همکاری با بیگانگان

مادری برای ادای نماز به مسجد می رود

همزمان با عید سعید قربان، مادر داغدار « نصرت بازوفت » که نمازش را در نذر تقاص گرفتن صدام شکسته بود، دیگربار بجای می آورد (به گفته همسرش طی مصاحبه یی در روزنامه ابزرور به مناسبت اعلام حکم اعدام صدام حسین). گویی بخاطر دل شکسته ی او بود که در چنین روزی دیکتاتور به همان طریقی که فرزاد، فرزند نصرت را در کینه جویی کور به ایران و ایرانی، از او ربود، حلق آویز گشت.

خانواده ی بازوفت از آستانه انقلاب، با تجاوز صدام حسین به شهر آبادان، ستمگری او را تجربه کرده وخانه و زندگی را درچنگال دشمن ترک گفتند.« فرزاد » پسربچه کاشانه از دست داده یی بیش نبود که با خلاقیت و تلاش بر همه مشکلات ومسائل زندگی در غربت فایق گشته و در حرفه روزنامه نگاری چنان درخشید که از روزنامه معتبر « ابزرور » ماموریت گزارش جنگ ایران و عراق گرفت. در حقیقت به منزله یک ایرانی و از خانواده قربانیان جنگ، شخصیت او رشادت عظیمی برای گرفتن این ماموریت می طلبید. و ایکاش چنین نبود، برای مادر بیچاره اش می ماند و به چنگ صدام حسین ضد ایرانی نمی افتاد که در آخرین حرف ها و شعار پیش از اعدام خویشتن نیز بر کینه ورزی نژاد پرستانه اش اصرار ورزید.

از عجایب و غرایب این نکته آنک، مدعی حکومت ایران را به نوکری داشت و از تاراج حق ملت عراق چنان به او خورانید که مریم رجوی از عهده ی سالها عیاشی و رشوه دهی دربیابان عراق و حومه پاریس، خریدن ملاقات « وی – آی – پی » ها و دعوتنامه میهمانی سیاستمداران آنچنانی، وهزینه ستون های تبلیغاتی برآید!

حقیقت آشکار آنک جنگ صدام با ملت ایران، ربطی به حکومت کنونی کشورمان ندارد. ناسازگاری با دولت و آزار ملت به همان دوران شاه برمی گردد که سرمایه جمع آوری به خون دل ایرانیان مقیم عراق را تصاحب کرده و آنها را در وضعیت رقت باری به جانب ایران اخراج کرد، که در وسایل ارتباط جمعی ایران « معاودین » خوانده می شدند. دسته دسته از جانب دولت به ساختمان های متروک اعزام شدند تا زندگی عذاب آوری را ادامه دهند. من هنوز خیلی جوان بودم که دخترک شیرین و معصومی را، غالبا کنار درب کهنه بیمارستان متروک ارتشی در خیابان محل زندگی ام می دیدم. در چشم های غریب و حرکات معصومانه اش نیاز به دوستی و آشنایی موج می زد. ولی راستی کمک فردی تا کجای چنین مسئله غامضی، از دست دادن خانه و آشیانه را حل می کند؟ اینجا، در سوئد یک خانم مسیحی عراقی داستان غم انگیزی را برایم تعریف کرد، از همسر یک مسئول امنیتی صدام حسین گفت که در خانه یک ایرانی به زبان عامیانه « رانده شده » از عراق، سکنی گرفته بودند. زن بی نوا از عهده اقامت در آن خانه برنیامد، زیرا فکر می کرد روح زن صاحبخانه با چوب جارو در تعقیب اوست.

صدام حسین در آن زمان تا به صف آرایی آنسوی خلیج هم پیش رفت. ولی نه بیشتر، می دانست ایران وقت جان شیرین آمریکاست! نه تنها او را یاری نداده، سرکوبش هم خواهند کرد.

