فرقه گرایی مجاهدین

فرقه‏ ها، اغواگر و حیله‏ گرند

آن ها می‏ دانند که چگونه مانند ویروس HIV شکل عوض کنند.

چرا سیستم دفاعی بدن در مقابل ویروس HIV قادر نیست از ما دفاع کند؟ دلیل این ناتوانی در این است که HIV می ‏تواند در هر تولید مثلی DNA خود را تغییر داده و شکل جدیدی به خود بگیرد. بنابراین وقتی سیستم دفاعی ما این نوع ویروس را شناسایی کرده و ضد آن را برای مقابله تولید می‌ کند، این ویروس از قبل تغییر شکل داده و ماده تولید شده توسط بدن ما قادر به مقابله با آن نخواهد بود. به نظر من مقابله با فرقه ‏های مخرب با داستان ویروس HIV سخت شباهت دارد. اگر ما ایدئولوژی و دکترین فرقه‏ ها را هدف قرار دهیم، آن ها به سرعت قادرند شکل ظاهری و حتی اصول خود را تغییر دهند، چرا که اصول واقعی آن ها حفظ فرقه و اطاعت مطلق از رهبر فرقه به هر قیمت، بر جای خود باقی خواهد ماند.

فرقه‏ ها به سرعت شکل عوض می‌ کنند، اعضایشان ریش و سبیل خود را می ‌تراشند، لباس آخرین مدل غربی به تن کرده و به هیئت سایرین در می ‏آیند. آن ها اسم و شعارهای خود را عوض می ‌کنند و مدعی می ‏شوند که شعارهای مردم پسند «عدالت»، «آزادی» و «دموکراسی» شعارهای اصلی آن هاست و حاضرند همه چیز را برای دستیابی به این ارزش ها فدا کنند. فرقه ‏ها پس از لختی، از هیبت یک تروریست خشن، بی ‌رحم و برافروخته خارج شده و تبدیل به فردی متعادل، مهربان، جذاب و مُبلغ مذهبی می‏ شوند.

فرقه‏ های مخرب استادان فریب و نیرنگ ‏اند، آن ها به خوبی می ‏دانند که چگونه اطلاعات مربوط به خودشان را دستکاری کرده و آن ها را به نفع خود عوض کنند، آن ها شواهد جداشدگان خود را با برچسب سودجویی و مزدوری دشمن، بی ‌ارزش جلوه می‌ دهند. فرقه ‏ها یاد گرفته ‏اند که برای خبرنگاران یا افراد ظاهراً بی ‌طرف، صحنه‌ آرایی کرده و آن ها را فریب دهند تا گزارش مطلوبی درباره‏ آن ها تولید کنند. گذشته از قدرت تغییر شکل و تغییر رنگ و به اصطلاح همرنگ جماعت شدن، فرقه ‏ها استاد تبلیغات ‏اند و حاضرند بخش عمده‏ ای از درآمدهای خود را مصروف تبلیغات کنند.

برده‏‏ های جدید، نمی‏ توانند خود را نجات دهند.

اواخر سال 1365 بود، مهرداد، از هواداران جوان سازمان مجاهدین خلق در خیابان نیوباند استریت لندن در حال جمع ‌آوری کمک مالی برای سازمان بود. او جمله‏ ای را مرتباً زیر لب تکرار می ‏کرد. به طرف مهرداد رفتم، از او پرسیدم که با خود چه می‏ گوید؟ درجواب من گفت: “هیچی می ‌گم، کره باش باش”

این ‌ها کلماتی بی ‌معنی بود. مهرداد وقتی با حالت تعجب من رو به ‌رو شد، عضلات صورتش را تغییر داد و با لبخندی گفت: «هر وقت می‏ بینم که مردم با بی ‌اعتنایی از کنار من رد می‏ شوند چنان که گویی اصلاً وجود خارجی ندارم، اول دچار غم و اندوه می ‏شوم، آزرده خاطر و قدری هم عصبانی، چون فکر می ‏کنم که این مردم چقدر خودخواه و مادی هستند، حتی حاضر نیستند لحظه‌ ای از وقت خود را به ما بدهند و درد دل ما را بشنوند، اما حاضرند ساعت ‏ها وقت خود را در خرید‏های بی‌ مورد تلف کنند.

