خانواده ها

گفتگو با خانم محبوب، مادر محمد کشمیری

خانم منصوره محبوب مادر محمد کشمیری، گرفتار در اردوگاه مجاهدین خلق در آلبانی، در دفتر انجمن نجات در تهران حاضر شد و خواهان یافتن راهی جهت ارتباط با پسرش گردید.

خانم محبوب، مادر محمد کشمیری
خانم محبوب چنین می گوید:
من مادر محمد کشمیری هستم. فرزندم متولد 1346 است. در سال 1368 بعد از 24 ماه خدمت سربازی در عملیات دشت زبیداد عراق اسیر شد. یک سال و نیم در اردوگاه اسرا در عراق بود و مرتب از طریق صلیب سرخ و هلال احمر نامه می داد و ما از حالش مطلع بودیم و برایش نامه می دادیم. اما بعد از گذشت این مدت یک سال و نیم، نامه ها قطع شد. بعد از برقراری آتش بس گفتند که اسرا به کشور باز می گردند و ما جشن گرفتیم و چراغانی کردیم. اما خبری از بازگشت فرزندم نشد. از اسرای بازگشتی سؤال کردیم، گفتند که پسر من توسط سازمان مجاهدین خلق فریب داده شد.
آنان گفتند که شرایط را در اردوگاه اسرا در عراق به شدت سخت و طاقت فرسا کردند و بعد فرستاده های مجاهدین خلق به عنوان ایرانیانی که آمده اند تا به اسرا کمک کنند ظاهر شدند و برخی که شناخت کافی نداشتند فریب وعده های رفتن به اروپا و داشتن شغل و زندگی را خوردند و با آن ها رفتند و سر از پادگان اشرف در آوردند که راه بازگشتی هم نداشتند.

بیست و دو سال از پسرم بی خبر بودیم تا این که بعد از سقوط صدام حسین از طریق اعضای جداشده اطلاع پیدا کردیم که او قطعاً در پادگان اشرف است. با تلاش فراوان موفق شدیم به عراق و پادگان اشرف برویم. یک هفته من، همسرم و پسر کوچکترم نزد محمد بودیم. به هیچ وجه محمد را با ما تنها نمی گذاشتند و مدام دو مسئول در میان ما حضور داشتند. محمد شبانه روز لباس فرم و پوتین سربازی را از تن در نمی آورد، به او می گفتم “پسرم این چه زندگی است که شما در این بیابان دارید؟ چرا به شما اجازه ی ازدواج نمی دهند؟ چرا این مدت اجازه نداشتی با ما ارتباط بگیری؟ چرا تا زمانی که در اردوگاه اسرا بودی نامه هایت می آمد اما بعد از آن هیچ خبری از تو نداشتیم؟”

محمد کشمیری
محمد کشمیری اسیر فرقه رجوی

ما را به مسجد و گورستان پادگان اشرف بردند و مدام با ما حرف می زدند و سعی می کردند ما را جذب نمایند. از ما به عنوان کمک مالی به مجاهدین خلق پول خواستند. من قبول نکردم که کمک مالی کنم و گفتم پولی ندارم که به شما بدهم. اگر چه چند چمدان سوغاتی برای پسرم برده بودم.
لحظه خداحافظی نگذاشتند که بچه ام را بغل کنم. کلاً اجازه نمی دادند زیاد به پسرم نزدیک شویم. من پرسیدم که مگر مجاهدین خلق فرزند را از مادرش جدا می کنند؟ این مدت تلاش می کردند که پسر کوچکم را جذب کنند. از ما خواستند که وقتی به ایران برگشتیم همکاری خبری داشته باشیم.

بعد از این که از عراق بازگشتیم افراد سازمان به پسر کوچکم زنگ زدند و از او خواستند تا به مجاهدین خلق بپیوندد یا در ایران همکاری داشته باشد. اما پسرم قبول نکرد که با آنان ارتباط داشته باشد.

سال ها بعد با خبر شدم که مجاهدین خلق به آلبانی رفته اند و قطعاً پسر من هم با آن ها رفته است. سالیان سال است که از پسرم محمد بی خبر هستم. آرزویم سلامتی، سعادت و رهایی اوست. همیشه من و پدرش نگران او هستیم و از خداوند می خواهیم که محمد بعد از این همه رنج اسارت و سال ها فراق، آینده خوبی داشته باشد.
عاطفه نادعلیان

سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا