زمانی که فرقه رجوی در پادگان اشرف در عراق مستقر بود، آقای مجتبی نوری یکی از اعضای خانوادههای فعال انجمن نجات بود که چندین بار با خانواده ها دیگر راهی کشور عراق شد و در کنار پادگان اشرف برای آزادی برادرش فعالیت و تلاش زیادی کرد . او برادر حمیدرضا نوری عضو اسیر در قرارگاه […]
زمانی که فرقه رجوی در پادگان اشرف در عراق مستقر بود، آقای مجتبی نوری یکی از اعضای خانوادههای فعال انجمن نجات بود که چندین بار با خانواده ها دیگر راهی کشور عراق شد و در کنار پادگان اشرف برای آزادی برادرش فعالیت و تلاش زیادی کرد . او برادر حمیدرضا نوری عضو اسیر در قرارگاه مجاهدین خلق در آلبانی است. در این گفتگوی دوستانه و صمیمی از برادر دور افتاده و دربندش سخن میگوید.
فواد بصری: سلام آقای نوری احوال شما؟ خوبید سلامتید؟
نوری: سلام بر شما، خدا را شاکریم .
فواد بصری: آقای نوری از حمید رضا برای ما بگو. چه اتفاقی افتاد حمید رضا به فرقه رجوی پیوست ؟
نوری: حمید رضا در جامعه عادی زندگی خودش را می کرد. متاهل بود و یک فرزند داشت. دوران جنگ بود و تصمیم گرفت به خدمت سربازی برود. آن زمان پدرم مخالف بود حمید رضا به خدمت سربازی برود ولی حمید رضا تصمیم خودش را گرفته بود. به سربازی اعزام شد. چند ماه در جبهه خدمت می کرد و نامه برای ما ارسال می کرد و ما هم در جواب نامه برای او ارسال می کردیم. تا اینکه دو سه ماهی خبری از حمید رضا نداشتیم. نگران شده بودیم. آن زمان مثل الان نبود که همه موبایل داشته باشند و با هم در ارتباط باشند. نمی دانستیم چکار کنیم! احتمال می دادیم عملیات صورت گرفته و ارتباط حمید رضا با ما قطع شده باشد. دو ماه صبر کردیم اما خبری از حمید رضا نشد. تمام خانواده بهم ریخته بود از جمله همسر حمید رضا. تصمیم گرفتیم به محل خدمت حمید رضا برویم و پیگیری کنیم شاید از حمید رضا خبری داشته باشند. به محل خدمت حمید رضا رفتیم و با یک افسر ارشد ارتش ملاقات کردیم در جواب گفت مجاهدین خلق به جبهه ای که برادر شما خدمت می کرد حمله کردند و برادر شما را به اسارت گرفتند. بایستی صبر کنید تا خبری از برادرتان دریافت کنیم.
ما هم برگشتیم و از ارگانهای دولتی در شهری که زندگی می کردیم پیگیر شدیم. آنها گفتند ما دنبال می کنیم و به شما اطلاع می دهیم. شماره تلفن منزل ما را گرفتند. دقیقا نمی دانم چقدر زمان برد که از طریق تلفن منزل با ما تماس گرفتند و گفتند برادر شما در عراق است و در پادگان اشرف به سر می برد. ما هم گفتیم پادگان اشرف؟ نام پادگان اشرف به گوشمان نخورده بود. پیگیری کردیم و گفتیم چگونه می توانیم به پادگان اشرف برویم در جواب گفتند دولت عراق ایرانی را به عراق راه نمی دهد سفر به عراق خیلی سخت است. اگر قاچاقی به کشور عراق سفر کنید شما را به عنوان جاسوس دستگیر می کنند و از دست ما هم کاری ساخته نیست. باید صبر کنید.
