چون زندانهای اروپا از هتل 5 ستاره هم بهتر است. البته او این را هم گفت که اگر پیروز شدند شاید جداشده های خود را ببخشند.
تا آنموقع بخاطر نفرستادن افراد خواهان جدایی، هر روز برتعدادشان افزوده می شد. رجوی گفت: ما به ماموران امنیتی و صاحب خانه گفتیم تعدادی نفوذی (یعنی افراد خواهان جدایی) داریم بیاید آنها را از ما تحویل بگیرید آنها هم تا چند روز دیگر می آید این تعداد را تحویل می گیرند ما هم از دستشان راحت می شویم خدا می داند که چه بلای برسرشان بیاورند. وقتی اینرا گفت، تقریبا اکثر نفراتی که خواهان جدایی بودند، سریع تسلیم شدند و رفتند پای میکروفون و اظهار ندامت کردند چون رجوی بصورت مرموزانه گفت: به امنیت اینجا گفتیم که اینها را به ایران می دهید و یا هر کاری که می کنید، دیگر به ما ربطی ندارد. در آن مقطع نفرات سازمان حاضر به پذیرش هر چیزیی در مقابل فرستاده شدن به ایران بودند. چون با توجه به تبلیغاتی که از وضعیت ایران در داخل تشکیلات مجاهدین میشد، بسیار خطرناک توصیف می شد.
رجوی در ابتدای نشست، بحث جداشدگی را بصورت استادانه به پیش برد که دیگر همه از فکر جداشدن بیرون بیایند. در آن مقطع بطور واقعی افراد خواهان جدایی زیاد شده بودند و رجوی غیر مستقیم آن را با سال 1354 در برابر ضربه اپورتونیستها در زندان شاه مقایسه میکرد. بعنوان مثال: او به عباس داوری گفت: برادر رحمان! آیا در سال 54 در زندان های شاه من به شما می گفتم که نماز بخوانید تا مرزمان را با کمونسیت ها روشن کنید؟ یا اینکه شما اتوماتیک این کار را می کردید؟ الآن هم نمی گویم که شما با چه زبانی با بریده ها برخورد کنید هرجور که لازم است برخورد کنید. بلافاصله گفت: ای بچه ها بریده ها را اینقدر کتک نزنید.( یعنی بیشتر بزنید)
رجوی در آن نشست گفت: تک تک نفرات بعد از گذراندن بند ف و نشستهای دیگ دیگر نمی توانند بگویند ما در این سرفصل وارد نمی شویم. از این به بعد هر کسی که نمیتواند و یا نمی خواهد در این بحث وارد شود، او با جمع طرف است و مسائل او توسط جمع حل و فصل می شود چون او باید مشکل خودش را با جمع در میان بگذارد و جمع را قانع کند. او در نشستهای ف به خوبی دریافته بود که از جمع چگونه میتواند در جهت پیش برد خطوط خود و سرکوب مطلق افراد ناراضی استفاده کند و از طرفی افراد خواهان جدایی هم در این مدت نشستهای دیگ کاملا می دانستند که جمع تحریک شده از هر مانعی خطرناکترند. رجوی گفت: از این به بعد با تضمین جمعی هر کسی که در این مسیر نمی آید و سنگ اندازی میکند، می توان انقلاب را به آنها تحمیل کرد. او گفت: ما میخواهیم افراد را نجات بدهیم و از دنیای نرینه وحشی به خانه و به وادی السلام مریم بیاوریم. او برای اینکه خشونت تحمیل انقلاب به افراد ناراضی را توجیه کند، مثالی زد و گفت: خوب معلوم است که بچه از آمپول می ترسد ولی آیا پدر و مادر بچه بدی بچه را می خواهند یا اینکه می خوهند او را از مریضی نجات بدهند؟ خوب طبیعی است که بچه برای اینکه درد گزش آمپول را تحمل نکند، گریه میکند. او در ادامه گفت: جمع مسئول است و وظیفه انقلابی دارد حلقه ضعیف(افرادی که نمی خواستند ایدئولوژی مجاهدین را قبول کنند.) را ولو با هر قیمتی است ولو جنازه او را هم شده در این انقلاب بیاورند.