ترس از پیروزی انقلاب ایران، فرصت بازکردن دمل چرکین، فرمان حمله به ایران را داد. قدرت ها از سراسر جهان درپشت صدام حسین سنگر گرفتند تا مانع رشد انقلاب شوند (به قول کسی، فرانکشتینی خلق کردند که از عهده کنترلش برنمی آمدند و بلافاصله پس از امضای ناگزیرانه قرارداد صلح مصلحتی با ایران، به جان « کویت » متحد پیشین خویش برعلیه ایران، افتاد) و گروهکی پس از آلودن خیابان و کوچه، هم دشت و دمن به خون جوانان وطن، شکست خورده و رانده شده ازمیهن، زیر سایه او پناه گرفت تا مگر از ماتحت شیرنقاشی شده برا ی زمان و موقعیت معینی بخورد، نه تنها شعارهای « نبرد قادسیه » غیرتش را بجوش نمی آورد بلکه برای مضحکه کردن خود به نزد دنیایی و افزودن بر مواجب مزدوری و ثابت کردن اجنبی گری، درجهت عکس قطعنامه های رسمی سازمان ملل « ایران » را آغازگر و « عراق » را فاتح جنگ می خواند و لاف از بزرگی سیدالرئیس می زد.

صدام به هنگام مرگ آمریکا را هم در فحاشی شریک کرد ولی مزدور جبون اش که پیش تر از شعارهای « مرگ برامپریالیسم » کیسه ها دوخته بود (تا فرستادن سعادتی به نزد روس ها)، جرات اساعه ی ادب به دشمن اصلی مورد ادعای خود را ندارد. احمق است که فکر می کند اجنبی و مزدور یک اعدامی به حکومت ایران زمین می رسد.

مسخره آنک بدنبال ظاهر شدن ناگهانی رهبری فراری(آنهم فقط در دو پیام زبونانه)، یکی از فراشه هایش در نامه یی فرمایشی منت برآمریکا می گذارد که رهبری، افرادش را از مقاومت و حمله برعلیه آمریکا بازداشت! فیا عجبا عجبا، کدام مقاومت؟ سه هزار آدم دریک قلعه و نیروی متحدین؟ بی ناموسی و ضعیف کشی مگر نه خصلت منافقی ست؟ مگر بدین همت وارونه نبود که برای حمایت صدام حسین به جان کرد و شیعه، چنان وحشیانه افتادید؟

« فیا عجبا عجبا » حال قاتلان هرجایی به قول همره و برادرم مسعود خدابنده برعلیه مجازات اعدام! شده اند. چرا زمان اعدام سبعانه « فرزاد بازوفت »- اگر از حرص نپیوستن به منافقین، دشمن آن غزال ایرانی نبودید- به کمترین وساطتی و سخنی برنخاستید؟ چرا غزال رمیده « سعید نوروزی » را به جرم ذره یی از مرداب نشدن، بجرم صیانت نفس و بازگشت به حیات، بدست خود اعدام کردید؟ در همین ردیف « داود احمدی » را و فرزادها و سعید ها و داودهای دیگر که عزیزانشان به انتظار عدالت لحظه یی ننشسته اند. خواهران دلاور الهام وسهیلا نوروزی زینب وار به رونمایی حقیقت آنچه بر برادرشان گذشت، برخاسته اند. بانو ربابه شاهرخی و دختر ستمدیده اش بتول احمدی، ننگ سکوت و ترس از دژخیم را به هیچ گرفته و کمر به آگاه کردن جهانی بسته اند!

قاتلان حرفه یی، آری، وقتی نوبت اعدام خودشان می شود، رنگ احساسات ضد مجازات اعدام به چهره ی خوفناک خود می زنند و به ِرنگ خودشان ناشیانه می رقصند. وگرنه رجوی ها به چه کسی وفا داشته اند که برای صدام حسین و جان صدام حسین عاری از قدرت و پول داشته باشند؟

اعدام صدام حسین، دریغا فرزند « نصرت بازوفت » را به آغوش او باز نمی گرداند، دستکم مرهمی بر قلب مادر، جگرسوخته از رجزخوانی و ترکتازی قاتل می شود.

میترا یوسفی، اول ژانویه 2007

همایش انجمن نجات مرداد 1400

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا