در ادامه مرگ و میرهای اعضای قدیمی فرقه تروریستی رجوی، نوبت به جلال فرخندی رسید که در سایتهای مجاهدین گفته شد بعد از ۵۰ سال مبارزه در اثر بیماری در گذشت! عکسش را دیدم خاطرات زیادی از او برایم زنده شد که همیشه در کار اجرایی فعال بود ولیکن کوله باری از تناقض را حمل […]
در ادامه مرگ و میرهای اعضای قدیمی فرقه تروریستی رجوی، نوبت به جلال فرخندی رسید که در سایتهای مجاهدین گفته شد بعد از ۵۰ سال مبارزه در اثر بیماری در گذشت!
عکسش را دیدم خاطرات زیادی از او برایم زنده شد که همیشه در کار اجرایی فعال بود ولیکن کوله باری از تناقض را حمل میکرد که زیر ضرب طاقت فرسای آن همیشه مریض بود و خاصه نارسایی قلبی داشت.
اجازه میخواهم بعنوان یک شاهد عینی با شرح یک خاطره بیشتر با او و تشکیلات مخوف رجوی آشنا شویم که چگونه عمر و جوانی اش را متاسفانه پوچ و بی ثمربه بطالت گذراند و قربانی مطامع جاه طلبانه رجوی شد.
سال ۱۳۷۸ با هم در قرارگاه مرزی همایون نزدیکی شهر العماره در جنوب عراق بودیم که فرمانده اش ژیلا دیهیم و معاونش جمیله فیضی بود.
بنده با یک جابجایی و تنبیه تشکیلاتی تحت مسئولیت جلال فرخندی قرار گرفتم که مسئول مقر و پشتیبانی بود و به اصطلاح معاونش هم بهمن کامیاب شریفی بود که الان از جداشده هاست و در اروپا زندگی میکند.
در آن ایام پنجشنبه شبی با مسئولیت جمیله فیضی برایم نشست انتقادی توام با فحاشی تحقیر آمیز گذاشتند که جلال فرخندی خشن تر از همه به من حمله ور شد که چرا با وجود سابقه زیاد مفت خوری میکنم و مسئولیت جدی نمی پذیرم.
هفته بعد در یک پنجشنبه شب دیگر جمیله فیضی صدایم زد و در خلوت خود در اتاق کارش بهم گفت امشب میخواهم برای جلال نشست دیگ بگذارم و توبیخش کنم و مسئولیتش را بگیرم و زیر دستت بگذارم تا تو هم در جایگاه واقعی خودت بنشینی. فقط در جلسه انتقادی حسابی بهش تیغ بکش و حالش رو بگیر.
حقیقت امر طرز برخورد یک مسئول سازمانی خیلی برایم مشمئز کننده بود و بیش از پیش از آن تشکیلات انزجار پیدا کردم و لذا هیچ واکنشی از خودم نشان ندادم.
تا اینکه من و بهمن کامیاب شریفی و دیگر اعضای تحت مسئولیت جلال فرخندی برای جلسه انتقادی (دیگ) به اتاق جمیله فیضی رفتیم که دیدم چند مسئول دیگر هم حضور دارند تا هجمه سنگین تری به جلال داشته باشند.
جلسه با مقدمه و توضیحات پرخاشگرایانه جمیله فیضی به جلال شروع شد و در پی آن هر کدام از حضار خیلی تیز و تند به جلال پرخاش کردند که نهایتا از جانب یک گمارده وحشی مشتی هم به صورت جلال کوبانده شد که جلال آرام و بی حرکت ولی بشدت ناراحت و غمگین روی صندلی اش نشسته بود. جمیله فیضی حضار را آرام کرد و رو به من گفت تو هم بدون ملاحظه انتقاداتت را به جلال فرخندی بگو که چقدر غیر مسئول و مفت خور است و دارد مناسبات را شخم میزند و…..
برخلاف انتتظار جمیله فیضی سرکوبگر و دیگر گماشته هایش در جلسه واکنشی از خودم نشان ندادم فقط گفتم بنده انتقادی به ایشان ندارم. که انگار با دست خودم بشکه باروت را روی سرم منفجر کرده باشم طوریکه جلسه دیگ روی من برگشت و تا توانستند بهم بد و بیراه گفتند و توهین کردند.
آن شب از شدت ناراحتی خوابم نبرد و ۳ شب به اتاق صنفی رفتم تا در خلوت خودم باشم که دقایقی بعد جلال فرخندی آمد و مرا در آغوش گرفت و بشدت گریه کرد و چند بار تکرار کرد که خیلی مردی، خدایی خیلی مرد هستی. در حالیکه من به دستور جمیله در جلسه پیشین بهت حمله کردم. توهین کردم ولی تو در مقابل، هیچ انتقادی از من نکردی در حالیکه بسترش را برایت فراهم کرده بودند و دوباره در آغوشم گرفت و گریست و یه جورهایی ابراز پشیمانی و شرمندگی کرد.
متاسفانه جلال فرخندی با وجود این سطح از تناقضات و نارضایتی در تشکیلات ماند و در نهایت تباه و قربانی شد.
خدا از سر تقصیراتش بگذرد تا دستکم در آن دنیا در آرامش باشد.آمین
علی پوراحمد