بعد از این احساس اولیه، خشمم به تأسف تبدیل می ‌شود، از این متأسف می ‏شوم که این مردم تا این حد به وسیله‏ ی این جامعه مصرفی سرمایه‌ داری، شستشوی مغزی شده‏ اند. اینجاست که می ‏بینم هیچ کمکی از من برای آن ها برنمی ‌آید، نمی‌ توانم مجبورشان کنم که حقیقت دنیا را آن گونه که هست ببینند. اینجاست که با خودم فکر می‏ کنم فعلاً مسئولیت من کمک به مجاهدین است و در نتیجه با خودم می ‏گویم کره باش باش و می ‏گذارم این نیز بگذرد. پس از آرام شدن، به سمت عابر دیگری می ‏روم و سعی می‏ کنم حرف خودم را به او بزنم.»

(توضیح: عبارت “کره باش باش” همانطور که در بالا اشاره شد هیچ معنی ندارد و فرد به لحاظ روانی آنرا صرفا برای آرام کردن ذهن خود تکرار می کند)
فکر نمی ‏کنم مهرداد در آن زمان توسط سازمان شستشوی مغزی شده بود، اما به طور حتم تحت تأثیر شیوه‏ های نفوذ و کنترل ذهن از طرف سازمان قرار داشت. شیوه‏ های شستشوی مغزی سازمان در آن زمان هنوز در مراحل اولیه بود و مجاهدین خلق نمی ‏خواستند که آن شیوه‏ ها را در مورد افراد رده پایین که مهرداد هم یکی از آن ها بود به کار گیرند.

بنابراین مهرداد هم مثل خیلی از ما شاید واقعاً از ته قلب فکر می ‏کرد که با جمع کردن کمک مالی در خیابان ‏های لندن به مردم ایران برای رسیدن به آزادی و دموکراسی کمک می ‌کند. مهرداد تحت نفوذ شیوه‏ های پیشرفته‏ ی تأثیرگذاری و کنترل ذهن بود، شیوه‏ هایی بسیار پیشرفته‏ و پیچیده ‏تر از چیزی که در جامعه دیده می‌ شود. او متوجه نبود که خودش تحت تأثیر این شیوه هاست و لذا تصور می‏ کرد که «عابرین بی‌ تفاوت» توسط «جامعه ‏ی بورژوازی و مصرفی» شستشوی مغزی شده‏ اند.

بعدها مهرداد به عراق منتقل شد تا به سربازان سازمان مجاهدین خلق بپیوندد. شنیدم که مادرش در خیابان ‏های لندن به دنبال او می‏ گشت و به یکی از مسئولین سازمان نیز گفته بود که مجاهدین خلق پسرش را شستشوی مغزی داده و او را به عراق و به سمت مرگ و نابودی فرستاده‏ اند. البته مادر مهرداد قبل از گفتن این حرف، عاجزانه از سازمان تقاضا کرده بود که پسرش را به او برگردانند. باز از مسئولی شنیدم که وقتی داستان مادر مهرداد را به او می ‏گویند، حاضر نمی ‌شود به مادرش تلفن بزند و با او صحبت کند. چند ماه بعد از این اتفاقات، مهرداد در یکی از عملیات های ماجراجویانه‏ رجوی کشته شد.

داستان غم انگیز مهرداد را به این خاطر در اینجا نقل کردم، تا نشان دهم که افراد تحت کنترل ذهن و تحت نفوذ فرقه ‏ها، قادرند درجات پایین ‏تر نفوذ و تأثیرگذاری از طریق تبلیغات معمول در جامعه را تشخیص دهند، و به فرض متوجه شوند که سوپر مارکت ‏ها و فروشگاه ‏ها با تبلیغات، مردم را به خرید بیشتر وادار می ‌کنند، اما قادر نیستند دریابند که ذهن خودشان در فرقه‏ ها مخدوش شده است.