صبر ما چند سال طول کشید تا رسیدیم به جنگ آمریکا علیه عراق. آمریکا صدام را سرنگون کرد. مشخص بود که راه ما برای سفر به عراق باز می شود. 5 الی 6 ماه بعد از سرنگونی صدام شرایط سفر ما به عراق مهیا شد. پاسپورت و مدارک را آماده کردیم و آماده سفر به عراق شدیم. روز سفر فرا رسید و ما به عراق سفر کردیم. به بغداد رسیدیم و از بغداد به کنار پادگان اشرف رفتیم. آمریکاییها جلوی درب پادگان اشرف مستقر بودند. یکی از آمریکاییها به زبان فارسی مسلط بود اسامی ما را گرفت و داد به یکی از نفرات مجاهدین. بعد از کلی معطلی ما را به داخل پادگان اشرف راه دادند. در یک محوطه میز و صندلی چیده بودند و به ما گفتند همین جا بنشینید. یک ساعتی نشسته بودیم که چند خودرو آمدند و چند نفر از خودروها پیاده شدند. در بین آنها برادرم حمید رضا بود. نمی دانید بعد از چند سال که برادرم را دیدیم چقدر خوشحال شدیم. حمید رضا پیش ما نشست. با او احوال پرسی کردیم. از چهره اش مشخص بود که نمی توانست راحت با ما صحبت کند. تعدادی از افراد میز ما را قرق کرده بودند تا ما نتوانیم با برادرمان ارتباط بگیریم. من به یکی از آنها گفتم ما را تنها بگذارید در جواب گفت دستور است ما باید پیش حمید رضا باشیم . کلا دیدار ما با حمید رضا یک ساعت الی یک ساعت و نیم بود که از طریق بلندگو اعلام کردند ملاقات تمام و حمید رضا را با خودشان بردند و ماهم به بغداد برگشتیم .
فواد بصری: در رابطه با ملاقات وقت کشی کرده بودند؟
نوری: دقیقا، طوری وقت را تنظیم کرده بودند که زیاد کنار حمید رضا نباشیم .
فواد بصری: به ایران بازگشتید .
نوری: بله به ایران باز گشتیم .
فواد بصری: آقای نوری من در جریان هستم. شما چند بار با کاروان انجمن نجات به عراق سفر کردید و در کنار پادگان اشرف فعالیت می کردید. در کنار پادگان اشرف بر شما چه گذشت؟
نوری: همان یک بار بود که با حمید رضا ملاقات کردیم. در سفرهای بعدی به عراق نتوانستیم با حمید رضا ملاقات داشته باشیم. در کنار پادگان اشرف با بلندگو حمید رضا را صدا می زدیم. از داخل پادگان اشرف سنگ و اشیاء فلزی به سمت ما می آمد و با بلند گو به ما بد و بیراه می گفتند. یک بار کنار فنس های پادگان اشرف بودم که به یکی از افراد داخل کمپ گفتم می خواهم برادرم حمید رضا را ببینم. در جواب گفت کسی به این نام اینجا نداریم. در جواب به او گفتم خودم با برادرم در پادگان ملاقات کردم. جواب داد: قبلا بوده و الان دیگر نیست. به فنس های پادگان نزدیک نشوید، بروید گم شوید، چی از جان سازمان می خواهید.
فواد بصری: آقای نوری با ارگانهای حقوق بشری در عراق ملاقاتی داشتید .
نوری: بله داشتیم با آنها صحبت کردیم و به آنها گفتیم برادر ما را فریب دادند و چند سال در پادگان اشرف نگه داشتند. به برادرم اجازه نمی دهند تماسی با خانواده خود بگیرد و از آزادی محروم است .
فواد بصری: حمید رضا چند سال است که در کشور آلبانی بسر می برد. چه پیامی برای برادرتان حمید رضا دارید ؟
نوری: می خواهم به برادرم بگویم . حمید رضا می دانم شما را شستشوی مغزی دادند و با شناختی که از شما دارم می دانم که خانواده دوست بودی و خانواده ات را دوست داشتی. زندگی در کمپ بسته مجاهدین و قطع ارتباط با دنیای بیرون شما را تهی از خود می کند. خانواده شما را دوست دارد. درخواستی که از شما دارم این است که خودت را از کمپ مجاهدین آزاد کن. روزی که خودت را از کمپ نجات دهی می فهمی چه فریبی خوردی. امیدوارم هر چه زود تر به آغوش خانواده برگردی .
































