خانواده ها

خانواده ها در پشت سیاج اشرف با چهره واقعی رجوی ها بهتر آشنا شدند – قسمت اول

در ماههای پایانی سال 1389 تعدادی از خانواده های استان مازندران برای ملاقات با عزیزان خود به درب قرارگاه اشرف مراجعه کردند. اگر چه آنها بدلیل دشمنی رجوی ها با حقوق بشر، موفق به دیدار با فرزندان خود نشدند، اما این سفر موجب گردید تا آنها خیلی بیشتر از پیش به ماهیت ضد انسانی رجوی ها پی برده و از نزدیک چیزهایی را مشاهده کنند که تا قبل از آن شاید در مخیله شان نمی گنجید.
این خانواده ها درباره آنچه قبل از رفتن به عراق و حضور در جلوی درب اشرف در مورد بستگان و سایر افراد و وضعیت آنان در آنجا فکر می کردند و واقعیاتی که در مدت حضور خود در اشرف به آن رسیده اند حرف ها و گفته های زیادی داشتند که بخشی از آنها را در اینجا ملاحظه می کنید:

– آقای مهدی رمضانی که خواهرش یکی از اعضای اسیر فرقه است در این باره گفت: ما از سال 59 و 60 خانوادگی در مناسبات سازمان بودیم و برای آنها فعالیت می کردیم. خودم هم چند سال زندان بودم. ما قبلا مناسبات آنها را یک مناسبات سالم می پنداشتیم ولی آنچه که در مدت حضور در کنار درب اشرف شاهد آن بودم 180 درجه با آن افکار فرق داشت. آنچه که ما در اشرف شاهد آن بودیم این بود که رجوی دستور داد تا اعضا با خانواده خود ملاقات نکنند و آن شعارهای ننگین را نسبت به خانواده های خود بدهند که زمین تا آسمان با شعارهای حقوق بشری شان فرق داشت.

مهدی رمضانی
آقای مهدی رمضانی (نفر دوم از راست) در دفتر انجمن نجات استان مازندران

من از پشت سیاج به خواهرم مریم در اشرف پیام می دادم و گفتم که وقتی ما در زندان جمهوری اسلامی بودیم حداقل هر ماه 24 ساعت یا 48 ساعت مرخصی داشتیم و این رویه ثابت بود. حتی آنها که متاهل بودند مرخصی بیشتری داشتند. بدون محافظ و نگهبان می رفتیم و کارمان را انجام می دادیم. با اینکه زندانی بودیم بدون وثیقه این حق را به ما داده بودند تا برویم خانواده مان را ببینیم و یا حتی برای بهداری و درس و … می آمدیم و می رفتیم. اما متاسفانه آنچه که من آنجا در اشرف دیدم اصلا قابل تحمل نبود. خواهرم و دیگر اعضای گرفتار در فرقه سالیان طولانی بود که بستگان خودشان را ندیده بودند، چه کسی و چه عاملی باعث شد که آنها نتوانند با نزدیکترین اقوام خود ملاقات کنند؟ خواهرم و دیگران را در بیابانی که سگ و گربه از زندگی در آن محوطه بیزار و فراری اند محبوس کرده بودند. آنها چگونه آنجا را تحمل می کردند؟

– آقای حمید فرخی که همراه یکی دیگر از برادرانش برای ملاقات با برادر گرفتارشان بهزاد که اسیر جنگی بوده و با کمک صدام، اسیر فرقه رجوی گردید به جلوی درب اشرف رفته بودند در این مورد چنین گفت: من در آنجا شاهد این بودم که رجوی برادرم و دیگر اعضای گرفتار را در وضعیت فلاکت باری نگاه داشته است. وی آنها را در کوزه کرده و سرش را بسته بود . اعضا هیچ اختیاری از خود ندارند. مگر عمر انسان چقدر است.؟! اینها با شعار رجوی ملعون و دروغگو فریب خوردند و امروز اسیر فرقه رجوی در اشرف شدند و در تشکیلات فرقه تمامی راهها را به روی خودشان بسته می بینند پس ما باید تلاش مان را بیشتر کنیم تا این امید را در دل آنها زنده کنیم که باور کنند خانواده آنان را فراموش نکرده اند.

