خانواده ها

خاطرات حضور در درب اشرف به همراه خانواده ها – قسمت دوم

بعد از ظهر همان روز در میان شور و شوق فراوان همه خانواده ها با عزم راسخ راهی جلوی درب اصلی اشرف شدیم. دربین راه 400 متری شاهد برجک نگهبانی سابق فرقه مجاهدین بودیم که حتی نیروهای عراقی هم از آن استفاده نمی نمودند. به جلوی درب رسیدیم. درب آهنی آن مملو از بنرهای مربوط به اسرای فرقه بود که توسط خانواده ها تهیه و نصب شده بود. خانواده ها همگی با شور و چشمانی اشکبار به درب هجوم بردند گویا رویای ملاقات با عزیزانشان می تواند قابل تحقق باشد. قرار بود مسئولین عراقی لیست نفرات درخواست کننده برای ملاقات را به نماینده سازمان بدهند ولی قراین حاکی از آن بود که سازمان مثل قبل بعد از دریافت اطلاعات فوق با گذشت 24 ساعت اعلام نماید این نفرات حاضر نیستند به ملاقات خانواده ها بیایند. یکی از مادران عرب زبان حاضر که از اردیبهشت ماه آنجا بود می گفت مجاهدین چهار روز پیش تعدادی دختر کم سن و سال را در آنطرف میدان اول آورده بودند یکی از زنان با بلندگوی دستی شعار علیه خانواده ها میداد و اینها نیز میبایست تکرار می کردند. بیچاره ها به خاطر فشار تشکیلاتی به آنجا منتقل شده بودند و بخاطر خستگی اگر میخواستند بشینند با دعوای همان مسئول زن مواجه میشدند و ما براحتی نظاره گر آنان بودیم ودر قبال این هتاکی ها فقط بوسه های مادرانه خودمان را نثارشان میکردیم. تا به لطف خدا گشایشی در درک و فهم آنان ایجاد شود که البته میشود. تعدادی از خانواده های گیلانی نیز که همان روز آمده بودند بطرف سیم توری بهداری رفته و با مهر و محبت از عزیزان خود سوال میکردند و نفرات رفت و آمد کننده به امداد پزشکی سازمان را مورد خطاب قرار داده و ضمن سلام از انها درمورد عزیزان خود سوال میکردند ولی به دستور سازمان آنها از ترس جرات نداشتند سرشان را برگردانند و ما نیز چندین بار دیدیم که نفرات اطلاعات سازمان پشت بوته ها و درختان به گوش ایستاده و ما را می پایند. یکی از آقایان و خانم های رشتی به من گفت فقط یک نفر مرد مسن که فی الواقع میتواند از فرماندهان پدر سوخته باشد به خانمم و من دهن کجی کرد ولی بعضی حتی دزدکی ما را نگاه می کردند. من خودم چندین بار دکتر جدی (حمید) را دیدم بزبان ترکی سلام و علیک کردم او از چند قدمی ما به دفعات رفت و محترمانه ما را نگاه می کرد. دیدن قد و قواره و سن های بالای تردد کننده ها علی الخصوص در خانم ها بسیار ملالت آور و پرغصه بود براحتی مشخص بود هزار و یک جور فشار و درد و بلای تشکیلاتی را تحمل می کنند و آنها را دور میزنند مثلا برای جلسات عملیات جاری تولید فاکت لوکس می کنند تا زیر ضرب نروند و یا نقشه می کشند در کارهای تشکیلاتی اگر کم آوردند چگونه سر و ته اش را به می آورند تا فرمانده زن مسئول را سرکار بگذارند.
روز سوم اقامت مان و صبح حدود ساعت 10 بود که یکدفعه داد و فریاد یک نفر از افراد اشرف را که زیر پیراهن سفید تنش بود و خودش را به سیم خاردار کنار درب اصلی اشرف چسبانده و سعی داشت به هر نحوی خود را به بالا بکشد شدیم. او از خانواده ها کمک می خواست و اینکه او را نجات دهیم. همگان به آنطرف دویدیم حدودا 45 ساله و براحتی بنظر میرسید از نفرات حداقل با سابقه 15 ساله سازمان باشد همان لحظه 2 نفر از کیوسک اطلاعات سازمان در اولین میدان با لباس کت و شلوار به سویش دویدند. یکی از آنها او را از پشت گرفت و چرخاند تا ما نتوانیم فیلم و عکس از چهره اش تهیه نماییم و بلافاصله یک آیفای سفید از شمال غرب قرارگاه با 10 نفر چماقدار سر رسید و نفرات سرکوبگر سازمان در میان گریه و زاری خانواده های دردمند بیرون اشرف او را در مقابل نگاههای بهت زده تا سر حد مرگ کتک زدند. جالب اینجاست همان نفرات به یکباره بطرف مان سنگ پرتاب کردند که منجر به جراحت چند نفر گردید و حتی زمانیکه سربازان عراقی با نرمی نفرات چماقدار سازمان را به آرامش دعوت کردند چندنفرشان از ناحیه بازو و شکم با پرتاب سنگ چماقداران رجوی زخمی شدند. نیروهای عراقی مرتبا ما را به آرامش دعوت می کردند و اینکه مجاهدین افراد بهانه جویی هستند و حتما الان امریکایی ها را با موبایل مطلع می کنند و موضوع را وارونه جلوه می دهند و دقیقا همینطوری شد و 10 دقیقه بعد یک هلیکوپتر امریکایی لحظاتی بالای سرمان چرخید. خدای من رجوی و سازمان به چه سمت و سویی رفته است. روزی اصلی ترین هدف مبارزه با امپریالیسم عنوان م یشد ولی ناگهان در میان تعجب همگان نفرات سازمان بعنوان لشکری از ارتش عراق سردرآوردند. روز 22 بهمن سال 1381 رجوی در پیامی به خانواده های نفرات اشرف پیام داد برای دیدار فرزندانشان به اشرف بیایند و حال که آمده اند افراد جمهوری اسلامی نامیده می شوند.
ادامه دارد…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا