در تحولات سیاسی معاصر ایران، کمتر جریانی به اندازه سازمان مجاهدین خلق با بحران مشروعیت اجتماعی و تضاد میان شعار و عمل مواجه بوده است. گروهی که سالها خود را مدافع آزادی، دموکراسی و حقوق بشر معرفی کرده، اما بخش مهمی از افکار عمومی ایران، آن را با مفاهیمی چون خشونت، ترور، وابستگی خارجی و […]
در تحولات سیاسی معاصر ایران، کمتر جریانی به اندازه سازمان مجاهدین خلق با بحران مشروعیت اجتماعی و تضاد میان شعار و عمل مواجه بوده است. گروهی که سالها خود را مدافع آزادی، دموکراسی و حقوق بشر معرفی کرده، اما بخش مهمی از افکار عمومی ایران، آن را با مفاهیمی چون خشونت، ترور، وابستگی خارجی و خیانت به منافع ملی به یاد میآورد.
امروز و در شرایطی که منطقه شاهد فجایع انسانی گسترده در غزه، لبنان و حتی ایران است و کودکان و غیرنظامیان قربانی جنگ، ترور و ناامنی میشوند، انتظار طبیعی از هر جریان مدعی انساندوستی، محکومیت صریح خشونت علیه مردم بیگناه است. اما رفتار سیاسی و رسانهای مجاهدین خلق در بسیاری از این رخدادها نشان داده که معیار آنان نه انسانیت، بلکه منافع سیاسی و بهرهبرداری تبلیغاتی است. سکوت در برابر کشتار غیرنظامیان، عبور سرد و بیتفاوت از رنج مردم و تمرکز صرف بر پروژههای سیاسی، برای بسیاری از ایرانیان نشانهای روشن از فاصله این گروه با واقعیتهای انسانی و اجتماعی جامعه ایران است.
در طول ماهها و سالهای اخیر که افکار عمومی جهان شاهد تصاویر دردناک کشتار مردم فلسطین، ویرانی غزه و کشته شدن هزاران کودک و زن بیدفاع بوده است، رهبران مجاهدین خلق نهتنها موضعی شفاف و قاطع علیه این جنایتها اتخاذ نکردند، بلکه عملاً ترجیح دادند در برابر این حجم از خشونت و خونریزی سکوت اختیار کنند.
همین سکوت در قبال حملات و کشتار غیرنظامیان در لبنان و همچنین فجایعی که جان کودکان و مردم بیگناه را در ایران گرفته، از جمله حادثه تلخ مدرسه میناب و کشته شدن 168 دانش آموز بیگناه بدست ارتش آمریکا، از نگاه بسیاری از مردم نشانهای آشکار از استاندارد دوگانه و فقدان صداقت در ادعاهای حقوق بشری این سازمان است.
منتقدان مجاهدین خلق معتقدند جریانی که خود را مدافع آزادی و انسانیت معرفی میکند، نمیتواند نسبت به کشته شدن کودکان بیگناه با بمبها و حملات نظامی سکوت کند و همزمان مدعی دفاع از حقوق بشر باشد. از نگاه آنان، این سکوت صرفاً یک بیتفاوتی سیاسی نیست، بلکه بخشی از همسویی راهبردی این گروه با پروژهها و منافع قدرتهایی همچون آمریکا و رژیم صهیونیتسی است که سالها منطقه را درگیر جنگ، آشوب و ناامنی کردهاند. به همین دلیل، بسیاری از مردم ایران، مجاهدین خلق را نه یک جریان مستقل سیاسی، بلکه “ستون پنجم” دشمنانی میدانند که امنیت و ثبات ایران و منطقه را هدف گرفتهاند.
بخش مهمی از نگاه منفی جامعه ایران به مجاهدین خلق، ریشه در حافظه تاریخی مردم دارد. همکاری این سازمان با حکومت صدام حسین در دوران جنگ ایران و عراق، مسئلهای نیست که بتوان آن را از حافظه ملی پاک کرد. در سالهایی که مردم ایران زیر بمباران و حملات نظامی قرار داشتند، حضور این گروه در کنار ارتش عراق و مشارکت در عملیاتهای نظامی علیه ایران، از نگاه بسیاری مصداق آشکار عبور از مرزهای وطندوستی و قرار گرفتن در کنار دشمن خارجی بود. همین سابقه باعث شد که سازمان مجاهدین خلق، حتی در میان بسیاری از منتقدان جمهوری اسلامی نیز نتواند جایگاه اجتماعی قابل توجهی به دست آورد.