آقای فرخی با خانواده ها عراق
آقای فرخی (سمت چپ) به همراه دیگر خانواده ها در پشت سیاج اشرف

– آقای حسن طوسی بخش نیز که پدرش در سال 68 اسیر جنگی صدام بود و از اردوگاه های عراق توسط مسئولین فریبکار فرقه به قرارگاه اشرف کشانده شد چنین توضیح داد:
پدرم سال 1366 در سربازی اسیر صدام شده بود ولی ما از سال 71 و 72 متوجه گشتیم که او اسیر فرقه رجوی در عراق است. اما چون در طول این مدت هیچ تماسی یا نامه ای از او نداشتیم، عملا فکر میکردیم که پدرم مرده است هر چند که ما رسما اعلام نمیکردیم که او مرده ولی با توجه به بی خبری از او به این نتیجه رسیده بودیم که او مرده است.آنچه که ما از خصوصیات فردی او از عشق و علاقه به بچه ها و خانواده و زندگی اش شنیده بودیم این جوری استدلال می کردیم که بعید است بعد از این همه سال چنین آدمی نخواهد با خانواده اش تماس بگیرد پس نتیجه می گرفتیم که دیگر نیست.

از طرف دیگر ما هیچ تصوری از قرارگاه فرقه و مناسبات مجاهدین نداشتیم که اگر او اسیر مجاهدین شده نمی تواند با خانواده تماس بگیرد. بعد از سرنگونی صدام به ما خبر دقیق دادند که پدرمان زنده است. من توانستم به همراه مادرم به قرارگاه بروم ولی آنچه که ما در ذهنمان تصور می کردیم و آنچه را که ما در این مدت می دیدیم کلا فرق داشت!

همسر طوسی بخش عراق
خانم طوسی بخش (تصویر وسط با شال) به همراه خانواده های دیگر در پشت درب اشرف

شاید برای جداشدگانی که از نزدیک مجاهدین را دیده و در مناسبات آنها بودند مسائلی همچون اختیار نداشتن افراد و اجازه ملاقات ندادن و . . . در فرقه روشن باشد ولی برای منی که از بیرون دارم قضیه را نگاه می کنم یک مقدار فهم قضیه سخت بود که چطور پدرم نمی تواند بعد از این همه سال، وقتی پسرش می آید و با بلندگو داد می زند و خواهان ملاقات است، او جلو نمی آید. حتی مادرم که همراه من بود در پیام هایش می گفت مثلا در فلان نقطه ایستاده ام و منتظر شماییم ولی او نیامد. برای من سئوال بود که چطور نمی تواند بعد از این همه سال به ملاقات ما بیاید.

در دو روز اول که ما به درب قرارگاه رفتیم در دل همه ما امیدی بود که مثلا امشب افراد به ملاقات ما می آیند ولی متاسفانه به مرور زمان برایمان روشن شد که آنها اختیاری از خود ندارند تا به ملاقات بستگان شان بروند.
پدرم چند دهه در محیط بسته اشرف قرار داشت و از این حق محروم بود که با خانواده اش تماس گرفته یا خبری از ما بگیرد.
رجوی امکان ملاقات را برایمان فراهم نمی کند. نه امکان ملاقات می دهند و نه اجازه حرف زدن می دهند و اجازه هیچ چیزی را به آنها نمی دهند و فقط در آنجا در حد یک بخور و نمیر صبحانه ، نهار و شام به آنها می دهند تا از آنها کار بکشند و بعد هم روزانه و مستمر مغزشویی می کنند و آنها را در محیط بسته نگه می دارند تا آنان نتوانند فکر و کاری بکنند.

صالحی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا