دوشنبه, ۲ شهریور , ۱۴۰۵
نامه محمد زنگنه به برادرش رضا زنگنه در کمپ آلبانی 02 شهریور 1405
نمی توان در تاریکی زندگی کرد!

نامه محمد زنگنه به برادرش رضا زنگنه در کمپ آلبانی

رضا سلام خوبی؟ سلامتی؟ برادر عزیزم می خواهم بدانی چقدر دلتنگتم. چند سال است شما را ندیدم. یادت هست زمانی که پیش ما بودی چه لحظاتی با هم داشتیم؟ یادت می آید چقدر با هم شوخی می کردیم؟! مواقعی به گذشته فکر می کنم و با خود می گویم رضا چرا ما را رها کرد؟ […]

خانواده‌های ایرانشهری و سراوانی خواستار مداخله فوری صلیب سرخ شدند 27 مرداد 1405
درخواست از کمیته بین‌المللی صلیب سرخ

خانواده‌های ایرانشهری و سراوانی خواستار مداخله فوری صلیب سرخ شدند

دو گروه از خانواده‌های ساکن استان سیستان و بلوچستان، از شهرستان‌های ایرانشهر و سراوان، طی دو نامه جداگانه خطاب به کمیته بین‌المللی صلیب سرخ، خواستار مداخله این نهاد بین‌المللی برای برقراری ارتباط و دیدار با اعضای خانواده خود شدند که سال‌هاست در پادگان موسوم به “کمپ اشرف ۳” در نزدیکی شهر مانز (Manëz) در آلبانی […]

برای آزادی فرزندم تلاش زیادی کردم 25 مرداد 1405
پیامی از مادر مصطفی قائدی

برای آزادی فرزندم تلاش زیادی کردم

من منتهی زهرایی مادر مصطفی قائدی هستم . فرزندم مصطفی در دانشگاه تحصیل می کرد و عضو هیچ گروه و یا حزبی نبود و همیشه به من می گفت: می خواهم تحصیلم را خوب به پایان برسانم و برای مملکتم مفید باشم. به ذهنم نمی زد که روزی مصطفی فریب سازمان مجاهدین را بخورد و […]

با دیدن عکس تو از خوشحالی ساعتها گریستم 24 مرداد 1405
پیامی از جانب برادر حسنی منصوری

با دیدن عکس تو از خوشحالی ساعتها گریستم

حسنی جان سلام خوب و سلامتی خواهرم دو بار البته دو یا سه سال پیشتر برایت نامه نوشتم و از سر نیاز و دلتنگی خودمان ازت درخواست کردم با ما تماس داشته باشی و عکسی از خودت بفرستی که متاسفانه دریغ و افسوس… تا اینکه همین دیروز مسئول انجمن نجات گیلان عکسی از تو برایم […]

نامه برادر علیرضا جعفری اسیر در تشکیلات مجاهدین 18 مرداد 1405
برای دیدنت لحظه شماری می کنیم

نامه برادر علیرضا جعفری اسیر در تشکیلات مجاهدین

علیرضا جان سلام. من برادرت غلامرضا هستم و می خواهم درد دلی با تو داشته باشم . برادر عزیزم شاید تو به واسطه اینکه گرفتار در تشکیلات رجوی هستی و یا برای همرنگ شدن با آن جماعت تظاهر می کنی که از خانواده ات متنفر هستی، اما ما همچنان دوستت داریم و آرزوی دیدن و […]

قابل قبول نیست که فرزندی پدرش را فراموش کند! 17 مرداد 1405
نامه برادر حمید رضا نوری

قابل قبول نیست که فرزندی پدرش را فراموش کند!

حمید رضا برادرم سلام امیدوارم حال شما خوب باشد و در کمپ به لحاظ جسمی مشکلی نداشته باشی . سالها گذشت و ما از شما بی خبریم. ما منتظریم که تماسی با ما بگیری و صدایت را بشنویم. گاهی اوقات پدرمان در فکر فرو می رود که وقتی از ایشان علت را جویا می شوم، […]

نامه عبدالحسین یگانه به خواهرش طیبه در کمپ مجاهدین 17 مرداد 1405
برای خواهری اسیر

نامه عبدالحسین یگانه به خواهرش طیبه در کمپ مجاهدین

خواهر عزیزم طیبه سلام این روزها جای خالی شما را در کنارم بیشتر حس می کنم. آن زمان که پیش ما بودی بهترین دوست من بودی و حالا که از من دوری هر لحظه برایت دلتنگم. دلم برای صدای خندهایت و دعواهای کوچکمان تنگ شده است. هیچ چیز نمی تواند جای خالی تو را در […]

نامه محمد قاسمی به دخترش شکوه قاسمی در کمپ مجاهدین 12 مرداد 1405

نامه محمد قاسمی به دخترش شکوه قاسمی در کمپ مجاهدین

دخترم شکوه سلام دیشب به فکر فرو رفته بودم و با خودم می گفتم من دختری داشتم که نامش شکوه بود. چند سال است دخترم را از دست دادم. دخترم اسیر کسانی شده که دلشان از سنگ تراشیده شده است. دخترم شکوه به فکر افرادی نباش که به فکر تو نیستند. به خودت فکر کن […]

سخنی با برادرم حشمت الله کاربخش گرفتار تشکیلات مجاهدین 12 مرداد 1405
با دیدن عکست جان تازه گرفتم

سخنی با برادرم حشمت الله کاربخش گرفتار تشکیلات مجاهدین

با سلام به برادر خوبم حشمت الله کاربخش برادر خوبم امیدوارم که حالت خوب باشد. نمی دانی از سال 68 و بعد از رفتن تو نزد گروه مجاهدین که دیگر خبری از تو نشد ما چه حالی داشتیم. مادر که شب و روز بخاطر دوری و بی خبری از تو گریه می کرد و متاسفانه […]

سخنی با برادر اسیرم علی قلیزاده 10 مرداد 1405
در حال و هوای اربعین حسینی

سخنی با برادر اسیرم علی قلیزاده

سلام داداش قشنگم. خوبی؟ امیدوارم سالم و سلامت باشی. پدر و دیگر اعضای خانواده خوبند و برایت سلام می رسانند . علی جان این روزها نزدیک به اربعین امام حسین هستیم. دلم خیلی هوایت را کرده، راستش را بخواهی این روزها وقتی روضه حضرت زینب (س) را گوش می‌دهم دلم پیش توست و در ذهنم […]

حال چرا مرا رها کردی؟ 07 مرداد 1405
نامه خانم مهین حبیبی به دخترش پروانه ربیعی

حال چرا مرا رها کردی؟

پروانه جان سلام خوبی مادر؟ سلامتی؟ چرا تماسی با مادرت نمی گیری؟ مگر من چه بدی در حق تو کردم؟ زمانی که پیش من بودی در ناز و نعمت تو را بزرگ کردم. به خودم اجازه نمی دادم که تو کوچکترین ناراحتی را داشته باشی و به هر لحاظ تو را تامین می کردم. من […]

زهرا قلیزاده از حال این روزهایش می گوید 24 تیر 1405
وداع دردناک با آقای شهیدان

زهرا قلیزاده از حال این روزهایش می گوید

آقا جان. با وجودیکه چند روز از بدرقه ات میگذرد، هنوز هم باورم نمی‌شود که باید با شما خداحافظی کنم. دلتنگ صدای با صلابتت هستم. چطور جای خالیت را باور کنم. هیچ‌چیز نمی‌تواند این جای خالی را در دلم پر کند. رهبرم. ایکاش میمردم و شاهد وداع با پیکر پاکت نبودم. قرار بود ما فدایی […]

blank
blank
blank