بعد از ورود به کمپ اشرف در تیپ 200 به فرماندهی حسین ابریشمچی سازماندهی شدم. چیزی نگذشت که آموزش های رزمی جدید و مانورهایی که بوی انجام عملیات جدیدی می داد، شروع شد. نوروز سال 67 فرا رسید و روز اول عید همه ما را در زمین صبحگاه مرکزی جمع کردند. لحظاتی بعد مسعود و […]
بعد از ورود به کمپ اشرف در تیپ 200 به فرماندهی حسین ابریشمچی سازماندهی شدم. چیزی نگذشت که آموزش های رزمی جدید و مانورهایی که بوی انجام عملیات جدیدی می داد، شروع شد. نوروز سال 67 فرا رسید و روز اول عید همه ما را در زمین صبحگاه مرکزی جمع کردند. لحظاتی بعد مسعود و مریم رجوی بر روی سن جلوی ما حاضر شدند. حقیقتا تا آن زمان من که آنها را از نزدیک ندیده بودم خوشحال شده و ذوق کردم. رجوی گفت: از این به بعد می خواهیم عملیات را با فرماندهی واحد و در ابعاد بزرگتر پیش ببریم تا هرچه زودتر مسئله سرنگونی را محقق کنیم. مراسم خیلی زود تمام و ما به مقرهایم برگشتیم و برای آخرین بار به انجام مانوری رفتیم و طراحی عملیات جدید به ما اعلام شد. روز 7 فروردین همان سال اولین عملیات با فرماندهی خود رجوی در منطقه فکه و دو ماه بعد یعنی در 27 خرداد عملیات چلچراغ در منطقه مهران انجام شد. این دو عملیات با موفقیت و منجربه پیروزی نیروهای رجوی البته با کمک همه جانبه ارتش عراق شد. پیروزی دراین دو عملیات رجوی را مغرور و ما نیروها را هم خام این کرد که بزودی سرنگونی محقق می شود .
اما با اعلام آتش بس بین ایران و عراق تمامی معادلات رجوی که روی پیروزی صدام در جنگ برای رسیدن به اهداف خودش حساب باز کرده بود، را برهم زد. به همین خاطر او که متوهم شده بود تحلیل خام خیالانه دیگری از پذیرش آتش بس داشت و به همین خاطربا فریب دادن صدام یک هفته از او مثلا برای تمام کردن مسئله سرنگونی وقت گرفت.
رجوی چند روز قبل از سوم مرداد 67 برای ما نشست گذاشت و با ژست به ما اعلام کرد: رژیم در منتهای ضعف نظامی خودش است و بهترین زمان است که ما کار او را یکسره کنیم و مردم هم منتظر شما هستند! وی نام ماجراجویی خودش را عملیات فروغ گذاشت و ظاهرا صدام هم قول هایی برای کمک به او درعملیات داده بود. واقعا هم رجوی که از پیروزی در دو عملیات قبلی متوهم شده بود فکر می کرد در این ماجراجویی اش هم پیروز می شود. اما ماجراجویی احمقانه رجوی چیزی جز شکست برای او نداشت و اندک نیروهایی که از این عملیات بازگشتند، مایوس و سرخورده و نسبت به نوع ماجراجویی رجوی مسئله دار شدند. به همین خاطر خیلی ازاعضا با استفاده از شرایط به هم ریخته تشکیلات خط خود را جدا و به خارج کشور رفتند .
رجوی که خطر افزایش ریزش نیروهایش را حس کرد نشستی بنام تنگه و توحید گذاشت و درآن بی شرمانه اعضا را مقصر شکست ماجراجویی اش دانست! واتفاقا این موضوع بیشتر اعضا را مسئله دار کرد و درخواست ها برای جدایی بیشتر شد. رجوی که خطر فروپاشی تشکیلاتش را بیشتر حس کرد، اینبار بحث موسوم به انقلاب ایدئولوژیک با محوریت طلاق همسر در تشکیلات راه انداخت و درپی آن جو اختناق و سرکوب افراد ناراضی و خواهان جدایی و محدود کردن آزادی عمل اعضا را در پیش گرفت. افراد خواهان جدایی را خائن و تهدید به فرستادن به زندان ابوغریب کرد. با هرکس که از پذیرش ورود به انقلاب خودساخته و طلاق همسر مقاومت می کرد برخورد های خشن تری در پیش گرفت و برایش هم فرق نمی کرد که فرد در چه موضعی است. بعنوان مثال مهدی افتخاری که طراح فرار رجوی از ایران به فرانسه و درعراق هم یکی از فرماندهان مقرها بود وقتی که با موضوع انقلاب ایدئولوژیک مخالفت کرد، رجوی تمامی رده های تشکیلاتی و مسئولیت هایش را گرفت و او را منزوی و حتی درجمع نفرات تحقیرش کرد .
مهدی افتخاری سالها روی موضع مخالفت خود با انقلاب رجوی ایستاد و در نهایت در عراق براثر بیماری فوت کرد. و یا علی نقی حدادی (فرمانده کمال) که از فرماندهان برجسته سازمان بود ومدتی هم فرمانده لشکر 26 از محور یک به فرماندهی فرح حاج یوسف مختار (سارا) بود. وقتی با جریان انقلاب ایدئولوژیک رجوی مخالفت کرد به دستور رجوی در کانکسی زندانی و بعدا او را به طریقی سر به نیست کردند .
و در مقرها هم برای اعضای پائین ترکه مسئله دار و یا درخواست جدایی داده بودند نشست های رعب انگیز جمعی برگزار و زیر شدیدترین فشارهای روحی می برد تا مجبور به تسلیم شوند. رجوی در ادامه سرکوب هایش سال 73 تعداد زیادی ازاعضا را به بهانه چک امنیتی زندان و زیر شدیدترین شکنجه ها برد. بطوریکه برخی از آنها از جمله محمدرضا ترابی و جلیل بزرگمهر و چند نفر دیگر زیر شکنجه های ماموران رجوی کشته شدند. این رفتار رجوی اعضا را درسکوت خفقان آوری فرو برد بطوریکه فشارها را در درون خود نگاه دارند. هر چند تعدادی که این شرایط را نتوانستند تحمل کنند از جمله آلان محمدی و خدامعلی و تعدادی دیگرکه اسامی آنها را به یاد ندارم برای خلاصی از فشارهای تشکیلات به طرق مختلف دست به خودکشی زدند. بهرحال رجوی هر روز و هر دوره بحث جدیدی از انقلابش را رو و نشستی برگزار می کرد و با آن عرصه خفقان افزایش و آزادی عمل اعضا را محدود می کرد. بطوریکه تقریبا همه مایوس از نجات از جهنم رجوی شده بودند و فقط منتظر پیش آمدن فرجی برای نجات خود بودند و این وضعیت تا سالها بعد یعنی تا زمان سقوط صدام بعنوان حامی رجوی ادامه داشت .
آری امثال من روزی فریب شعارهای رجوی را خورده و جذب تشکیلات او شدیم و در نهایت هم صادقانه با گذشتن از همه عمر، جوانی، خانواده و همه موقعیت های اجتماعی خودمان را به خیال همراهی با رجوی برای رهایی خلق به عراق رسانده و وارد به اصطلاح ارتش او شدیم اما رجوی که فریبکارانه شعار آزادی خلق را سر می داد در ادامه وقتی در بن بست های ایدئولوژیک و استراتژیک قرارگرفت بجای رهایی خلق اعضایش را به بند کشید و آزادی عمل را ازآنها برای پیشبرد اهداف پلیدش سلب و زندگی آنها را تباه کرد .
حمید دهدار

