فواد بصری: با سلام خدمت خانم نجفی احوال شما؟ امیدوارم که خوب باشی. ببخشید مزاحم اوقات شما شدیم دنبال فرصتی بودیم تا با شما گفتگویی داشته باشیم. و خوشبختانه این فرصت فراهم شد که گفتگویی مختصر و مفید داشته باشیم . خانم نجفی: من هم خدمت شما سلام عرض می کنم و به شما خسته […]
فواد بصری: با سلام خدمت خانم نجفی احوال شما؟ امیدوارم که خوب باشی. ببخشید مزاحم اوقات شما شدیم دنبال فرصتی بودیم تا با شما گفتگویی داشته باشیم. و خوشبختانه این فرصت فراهم شد که گفتگویی مختصر و مفید داشته باشیم .
خانم نجفی: من هم خدمت شما سلام عرض می کنم و به شما خسته نباشید می گویم .
فواد بصری: خانم نجفی برادر شما محمد جعفر چگونه به تشکیلات رجوی پیوست؟
خانم نجفی: آقای بصری نمی دانم از کجا شروع کنم. داستان برادر من شوک آور است. برادرم سیاسی نبود و از سیاست بیزار بود. مثل یک آدم عادی زندگی خودش را می کرد. دوران جنگ بود و برای دفاع از وطن به خدمت سربازی اعزام شد. روزهای آخر پایان خدمت سربازی را می گذراند، به یاد دارم به مرخصی آمده بود و به ما گفت دیگر به مرخصی نمی آیم، دفعه آینده برای همیشه پیش شما می آیم. کارت پایان خدمتم را می گیرم و پیش شما می آیم. مرخصی او تمام شد و برگشت به پادگان ارتش در کردستان ایران . در آن زمان مجاهدین از عراق به کردستان ایران حمله کرده بودند. منظورم عملیات مرصاد است. بعد از آن دیگر از برادرم محمد جعفر خبری نشد! هر چی منتظر ماندیم از برادرم خبری نشد. نگران شده بودیم. روحیه تمام خانواده بهم ریخته بود. به ناچار به کردستان سفر کردیم و به پادگانی که برادرم در آن خدمت می کرد مراجعه کردیم و سراغ محمد جعفر را گرفتیم. در جواب گفتند: مجاهدین به کردستان حمله کردند و احتمال می دهیم برادر شما را به اسارت گرفته باشند. نا امید و بی اطلاع برگشتیم. نمی دانستیم به پدر و مادرم چه بگوییم!
فواد بصری: خانم نجفی بعد از برگشت و بی اطلاعی از وضعیت برادرتان کاری انجام دادید؟ منظورم از ارگانهای دولتی پیگیری کردید ؟
خانم نجفی: بله پیگیری کردیم اما جواب مشخصی دریافت نکردیم. خبری از برادرمان نداشتند. برای خود ما هم وضعیت برادرمان مشخص نبود. بعد از چند سال با ما تماس گرفتند گفتند برادر شما زنده است و در پادگان مجاهدین (پادگان اشرف) در عراق است. وقتی این خبر را به ما دادند باور کردنش برای ما خیلی سخت بود. تا به حال این اسم به گوش ما نخورده بود! دست ما به جایی بند نبود و نمی توانستیم نامه بنویسیم و نه می توانستیم تماس بگیریم. دوران صدام بود و سفر کردن به عراق امکان نداشت. به یک ارگان دولتی مراجعه کردیم و در جواب به ما گفتند بایستی صبر داشته باشید، انشاالله راهی باز می شود و شما هم به عراق سفر خواهید کرد. چند سال صبر کردیم. آمریکا به عراق حمله کرد و صدام را سرنگون کرد و شرایط برای سفر به عراق مهیا شد. بالاخره ما و یک سری از پدران و مادران که فرزندانشان در پادگان اشرف بودند به عراق رفتیم.

خانمها نجفی، حبیبی و جعفری در کنار پادگان اشرف در عراق
یادم می آید که پاسپورت گرفتم و مادرم و برادرم هم پاسپورت خودشان را گرفتند. بعد از یک ماه من و برادرم و مادرم به عراق سفر کردیم و در مسیر به عراق خیلی خوشحال بودم که بعد از چند سال می توانم با برادرم دیداری داشته باشم. وقتی به عراق رسیدیم به طرف پادگان اشرف حرکت کردیم. به پادگان اشرف رسیدیم و در کنار پادگان اشرف مستقر شدیم و با خاک ریز و سیم خاردار مواجه شدیم. واقعا دلگیر و تاسف بار بود. یک سری قبل از ما از شهرهای دیگر آمده بودند و در کنار پادگان اشرف مستقر شده بودند، کسانی که چندین سال فرزندان و بستگان نزدیک خود را ندیده بودند. یکی از آنها از من سئوال کرد با چه کسی می خواهی دیدار کنی گفتم: برادرم. در جواب گفت من با خواهرم. در ادامه گفت می بینی خواهرم و برادرتان در چه مردابی زندگی می کنند.
فواد بصری: خانم نجفی با چشم خودتان دیدید پادگان اشرف را؟ یک زندان واقعی بود که راه خروج نداشت .
خانم نجفی: بله مشخص بود، زندان است.
فواد بصری: خانم نجفی چند روز در کنار پادگان اشرف بودید؟
خانم نجفی: چهارده، پانزده روزی بودم .
فواد بصری: در کنار پادگان اشرف برای آزادی برادرتان چه تلاشی کردید؟
خانم نجفی: بالای خاک ریز می رفتم و با بلندگو دستی برادرم را صدا می زدم. وقتی بالای خاک ریز می رفتم ساختمانهای داخل پادگان اشرف را می دیدم. یک سری آدمها از داخل پادگان اشرف وقتی ما را می دیدند می آمدند کنار فنس و شروع می کردند به بد و بیراه گفتن به ما. گویی که با دشمنشان مواجه شدند. من می خواستم با برادرم دیداری داشته باشم، این جرم است؟ برادر مرا به اسارت گرفتند و به ما بد و بیراه می گفتند! به ما سنگ پرتاب می کردند. اشیاء فلزی به سمت ما پرتاب می کردند. چندین پدر و مادر را زخمی کردند. با یکی از آنها می خواستم صحبت کنم از پشت فنس، که می خواست به من تهاجم کند. در طول زندگی و در جامعه عادی مثل اینها ندیده بودم. در روزهایی که در کنار پادگان اشرف استقرار داشتم، متاسفانه موفق نشدم با برادرم دیداری داشته باشم. آقای بصری پدر و مادرهایی را می دیدم که چندین سال فرزندان خود را ندیده بودند. دردهای ما با هم مشترک بود، یکی از آنها می گفت نمی دانید با چه بدبختی پسرم به ترکیه رفت برای کار، در ترکیه با من در تماس بود و کارش خوب بود. اینها پسرم را فریب دادند. یکی دیگر می گفت پسر من به کشورهای عربی رفت و با من در تماس بود، درآمدش هم خوب بود. برای من پول می فرستاد اما فریب اینها را خورد و الان که می بینید در زندان اشرف است. پای صحبت های پدران و مادران که می نشستی، درد های خودش را فراموش می کردی. رجوی بزرگترین ظلم را در حق خانواده ها کرد.
فواد بصری: خانم نجفی شما بمدت چهارده روز در کنار پادگان اشرف بودید بعد از چهارده روز به ایران بازگشتید ؟
خانم نجفی: بله، به ایران بازگشتم .
فواد بصری: بعد از سفر اول به عراق، باز هم به عراق سفر کردید؟
خانم نجفی: بله سفر کردم. من نا امید نشدم.
فواد بصری: در سفر دوم توانستید با برادرتان دیداری داشته باشید ؟
نجفی: خیر، درسفر دوم چند نفر از پادگان اشرف اقدام به فرار کرده بودند، با آنها صحبت کردم که گفتند ما برادر شما را می شناسیم. در پادگان اشرف است و حالش خوب است و به لحاظ جسمی سالم است. این برای من خیلی خبر خوشحال کننده ای بود. با نشانی هایی که از برادرم دادند، باور کردم حال و شرایط جسمی برادرم خوب است .
فواد بصری: خانم نجفی حال چه پیامی برای برادرتان در کمپ آلبانی دارید؟
خانم نجفی: به برادرم می گویم خانواده ات هیچ وقت تو را فراموش نمی کنند خانواده ات تو را دوست دارند. دوری از خانواده را تمام کن و خودت را از کمپ مجاهدین نجات بده، هنوز دیر نشده است. ما منتظر شما هستیم .
فواد بصری: با تشکر از شما که وقت خودتان را در اختیار ما گذاشتید. امیدوارم برادرتان هر چه زودتر خودش را از کمپ نجات دهد. به امید آن روز .
خانم نجفی: من هم از شما تشکر می کنم .
