سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط سازمان مجاهدین – قسمت اول

آقای محمودآسمان پناه در خاطره نویسی خود، نوشته است: چند ماهی قبل از رژه ی سازمان که در سال۱۳۷۰ برگزار شد یک جوان که اسم او را نمی توانم ذکر کنم از آلمان به سازمان پیوسته بود که او را به یک فرمانده به نام اسد حداد که اصالتاً لُر بود ولی ساکن کرمان بود […]

آقای محمودآسمان پناه در خاطره نویسی خود، نوشته است:

چند ماهی قبل از رژه ی سازمان که در سال۱۳۷۰ برگزار شد یک جوان که اسم او را نمی توانم ذکر کنم از آلمان به سازمان پیوسته بود که او را به یک فرمانده به نام اسد حداد که اصالتاً لُر بود ولی ساکن کرمان بود سپرده بودند و اسد گاهی وقت ها می آمد و با من هم صحبت می شد و شوخی می ‌کرد و آن جوان وقتی فامیل من را شنیده بود به اسد گفته بود من او را می شناسم، ما در یک محله زندگی می ‌کردیم. می‌ شود برویم او را ببینم؟ اسد هم او را پیش من آورد ولی خودش هم مراقب او بود و از کنارمان نرفت که نکند من از سازمان بدگویی کنم یا از زندگی عادی صحبت کنیم.

من اول فکر کردم از ایران آمده است چون من خانواده اش را از نزدیک می‌ شناختم و دخترعموی من با خواهرش همکلاس بود و گاهی وقت ها برای درس خواندن به خانه آن ها می رفت. وقتی هم صحبت شدیم فهمیدم که او در آلمان بوده و از آنجا به سازمان پیوسته بود. او به مدت 6 سال در آلمان مدرسه رفته بود و درس خوانده بود. فکر کنم هنوز ۲۰ سال هم نداشت که وارد سازمان شده بود و من را یاد زمانی انداخت که خودم فریب سازمان را خوردم و به سازمان پیوستم! آن موقع من هم 19 سالم بود.

اسد حداد که از وضعیت تشکیلاتی بودن من آگاه بود به او گفت برویم کار داریم و یک وقت دیگر دوباره با هم صحبت می‌ کنید و او را با خود برد و در طول روز همدیگر را در کارهای روزانه می ‌دیدیم ولی همیشه اسد همراه او بود و فرصت حرف زدن را نمی داد. من هم که زیر ضرب بودم زیاد به سمتش نمی‌ رفتم.

او به زبان آلمانی بسیار مسلط بود و بسیار روان صحبت می کرد. همان موقع ها بود که سازمان می خواست رژه برگزار کند و حجم کار در سازمان بالا بود و همه نفرات مشغول آماده سازی کارهای رژه بودند و به قدری حجم کارها زیاد بود که ما در شبانه روز شاید فرصت خوابیدن هم نداشتیم و یک ساعت در روز استراحت می کردیم و یا همدیگر را نمی دیدیم و اگر هم می‌دیدیم وقت صحبت کردن نداشتیم. چون آن جوان تازه به سازمان پیوسته بود هنوز به او سخت نمی گرفتند و هنوز او را وارد نشست های سازمان نکرده بودند. او جوانی پرشور بود و خوشحال بود که آموزش سلاح می دید و سلاح به دست می گرفت غافل از آن که نمی دانست که چه شرایطی در انتظارش است و در چه منجلابی فرو می رود…

در زمانی که رژه شروع شد خبرنگارانی که آورده بودند یکی از آن ها از کشور آلمان آمده بود و سازمان هم برای تبلیغ و هم برای ترجمه جوان را آورده بود. او به قدری مسلط صحبت می کرد که خبرنگار آلمانی گفته بود تو ایرانی نیستی، آلمانی هستی و به اینجا آمده ای..

ادامه دارد

محمودآسمان پناه