ما، هرگز و به هیچ وجه، گمان نمی ‏کردیم که گول خورده ‏ایم، بلکه بر این تصور بودیم که مجاهدین خلق جبهه‏ ای گشوده، امکان مبارزه را برای ما فراهم آورده و خواب و خوراک ما را نیز تأمین می ‌کنند، پس ما نسبت به آن ها و رهبری سازمان مدیونیم. بنابراین، افراد تحت نفوذ و کنترل ذهن و به ویژه افراد تحت شستشوی مغزی، نمی ‌توانستند و نمی ‏توانند به خودشان کمک کنند، و نیز حاضر نیستند در این زمینه از خانواده و دوستان خود کمک بگیرند، چرا که اکثراً معتقدند خانواده و دوستانشان به ‌وسیله جامعه و دولت شستشوی مغزی شده و قادر نیستند کاری را که آن ها انجام می ‏دهند ببینند و بفهمند و در نتیجه از خود گذشتگی و فداکاری ‏های آن ها را نوعی دیوانگی، حماقت و سادگی ارزیابی می ‌کنند.

البته وضع آن هایی که تحت شستشوی مغزی هستند به مراتب بدتر است، چرا که آن ها می‌ دانند رهبر فرقه چه بر سرشان می‏ آورد و قصد دارد شخصیت و هویت آن ها را کاملاً تغییر دهد، با این حال، این پیروان شوربخت گمان می ‌کنند که با اراده‏ خود و داشتن حق آزادی انتخاب، به چنین انتخابی مبادرت کرده‏اند. بنابراین آن ها دخالت دنیای بیرون برای نجات ‏شان را نوعی نقض حقوق انسانی و ناقض آزادی و اختیار خود می ‏دانند.

از این رو، به نظر من، این یکی از تفاوت‏ های اصلی بین بردگان قدیم با اعضای دربند در فرقه‏ هاست. برده‏ های قدیم می‏ دانستند که اسیرند، سرکوب شده‏ اند و تحت ظلم و اجبارند، آن ها می ‏توانستند زنجیرهای خود را دیده و درد شلاق را روی پوست خود لمس کنند. آن ها می‏ فهمیدند که آزادی از آن ها سلب شده است، بنابراین، به خاطر اسارت خود می‏ گریستند، شب‏ ها به یاد خانواده و دوستان خود به خواب می‏ رفتند و آرزوی دوباره آزاد زیستن را در فکر و روح خود پرورش می ‏دادند و برای دستیابی به آن با تمام توان مبارزه می ‏کردند.

در حالی که بردگان جدید احساس نمی ‌کنند که آزادی از آن ها گرفته شده و صبح تا شب از جانب رهبر فرقه استثمار می ‏شوند؛ زنجیرهای آن ها نامرئی است، ضربات شلاق آن ها روانی است و روح ‏شان را می ‏آزارد، و در اغلب موارد خود آنان شکنجه گر و زندانبان خود شده‏ اند. آن ها مجبورند به گذشته فکر نکنند و از دست دادن خانواده و دوستانشان را به فراموشی بسپارند. آن ها دیگر خواست و آرزویی ندارند، خود، فردیت، هویت، اعتماد به نفس و انگیزه ‏ی از خود در آن ها رو به محو شدن است، از این رو، آن ها نه می‏ توانند امید و آرزوی آزادی داشته باشند و نه می‏ توانند خود را از قید بندگی رها سازند، حتی اگر درب‏ های زندان آن ها گشوده باشد.

کتاب فرقه های تروریستی و مخرب
نوعی برده داری نوین
دکتر مسعود بنی صدر
صفحه های 635 الی 638
تنظیم از عاطفه نادعلیان

همایش انجمن نجات مرداد 1400

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا