راه‌حل سوم مریم رجوی؛ تلاش برای عبور از میراث ترور

مقاله‌ “راه‌حل سوم” که از سوی مریم رجوی در میانه‌ دهه‌ هشتاد خورشیدی در *هرالد تریبیون* منتشر شد، را می‌توان تلاشی برای بازتعریف هویت سیاسی سازمان مجاهدین خلق در شرایطی دانست که بنیان‌های پیشین قدرت، مشروعیت و امکان کنش میدانی آن به‌شدت تضعیف شده بود. این متن در ظاهر بر ضرورت «تغییر دموکراتیک» در ایران […]

مقاله‌ “راه‌حل سوم” که از سوی مریم رجوی در میانه‌ دهه‌ هشتاد خورشیدی در *هرالد تریبیون* منتشر شد، را می‌توان تلاشی برای بازتعریف هویت سیاسی سازمان مجاهدین خلق در شرایطی دانست که بنیان‌های پیشین قدرت، مشروعیت و امکان کنش میدانی آن به‌شدت تضعیف شده بود. این متن در ظاهر بر ضرورت «تغییر دموکراتیک» در ایران تأکید می‌کرد، اما در سطح تحلیلی، بیش از آنکه نشانه‌ی تحول واقعی در راهبرد سازمان باشد، بیانگر کوششی تبلیغاتی برای انطباق با نظم جدید منطقه‌ای و بین‌المللی پس از سقوط رژیم صدام حسین بود.

از منظر تاریخ سیاسی سازمان، چنین چرخشی را نمی‌توان جدا از میراث طولانی خشونت سازمان‌یافته، عملیات مسلحانه، و ترور سیاسی ارزیابی کرد. سازمان مجاهدین خلق از آغاز فاز مسلحانه در ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، مسیر خود را بر مبنای تقابل قهرآمیز با ساختار سیاسی جمهوری اسلامی تعریف کرد و بدین‌سان، منطق حذف فیزیکی و ارعاب را بر منطق رقابت سیاسی و اجتماعی ترجیح داد. در نتیجه، هرگونه ادعای بعدی درباره‌ی گذار به کنش دموکراتیک، ناگزیر با پرسش بنیادین درباره‌ی مسئولیت تاریخی سازمان در قبال خشونت‌های گذشته مواجه می‌شود.

تحولات پس از سقوط صدام حسین این تناقض را آشکارتر ساخت. با خلع سلاح نیروهای سازمان در عراق، از هم پاشیدن زیرساخت‌های نظامی پیشین، و سپس انتقال تدریجی اعضا به آلبانی، روشن شد که سازمان دیگر از ظرفیت عملیاتی سابق برای ایفای نقش به‌عنوان یک بازیگر شبه‌نظامی برخوردار نیست. در چنین شرایطی، تولید گفتمان‌های تازه نظیر «راه‌حل سوم» را باید بخشی از راهبرد بقا و بازسازی وجهه دانست، نه لزوماً محصول یک بازاندیشی انتقادی در بنیان‌های ایدئولوژیک و رفتاری سازمان.

از این منظر، مسئله‌ اصلی در ارزیابی سخنان مریم رجوی، نه صرفاً محتوای اعلامی آن، بلکه شکاف میان ادعای “تغییر دموکراتیک” و سابقه‌ی ساختاری سازمان است. سازمانی که در طول دهه‌ها بر مدار خشونت، اطاعت تشکیلاتی، و بازتولید اقتدار کاریزماتیک رهبر عقیدتی عمل کرده است، تنها در صورتی می‌تواند مدعی تحول واقعی شود که ابتدا نسبت خود را با گذشته‌ی مسلحانه، تروریستی و حذف‌گرایانه‌ی خویش به‌روشنی تعیین کند.

با این حال، شواهد تاریخی و سیاسی نشان می‌دهد که چنین بازنگری‌ای در سطح رهبری سازمان به‌طور جدی صورت نگرفته است. استمرار زبان ایدئولوژیک، تداوم ساختارهای بسته‌ی تشکیلاتی، و اتکای مکرر به بازنمایی‌های تبلیغی، حاکی از آن است که تغییرات مورد ادعا بیشتر در سطح تاکتیکی و رسانه‌ای رخ داده‌اند تا در سطح استراتژیک و معرفتی. در نتیجه، “راه‌حل سوم” را باید تلاشی برای عبور از بن‌بست سیاسی سازمان دانست؛ تلاشی که بدون نقد صریح گذشته و پذیرش مسئولیت تاریخی، ظرفیت آن را ندارد که به یک تحول اصیل و معتبر در مناسبات سازمان با سیاست، جامعه و مفهوم دموکراسی منجر شود.

آرش رضایی (کارشناس ارشد علوم سیاسی و روابط بین الملل)