او مکانیزم تضمین جمعی را تشریع کرد و آن را ضامن رساندن مریم به تهران دانست، گفت: فرد باید با صداقت تمام از جمع کمک بخواهد و خودش، خودش را برای رزم گاه مجاهد خلق پیش قدم کند و خودش را به جمع بسپارد. صداقت یعنی در رابطه با آنچه که مانع آمدن صدرصدی او با رهبری می شود را بازگو کند و خودش را صادقانه به جمع بسپارد و کاملا خودش را هر لحظه روسیاه کند و جمع باید به دقت روی گفته های او توجه کند و مشکل او را تشخص بدهد و آنگاه وقتی که موضع دشمن در فرد توسط جمع تشخیص داده شد، توسط جمع آنقدر بمباران شود که تا جمع تشخیص دهد که آن فرد از آن مشکل عاری شد. این عمل باید برعکس نشستهای دیگ و ف لحظه ای باید انجام شود طوری که فرد باید به این عمل چنان عادت کند که اتوماتیک حتی در نبود نفرات دیگر و یا مسئول، خودش با خودش این کار را بکند. او در این بحث گفت: ما به دنبال زنده کردن این عنصر هستیم عنصر ناب توحیدی با جوهر ناب انسانی. رجوی در آن نشست گفت: شما دیگر عملیات نظامی ندارید به نظر شما چطور است که اسم آن را که از هر عملیات دیگر سخت تر و کشنده تر است را عملیات جاری بگذاریم؟ ها نظرتان چه است؟ در این عملیات باید هر لحظه بمیریدها! این دقیقا همان جهاد اکبر است کشتن نفس در هر لحظه و کشتن خود در هر لحظه و در هر مکان. رجوی گفت: مجاهدان واقعی آنهایی هستند که از این بحث عبور کنند نه آنهایی که تا الآن آمدند و رفتند.
او گفت: در سلسله مراتب مذهبی ما چند گروه داریم. گروه یکم گروه صالحین هستند که به فکر عبادت و ذکر و دعا و گوشه نشین خانه خود هستند. رجوی از این گروه با لحنی صحبت می کرد که گویا این گروه از موجودات اضافی و حتی گناهکار در دنیا هستند. او گفت: گروه دوم شهدا هستند. این گروه بالاترین کاری که میکنند با خون خود گواهی می دهند که در واقع یک راهی را تائید میکنند که در واقع کار شاقی انجام نمی دهند. تضاد شهادت مال روزهای اول سازمان بود که بنیانگذاران تضادش را حل کردند. گفت: اگه از من بپرسید آیا آنهایی که در این بحث نمی آیند، مشکل و تضادشان شهادت است، می گویم کشک گفتید. او گفت: مشکل آن نون است (نرینه وحشی) است که تنوره می کشد. این همان غول جنسیت است که باید نابود شود و از وجود و تار و پود تک تک تان پاک شود. او گفت: گروه سوم انبیاء هستند این گروه از طرف خداوند رسالت دارند که پیام خدا را به مردم برسانند و آنها را هدایت کنند که این گروه پائین تر از گروه چهارم هستند. او گفت: اما گروه چهارم گروه صادقین هستند. صادقین کسانی هستند که جهاد اکبر می کنند و نفس عماره آن خوی سرکش و نرینه وحشی که فقط به فکر جفت گیری و تمامیت خواهی است را هر لحظه در درون خود می کشند. او گفت: ما در این بحث به دنبال صادقین هستیم. این همان الماس برنده و شمشیر دولب است. او گفت: تمام شهدای شما که شهید شدند، فکر می کنید چند نفر صادق بودند؟ او گفت: به نظر من کسی نبود اگر بودند خیلی کم و انگشت شمار بودند. گفت: نمی خواهم به آنها خرده بگیرم خدا رحمتشان کند شهید شدند رفتند ولی صادق نبودند چون شهید شدن خیلی راحت تر از صادق بودن است. او گفت: ما برای باقی ماندن در عراق هیچ راهی نداریم جز اینکه صادق باشیم و لاغیر. چون ما نمی توانیم به خارج برویم اگر بخواهیم به خارج برویم باید در یک قلم ارتش را منحل کنیم و بشویم دنباله روی آن گروههایی که قبل از 30 خرداد 60 بما می گفتند نباید مبارزه مسلحانه کرد. جدا از همه اینها ما باید تازه به همه خون تون بدهیم فردا همه یقه ما را می گیرند و میگوید ها چی شد؟! رفتید عراق بچه های مردم را بکشتن دادید، حالا آمدید به خارجه؟ نه آقا ما هیچ جایی نمی رویم همین جا می مانیم و هیچ جایی بهتر از اینجا و هیچ رئیس جمهوری بهتر از سید الرئیس(صدام ) برای ما بهتر نیست. رجوی گفت: بعضی ها می گویند ما باید ارتش را منحل کنیم نه آقا ما نمی توانیم ارتش را منحل کنیم چون دیگر بهانه و طرح آن را در دست نداریم اگر بعد از فروغ آن را منحل می کردیم، میشد. چون طرح خوبی داشتیم مثلا می گفتیم ما رفتیم کارمان را کردیم ولی شکست خوردیم پیروز نشدیم این طرح خوبی بود یا مثلا بعد از عملیات مروارید هم طرح خوبی بود که آن را منحل کنیم ولی نکردیم حالا دیر شد.
وقتی که رجوی این حرفها را می زد، طوری سکوت مطلق در نشست حاکم میشد، حاکی از این بود که تا از دهن رجوی در مورد انحلال ارتش بیشتر شنیده شود. دقیقا رجوی پی به این معنای سکوت برده بود، ناگهان مکث کرد و با بجمع نگاه نگاه کرد گفت: ها چی شد؟ چی شد؟ جا زدیدید؟ آن روز که می گفتم وای به روزی که گلوله را با گلوله مشت را با مشت پاسخ دهیم، مگر همین شما نبودید که برای من دست میزدید هورا می کشیدید و شاخ تو جیبم می گذاشتید؟ ها چی شد؟ چی شد؟ آقا جان ما هیچ راهی جز رفتن به جلو نداریم هیچ قدمی به عقب نمی توانیم برداریم این مرحله از انقلاب یعنی عملیات جاری سرخ رگ جاری مجاهد خلق و ناموس ایدئولوژیگ مجاهدین است. پس فقط با سبک باری تمام باید به این چسبید و لاغیر. حالا در این میان طبق معمول رجوی از آیه های قرآن و تفسیر آیات و احادیث در تایئد حرفهای خود کمک می گرفت. مثلا میگفت: نصرمن الله به فتح ال…
او گفت: ای مجاهدین امروزی بروید خدا را شکر کنید که شما هیچ وقت شکست ایدئولوژیک نخوردید (این دقیقا در حالی بود که خودش فهمیده بود تا خرخره به لحاظ ایدئولوژی خصوصا به معنای انقلاب ایدئولوژیک شکست خوردند) و طعم آن را نچشیدید شما شکست نظامی خوردید مثلا رفتید تا 160 کیلومتر در قلب خاک وطن ولی پیروز نشدید. این مهم نیست اما بروید خدا را شکر کنید دارای ایدئولوژیکی هستید که بعد از شکست 1354 و چشیدن طعم تلخ آن شما بیمه شدید. آنهایی که در آن روزگار بودند خوب به یاد دارند که طعم شکست ایدئولوژیک چه قدر تلخ است.
رجوی گفت: ما تا حالا کارمان را کردیم اما رژیم آنی نبود که ما فکر میکردیم هر چند ما از روز اول با نیت عاشوراگونه با این رژیم درگیر شدیم. او گفت: واقعیت این بود که در آن روزگار در افتادن با این رژیم خیلی جرات می خواست فقط این مجاهدین بودند که در برایر خمینی که یک سوت می کشید 4 میلیون نفر به خیابان می ریختند، ایستادند. پس مجاهدین باید خیلی بی کله و گردن کلفت باشند که با خمینی در بیافتند. او با لحنی که خودش را زرنگ و زیرک خطاب می کرد، میگفت: در این مسیر ما مخ همه را زدیم سر همه را کلاه گذاشتیم فقط سر خمینی را نتوانستیم کلاه بگذاریم آن هم به این خاطر بود که خمینی خیلی حس ضد انقلابی داشت. رجوی همیشه بخصوص در آن سالها در نشستها عادت داشت که از خمینی تعریف های منفی بکند و خودش را در حد او نشان دهد. کار بجایی رسیده بود که بعضا تمام تلاش خود را برای اینکه اثبات کند، خمینی اسم او را جایی برده است و یا در مورد مجاهدین و یا شخص رجوی کلمه ای به زبان آورده، سخنها بگوید. آدم به راحتی می فهمید که کف گیر او آنقدر به ته دیگ خورده بود که، در درون خودش تلاش میکرد از کیسه کسی نان بخورد و از کیسه کسی برای خود اعتبار کسب کند که مدعی مبارزه با آن است.
رجوی در این مرحله از نشست روی انحلال ارتش اساسی متمرکز شده بود و بحث آن را به درازا کشاند که این بحث را در ادامه به آن میپردازم. رجوی گفت: امروز بعد از اینکه استراحت کردید، گزارش تان را از درک و دریافت تان از این نشست را بنوسید و خودتان را برای ادامه این بحث آماده کنید.
نشستها هر روز از ساعت 6 بعداز ظهر تا 6 صبح ادامه داشت. روزها استراحت، کار جمعی و گزارش نویسی داشتیم.
این بحث ها در نشستهای حوض مطرح شد ولی هنوز به داخل حوض شیرجه نرفتیم.
ادامه آن را در نامه بعدی برای شما مینویسم.
مسعود عزیز از اینکه نامه طولانی شد مرا ببخشید من تلاش کردم که بحث را خلاصه کنم ولی هر چه فکر کردم، خلاصه تر از این نمی شود.
به امید بهروزی برای شما دوست عزیز موفق باشید.
قربانت علی
پاسخ به این نامه
علی عزیز، با تشکر فراوان از نامه ات و ادامه دردناک بیان تجربه ات از انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین. از آنجا که بسیاری از گفتنی های من درباره انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین در نامه تو حی وحاضر است و از جانب خودم نیز در گذشته بیان شده، و همانطور که احتمالا مطلع هستی در حال حاضر در حال نگارش بحثی پیرامون شورای ملی مقاومت هستم، دیگر بیش از این سرت را به درد نمی آورم و بقیه صحبتها را، اگر چیز نا گفته ای از جانب من، باقی مانده باشد، به پایان نامه ات موکول میکنم. بی صبرانه منتظر دنباله نامه ات و بیان تجربه ات برای درس آموزی، خود وبقیه، بخصوص نسل جوان، جهت اجتناب از تکرار تجربه تلخ ما هستم. قربانت مسعود.

سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا