گفتگوی فواد بصری با خواهر محمد جعفر نجفی – قسمت اول

فواد بصری: با سلام خدمت خانم نجفی احوال شما؟ امیدوارم که خوب باشی. ببخشید مزاحم اوقات شما شدیم دنبال فرصتی بودیم تا با شما گفتگویی داشته باشیم. و خوشبختانه این فرصت فراهم شد که گفتگویی مختصر و مفید داشته باشیم . خانم نجفی: من هم خدمت شما سلام عرض می کنم و به شما خسته […]

فواد بصری: با سلام خدمت خانم نجفی احوال شما؟ امیدوارم که خوب باشی. ببخشید مزاحم اوقات شما شدیم دنبال فرصتی بودیم تا با شما گفتگویی داشته باشیم. و خوشبختانه این فرصت فراهم شد که گفتگویی مختصر و مفید داشته باشیم .
خانم نجفی: من هم خدمت شما سلام عرض می کنم و به شما خسته نباشید می گویم .

فواد بصری: خانم نجفی برادر شما محمد جعفر چگونه به تشکیلات رجوی پیوست؟
خانم نجفی: آقای بصری نمی دانم از کجا شروع کنم. داستان برادر من شوک آور است. برادرم سیاسی نبود و از سیاست بیزار بود. مثل یک آدم عادی زندگی خودش را می کرد. دوران جنگ بود و برای دفاع از وطن به خدمت سربازی اعزام شد. روزهای آخر پایان خدمت سربازی را می گذراند، به یاد دارم به مرخصی آمده بود و به ما گفت دیگر به مرخصی نمی آیم، دفعه آینده برای همیشه پیش شما می آیم. کارت پایان خدمتم را می گیرم و پیش شما می آیم. مرخصی او تمام شد و برگشت به پادگان ارتش در کردستان ایران . در آن زمان مجاهدین از عراق به کردستان ایران حمله کرده بودند. منظورم عملیات مرصاد است. بعد از آن دیگر از برادرم محمد جعفر خبری نشد! هر چی منتظر ماندیم از برادرم خبری نشد. نگران شده بودیم. روحیه تمام خانواده بهم ریخته بود. به ناچار به کردستان سفر کردیم و به پادگانی که برادرم در آن خدمت می کرد مراجعه کردیم و سراغ محمد جعفر را گرفتیم. در جواب گفتند: مجاهدین به کردستان حمله کردند و احتمال می دهیم برادر شما را به اسارت گرفته باشند. نا امید و بی اطلاع برگشتیم. نمی دانستیم به پدر و مادرم چه بگوییم!

فواد بصری: خانم نجفی بعد از برگشت و بی اطلاعی از وضعیت برادرتان کاری انجام دادید؟ منظورم از ارگانهای دولتی پیگیری کردید ؟
خانم نجفی: بله پیگیری کردیم اما جواب مشخصی دریافت نکردیم. خبری از برادرمان نداشتند. برای خود ما هم وضعیت برادرمان مشخص نبود. بعد از چند سال با ما تماس گرفتند گفتند برادر شما زنده است و در پادگان مجاهدین (پادگان اشرف) در عراق است. وقتی این خبر را به ما دادند باور کردنش برای ما خیلی سخت بود. تا به حال این اسم به گوش ما نخورده بود! دست ما به جایی بند نبود و نمی توانستیم نامه بنویسیم و نه می توانستیم تماس بگیریم. دوران صدام بود و سفر کردن به عراق امکان نداشت. به یک ارگان دولتی مراجعه کردیم و در جواب به ما گفتند بایستی صبر داشته باشید، انشاالله راهی باز می شود و شما هم به عراق سفر خواهید کرد. چند سال صبر کردیم. آمریکا به عراق حمله کرد و صدام را سرنگون کرد و شرایط برای سفر به عراق مهیا شد. بالاخره ما و یک سری از پدران و مادران که فرزندانشان در پادگان اشرف بودند به عراق رفتیم.

خانمها نجفی، حبیبی و جعفری در کنار پادگان اشرف در عراق

خانمها نجفی، حبیبی و جعفری در کنار پادگان اشرف در عراق

یادم می آید که پاسپورت گرفتم و مادرم و برادرم هم پاسپورت خودشان را گرفتند. بعد از یک ماه من و برادرم و مادرم به عراق سفر کردیم و در مسیر به عراق خیلی خوشحال بودم که بعد از چند سال می توانم با برادرم دیداری داشته باشم. وقتی به عراق رسیدیم به طرف پادگان اشرف حرکت کردیم. به پادگان اشرف رسیدیم و در کنار پادگان اشرف مستقر شدیم و با خاک ریز و سیم خاردار مواجه شدیم. واقعا دلگیر و تاسف بار بود. یک سری قبل از ما از شهرهای دیگر آمده بودند و در کنار پادگان اشرف مستقر شده بودند، کسانی که چندین سال فرزندان و بستگان نزدیک خود را ندیده بودند. یکی از آنها از من سئوال کرد با چه کسی می خواهی دیدار کنی گفتم: برادرم. در جواب گفت من با خواهرم. در ادامه گفت می بینی خواهرم و برادرتان در چه مردابی زندگی می کنند.

فواد بصری: خانم نجفی با چشم خودتان دیدید پادگان اشرف را؟ یک زندان واقعی بود که راه خروج نداشت .
خانم نجفی: بله مشخص بود، زندان است.

ادامه دارد…