مطالب

رهایی یکی از زنان شورای رهبری مجاهدین درآستانه” روز زن”

سایت آوا، هفتم مارس 2008
در روزهای اخیر خانم بتول سلطانی یکی از اعضای شورای رهبری مجاهدین با فرار از قرارگاه اشرف و اعلام جدایی خود نشان داد که بحران در درون مناسبات این فرقه تا بالاترین سطوح تشکیلاتی گسترش پیدا کرده است.
هنوز چند ماهی ازاعلام خروج وجدایی خانم دکتر فریبا هشترودی نگذشته بود که یکی از قدیمی ترین اعضای شورا آقای محمد علی اصفهانی با روشنگری خود مورد سنکسار سیاسی فرقه مجاهدین قرار گرفت.


سکوت و عدم موضعگیری مجاهدین در رابطه با رهایی یک عضو شورای رهبری آنان بوضوح عمق ضربه و پنهان کاری گریزناپذیر آنان را نشان میدهد.
از سویی حضور تشکیل بنیاد سحر که کمتر از یک ماه از آن نمی گذرد ، ظرفی قابل اعتماد در عراق بویژه برای زنان مجاهد بوجود اورده است که حتی بالاترین سطوح این جریان را به خود جذب نموده است.
از نگاه سایت آوا:
جدایی خانم بتول سلطانی ادامه قانونمند رهایی زنان آزاده ای است که تاکنون از مجاهدین جدا شده و شجاعانه دست به افشاگری زدند و در مقابل هجوم رجاله های سازمانی مقاومت نمودند و امروز خانم سلطانی در کنار کسانی که چون میترا یوسفی ،آن سینگلتون، پروین حاجی ، بتول ملکی ، مرجان ملک ،حوری شالچی و نادره افشاری، پروانه احمدی و در راس آن مادر رضوان و زنده یاد معصومه یگانه و صدها زن آزاده قراردارد که مورد احترام کلیه جدا شدگان و منتقدین به فرقه ممجاهدین قرار دارند.
سایت آوا
07.03.2008
————
در همین رابطه:
من بتول سلطانی فرزند مرتضی متولد 1965در ایران فعلا ساکن بغداد هستم
مصاحبه بنیاد خانواده سحر در عراق با خانم بتول سلطانی عضو جدا شده شورای رهبری سازمان مجاهدین خلق
… من سال گذشته یعنی در سال 2006 در حالیکه عضو شورای رهبری سازمان مجاهدین خلق بودم از قرارگاه اشرف فرار کرده و به قرارگاه امریکایی ها موسوم به TIPF رفتم. سپس در 14 ژانویه 2008 از TIPF خارج شده و به بغداد آمدم تا عازم خارج از کشور شوم که امکان آن نیز فراهم شد ولی قبل از هر چیز میخواهم از سازمان مجاهدین خلق شکایت کرده و خواهان آنم که به شکایتم توسط دستگاه قضایی عراق رسیدگی فوری شود…
بنیاد خانواده سحر، پنجم مارس 2008
سؤال: لطفا مختصری از شرح حال و پروسه سیاسی و تشکیلاتی خودتان بیان نمائید.
جواب: من بتول سلطانی فرزند مرتضی متولد 1965 در ایران و فعلا ساکن بغداد هستم. من در سال 1986 با آقای حسین مرادی در ایران ازدواج کرده و سپس همان سال با هم به پاکستان رفتیم. در آنجا به سمت سازمان مجاهدین خلق جذب شده و یک سال بعد یعنی در سال 1987 به دستور سازمان به عراق رفتیم. در سال 1991 به دستور سازمان از هم جدا شده و فرزندان خود را نیز باز به دستور سازمان در همان سال به اروپا فرستادیم. من و همسرم ابتدا در برابر این دستورات مقاومت کرده و حاضر به جدا شدن از یکدیگر و ترک فرزندانمان نبودیم ولی بالاخره ما را تحت فشارهای روانی بسیار مجبور به جدایی از یکدیگر و از فرزندانمان کردند.
دخترم هاجر مرادی متولد 1987 در پاکستان و پسرم میعاد مرادی متولد 1991 در عراق می باشند. در سال 1991 در حالیکه هاجر 5 ساله و میعاد 6 ماهه بودند آنها را بعد از جدا کردن من و همسرم از یکدیگر از ما گرفته و به اروپا فرستادند و اجازه هیچگونه ارتباط با آنها را به ما ندادند. هنوز زمانی که دخترم با گریه و زاری از من جدا میشد را از خاطر نبرده ام و قیافه پسر شش ماهه ام همچنان در مقابل چشمانم باقی است.