از سوی دیگر، پرونده ترورها و اقدامات خشونتآمیز این سازمان نیز همچنان یکی از اصلیترین دلایل نفرت عمومی نسبت به آن به شمار میرود. کشته شدن شهروندان، مسئولان و افراد غیرنظامی در عملیاتهای مسلحانه دهههای گذشته، زخمی است که هنوز در حافظه جمعی جامعه ایران باقی مانده است. به همین دلیل، هنگامی که رهبران این سازمان از حقوق بشر سخن میگویند، بخش بزرگی از جامعه این سخنان را نه صادقانه، بلکه نوعی بهرهبرداری سیاسی تلقی میکند.
یکی دیگر از روشهایی که منتقدان برای تطهیر چهره این سازمان به آن اشاره میکنند، تلاش مستمر برای معرفی عناصر مرتبط با اقدامات خرابکارانه، جاسوسی یا عملیاتهای خشونتآمیز تحت عنوان “زندانی سیاسی” است. در بسیاری از موارد، مجاهدین خلق میکوشند افرادی را که به اتهام همکاری اطلاعاتی، ارتباط با سرویسهای بیگانه یا مشارکت در اقدامات تروریستی بازداشت شدهاند، در قالب فعال سیاسی یا قربانی نقض حقوق بشر معرفی کنند!
از نگاه منتقدان، این رویکرد نه دفاع واقعی از حقوق بشر، بلکه تلاشی برای لاپوشانی چهره خشن تروریسم و ایجاد جنگ روانی و تبلیغاتی علیه افکار عمومی است؛ روشی که مرز میان کنش سیاسی و اقدامات امنیتی و خشونتآمیز را عمداً مخدوش میکند.
تناقض دیگر در رفتار مجاهدین خلق، نوع رابطه و همسویی آنان با قدرتهای خارجی است. گروهی که روزگاری شعار مبارزه با امپریالیسم سر میداد، امروز آشکارا به حمایت سیاسی و رسانهای دولتها و جریانهایی تکیه دارد که مردم ایران آنان را عامل فشار، تحریم و تهدید علیه کشور میدانند. این وابستگی سیاسی و رسانهای، بیش از پیش تصویر یک جریان مستقل مردمی را از میان برده و ذهنیت “ابزار بودن برای پروژههای خارجی” را در افکار عمومی تقویت کرده است.
در این میان، تلاش مستمر مجاهدین برای بازسازی چهره خود از طریق رسانهها، لابیهای خارجی و تبلیغات سیاسی نیز نتوانسته واقعیت کارنامه گذشته آنان را پاک کند. جامعه ایران، بهویژه نسلهایی که تجربه مستقیم دهههای پرتنش گذشته را داشتهاند، همچنان این سازمان را با عنوان “منافقین” به یاد میآورند؛ لقبی که ریشه در تصور عمومی از دوگانگی میان شعارها و عملکرد واقعی این گروه دارد.
بنابراین مسئله اصلی این است که مشروعیت سیاسی، صرفاً با ادعا و تبلیغات به دست نمیآید. هر جریان سیاسی برای آنکه بتواند خود را مدافع آزادی و حقوق بشر معرفی کند، پیش از هر چیز باید نسبت خود را با خشونت، تروریسم، وابستگی خارجی و جان انسانها روشن کند. نمیتوان از انسانیت سخن گفت اما نسبت به خون کودکان بیگناه بیتفاوت بود؛ نمیتوان ادعای آزادیخواهی داشت اما سابقه همکاری نظامی با دشمن یک ملت را نادیده گرفت؛ و نمیتوان مدعی دفاع از مردم بود اما در حساسترین مقاطع تاریخی در کنار فشارها و پروژههای خارجی علیه همان مردم ایستاد.
امروز بخش بزرگی از جامعه ایران، مجاهدین خلق را نه یک آلترناتیو سیاسی، بلکه جریانی منزوی و فاقد پایگاه مردمی میداند که کارنامه گذشتهاش همچنان سنگینتر از آن است که با تبلیغات رسانهای پاک شود. به همین دلیل نیز هر بار که این سازمان تلاش میکند خود را مدافع حقوق بشر معرفی کند، افکار عمومی بیش از هر چیز گذشته خشونتبار، همکاریهای بحثبرانگیز آنان با مراکز قدرت ضد ایرانی ، سکوتهای معنادار و همسوییهای سیاسی آن را به یاد میآورد.
سعید پارسا