بعدها مطلع شدم که دخترم با نام مستعار ستاره خبازان در جنوب سوئد و نزد یک خانواده ایرانی اقامت گزیده و در حال حاضر در شمال این کشور در دانشگاه تحصیل میکند و اما پسرم توسط یک خانواده از عراق به هلند برده شد که بعد از مدتی سازمان به دلیل اختلافی که با آن خانواده پیدا کرد او را پس گرفت و به خانواده دیگری سپرد ولی آنها نیز دچار مشکل شده و نهایتا وی به یتیم خانه منتقل گردید و در حال حاضر در یک مرکز نگهداری از جوانان در هلند اقامت دارد. من هیچگونه رد و آدرسی از آنها ندارم و حتی نمیدانم تا چه حد مرا میشناسند. سازمان هیچ نشانه ای از آنها نمیدهد و من امکان هیچگونه ارتباطی را با آنها ندارم.
طی مدتی که در سازمان در عراق بودم اجازه ارتباط با خانواده ام در ایران داده نمیشد مگر اینکه به منظور جلب کمک مالی و یا فریب آنها برای پیوستن به سازمان باشد. در نتیجه پدرم چهار سال پیش به دلیل فشارهای روحی و عصبی در اثر بی اطلاع بودن از وضعیت من فوت کرد و مادرم هم به شدت مریض شده که در سوگ دوری از من نشسته است.
من سال گذشته یعنی در سال 2006 در حالیکه عضو شورای رهبری سازمان مجاهدین خلق بودم از قرارگاه اشرف فرار کرده و به قرارگاه امریکایی ها موسوم به TIPF رفتم. سپس در 14 ژانویه 2008 از TIPF خارج شده و به بغداد آمدم تا عازم خارج از کشور شوم که امکان آن نیز فراهم شد ولی قبل از هر چیز میخواهم از سازمان مجاهدین خلق شکایت کرده و خواهان آنم که به شکایتم توسط دستگاه قضایی عراق رسیدگی فوری شود.
سؤال: چرا بعد از خروج از TIPF با وجودیکه امکان رفتن به خارج از کشور را داشتید تصمیم گرفتید در عراق بمانید؟
جواب: من برای نجات همسرم که پدر فرزندانم است و همچنین کمک به خانواده های متلاشی شده مثل خودم در عراق مانده ام تا هر کاری از دستم بر می آید برای خانواده ها و جداشدگان انجام دهم. واقعیت اینست که رهبری سازمان مجاهدین خلق در حق این خانواده ها ظلم زیادی کرده است که باید پاسخگو باشد.
سؤال: بعنوان یک همسر و یک مادر چه خواسته ای را بطور مشخص دنبال میکنید؟
جواب: بهتر است گفته شود به عنوان یک انسان چه خواسته ای را دنبال میکنم. البته انسانی که 20 سال از عمرش را از دست داده و در زمان فوت پدرش بر بالینش حاضر نبوده و مادرش در اندوه دوری از او بسر برده و اکنون میخواهد همسر و فرزندانش را باز پس بگیرد و زندگی متلاشی شده اش را از نو بسازد. من تلاش میکنم تا نظر تمامی مجامع بین المللی سیاسی و رسانه ای را به موضوع خانواده ها در عراق جلب نمایم و به هر شکلی که شده به آنها کمک کنم.
سؤال: شما که متلاشی شدن یک خانواده را در یک فرقه لمس کرده اید فکر میکنید که چگونه باید زخم های سایر خانواده ها را التیام بخشید؟
جواب: هر کاری که از دستم بر بیاید برای این خانواده ها انجام خواهم داد. از مجامع بین المللی در هر کجا خواهم خواست تا به این خانواده های دردمند کمک کنند. خانواده هایی که بعضا 20 سال است جگر گوشه هایشان را ندیده اند. اعضای سازمان در اسارتی بدتر از زندان معمولی هستند که راه گریزی ندارند.
سؤال: چرا سازمان مجاهدین خلق با اساس خانواده ضدیت دارد و اساسا تعریف سازمان از خانواده چیست؟
جواب: سازمان به نظر من به این دلیل با اساس خانواده تعارض دارد چون وجود احساسات و عواطف را در افراد مانعی بر سر راه شستشوی مغزی آنان می بیند. لازمه به کنترل در آوردن کامل ذهن یک فرد قطعا سرکوب عاطفه و احساس در آن فرد است. بنابراین باید هرگونه علقه و پیوند خانوادگی قطع گردد تا افراد بیشتر و بی قید و بند تر در قید و بند امیال رهبر فرقه باقی بمانند و هیچ محدودیت و تمایل دیگری در برابر پذیرش خواسته های غیر معقول فرقه ای وجود نداشته باشد.
سؤال: جداشدگان از سازمان در عراق در حال حاضر در چه وضعیتی هستند و چه نوع کمک هایی میتوان به آنها کرد؟
جواب: در حال حاضر جداشدگان نیاز به کمک جدی دارند چرا که از یکسو بدلیل مشکلاتی که با آن روبرو هستند مورد تهدید فرقه رجوی می باشند چون این قانون فرقه هاست که نباید جدا شده داشته باشند و اگر هم داشته باشند باید مستمرا تحت اذیت و آزار فرقه مربوطه قرار گیرند. از سوی دیگر این افراد نیاز به کمک حقوقی و قانونی و مالی دارند تا زندگی مجددی را در هر کجا که مایل هستند آغاز نمایند. در این خصوص بنیاد خانواده سحر که یک بنیاد حقوق بشری است و توسط شخصیتهای عراقی و ارگان های بین المللی و همینطور با کمک خانواده های اعضای سازمان تأسیس شده است تصمیم دارد تا حد امکان برای نجات این افراد و همچنین یاری رساندن به خانواده ها مساعدت نماید.
سؤال: خواسته خانواده هایی که به عراق آمده و به درب قرارگاه اشرف مراجعه میکنند چیست؟
جواب: آنها خواسته به حق و مشروعی دارند. آنها می خواهند فرزندانشان را بدون هیچگونه کنترل و نظارت از جانب این فرقه ببینند. سالیان سال است که اینها تحت تاثیر محیط بسته و القایی این فرقه قرار گرفته اند و از همه نعمتهای خدادادی که آزادی و اختیار فردی در رأس آن قرار دارد و همچنین عواطف خانوادگی محروم مانده اند و همیشه یک انتخاب القایی داشته اند. اعضای سازمان اولین قربانیان فرقه هستند که نیاز به کمک فوری دارند.
سؤال: اگر خانواده ها بخواهند به عزیزانشان کمک کنند چه کاری از دستشان بر می آید؟
جواب: به نظر من کارهای مهمی میتوانند انجام دهند. اولین کار این است که این حربه زنگ زده جدایی از خانه و خانواده و گناه شمردن عواطف خانوادگی تحت عنوان من در آوردی مسیر رسیدن به آزادی را باطل و خنثی نمایند تا عزیزانشان به حالت نرمال و عادی باز گردند و خود آزادانه تصمیم بگیرند. واقعیت اینست که عواطف و مناسبات خانوادگی باطل السحر فرقه و مناسبات فرقه ایست.
سؤال: به عقیده شما چرا سازمان مجاهدین خلق با دیدار بدون واسطه خانواده ها با عزیزانشان در بغداد مخالفت میکند؟
جواب: چون به محض برقراری رابطه خانوادگی، احساس گمشده عشق و عواطف انسانی در این افراد بیدار می شود که البته فرقه ساخته دست رجوی این را نمی خواهد و اصرار دارد که همه احساسات و عواطف به سمت مریم رجوی و از طریق وی به سمت مسعود سوق داده شوند.
سؤال: برنامه تان برای آینده چیست؟
جواب: می خواهم از این پس آزاد زندگی کنم و خود تصمیم گیرنده کارهایم باشم نه اینکه محاط در یک فرقه مخرب گردم. می خواهم بعنوان کسی که بعد از 20 سال جامعه بیرون از این فرقه را مجددا تجربه میکند و واقعیتهای درون آن فرقه را بیشتر لمس میکند به همه آنها که درون قلعه اشرف هستند و به همه خانواده های چشم به راه آنها تا جایی که میتوانم کمک کنم.
در همین رابطه وصیت پدر یکی از همین اسیران ذهنی در قرارگاه اشرف برایم بسیار انگیزاننده است که نوشته بود: نمی دانم به کدامین دلیل نباید دست گرم عزیزم را در لحظاتی که دستم رو به سردی می رود لمس کنم او بدون دیدن فرزندش از دنیا رفت.
سؤال: خانم سلطانی از بابت وقتی که در اختیار ما قرار دادید بی اندازه سپاسگزاریم و در خصوص کار نیکی که انجام میدهید برایتان آرزوی موفقیت میکنیم.
جواب: من هم از تمامی دست اندرکاران عراقی و ایرانی بنیاد خانواده سحر در عراق بی نهایت متشکرم و معتقدم که کار بسیار شایسته ای انجام میدهند.

نمایش بیشتر

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا