مصاحبه محمد حسین سبحانی با مهدی خوشحال ـ قسمت سوم

محمد حسین سبحانی:
با توجه به صحبت های شما، در واقع من فقط می توانم بگویم که متاسفم. شما با شرح حال خیلی دقیقی که از وضعیت فرمودید، به هر صورت نتیجه گیری که آدم میتونه بکنه، اینه که قربانی همان هایی هستند که در قرارگاه اشرف حضور دارند. آقای رجوی به دنبال سپر انسانی است که خودش را حفظ بکنه. قدرت های خارجی به دنبال این هستند که مترسکی را در درون عراق برای مذاکرات با حکومت ایران و یا اختلافاتی که با آنها دارند، حفظ بکنند. دولت عراق که از موضع و منافع خودش حق داره. ولی کسی نیست به داد آن افرادی که در درون قرارگاه اشرف اسیر هستند و حالا یکی یکی دارند فرار می کنند، برسد. در هر صورت بسیار بسیار متاسفم. شما خودتان آنجا بودید. من و یا هر کدام از دوستانی که تجربه همکاری با این سازمان را دارند، دربدری و آوارگی و بدبختی کشیدند تا توانستند خودشان را از آنجا نجات بدهند و واقعاً بسیار متاسفم که به هر صورت هر کسی به نفع خودش داره عمل میکنه، منجمله رهبری این فرقه، کشورهای خارجی و تنها فریاد آن کسی که شنیده نمیشه اون افرادی که نیاز به کمک دارند، افرادی که حالا دیگه سن شان 60، 65 و 70 شده است. دیگه در سنی اند که هر کدام دارند بیماریهای مختلف میگیرند و این بیمار را هم حتی مسعود رجوی اجازه نمیده که آزاد شود و این را هم به عنوان یک اسیر و یک سپر میخواد استفاده بکنه. با این نتیجه گیری و برداشتی که از صحبت های شما داشتم، می خواستم خواهش کنم آقای خوشحال توضیح بدهید، خب شما یکی از بستگان تان در عراق و در همین قرارگاه اشرف اسیر هستند، و میدونم که شما در هر صورت بیش از بیست سال فرزندتان را بدون مادر بزرگ کردید و تمام شرایط و سختی ها را تحمل کردید و در واقع برای فرزند بار مادرش را نیز بر دوش کشیدید و مطلع هستم که شما برای نجات ایشان مثل همه خانواده هایی که از گوشه و کنار ایران و از اروپا، خانواده های مختلفی رفتند، شما هم از آلمان تشریف برده بودید، جمع بندی و نتایج و تجاربی که از این رفتن به عراق و پیوستن تان جلو درب قرارگاه اشرف و درخواست ملاقات با قربانی تان داشتید، به کجا رسید و چه شرایطی بر شما گذشت؟
مهدی خوشحال:
بله این موضوعی که من خودم و این بحث و تحلیل سیاسی و تجارب گذشته ای که دارم جدا، و تجربه ای که خودم فرداً دارم به عنوان اعتراض که نه، بلکه به عنوان مطالبه حقی که من در ارتباط با قرارگاه اشرف داشتم، خانواده و دوستانم آنجا بودند. باید برای نجات آنها می رفتم. من هم محذوریت هایی داشتم، باید می رفتم. در مقابل وجدان خودم، در مقابل دیگران. الآن ببینید که آقای رجوی میگه که این خانواده ها مزدور حکومت ایران هستند. شما هیچ حقی ندارید که اینجا بیایید و طالب دیدار فرزندانتان باشید. من می خواستم این را خدمت تان عرض بکنم که همه مردم ایران در مقابل آقای رجوی سئوال نمی کنند که بچه های ما در قرارگاه شما هستند، چون همه آقای رجوی را می شناسند که در حد صدام حسین است و در هر حال از او یاد گرفته و ادامه، راه اون را داره میره و بسیاری از خانواده ها رفتند و جواب نگرفتند. همه خانواده ها در اصل صرفا آقای مسعود رجوی را مسئول و پاسخگو نمی دانند، بعضی ها ما را مسئول می دانند. مثلاً خانواده من می گوید، آقا، من دختر خودم را به شما تحویل دادم و از شما می خواهم. در اصل، دختر و پسر کسی در دست من اسیر نیست، من هم 20 سال است که دارم کوشش می کنم برای نجات هر کسی که آنجا اسیر است و به هر حال نزد وجدان خودم، فرزند و خانواده خودم مسئولم. به عنوان کسی که راه و چاه را بلده. به هر حال به عنوان کسی که تجربه بیشتری داره. مثلاً پیرمردی 80 ساله آمده یقه من را گرفته. به آقای رجوی، کسی بهش آدم نداده، بهش اعتماد نکرده، به ما اعتماد کردند، از ما خواستند و من هم دست یک پیرمرد 80 ساله را گرفتم و گفتم باشد، دختر شما که دست من اسیر نیست، با هم می رویم آنجا و آقای رجوی هم تا به حال به کسی پاسخ نداده، ایشان میگه من منجی بشریتم و با خدایی که خودش فرض می کنه، میگه که فقط به اون پاسخ میدم، بشر امروزی که همه از من کوچکترند، پاسخ نمیدم. بنابراین ما رفتیم. سال 1387 بود. یک بار فروردین آن سال من رفتم، یک بار هم خرداد آن سال بود و هر بار حدود 45 روز طول کشید و هر دو بار با خطر جدی مرگ مواجهه شدم. هر دو بار برای اعتراض به مجاهدین و ملاقات با خانواده ام و برای اینکه سرنوشتم بخشی در گرو آن اسارتگاه مجاهدین بود، باید می رفتم و خودم را تعیین تکلیف می کردم، مردمی که از من انتظار داشتند، تعیین تکلیف می کردم، وجدان فردی و سیاسی خودم را تعیین تکلیف می کردم. به هر حال رفتم به عراق و اعتراض خودم را از نزدیک اعلام می کردم و همان طوری که به هر حال شما هم در جریان هستید، هر دو بار با خطر جدی مرگ مواجهه شدم و النهایه از عراق خارج شدم. منظورم اینه، آنهایی که در قرارگاه اشرف، آقای رجوی سپر بلای خودش کرده، همان طور که برای من یک مسافر، خطر جانی بود، خطر این که در جنگهای داخلی به هر کسی شک ببرند، حدود دو الی سه سال زندانش می کنند، چون کشوری ناامن است و حکومتی پایدار و مستحکم نداره. همان طور که برای من خطرناک بود، همان طور برای اعضای سازمان نیز این خطر وجود داره، همان طور که من واقعاً بیش از این نمی توانستم آنجا تحمل بکنم که کار قضایی و قانونی داشتم، باید دادگاه می رفتم، باید پیگیری می کردم، با آن که همه این مشکلات بر دوش من بود، ولی النهایه به خاطر نبودن امنیت و امکانات دیگر، به من شک کردند، تازه پای دولتهای مختلف به میان آمد، آمریکا و آلمان و کشورهای دیگر، و ما توانستیم آزاد بشویم وگرنه می گفتند که اینجا به هر کسی شک بکنیم، حداقل دو سال زندانی داره. این را می خواهم تعمیم بدهم به خود اعضای سازمان مجاهدین که حتی آنها از حیث سیاسی در حکومت صدام حسین شریک بودند، همه این مسایل می تونه به نام آنها تموم بشه، آنها می توانستند از فرصت هایی که به دست آمده بود، یا این که به دست خواهد آمد، از آن کشور فرار بکنند. همان طور که ما بالاخره ناچار شدیم از آنجا فرار بکنیم، یا این که مردم زیادی از آن کشور خارج می شوند، این یک انتخاب عقلانی است. محمدحسین سبحانی:
خیلی سپاسگزارم آقای خوشحال از توضیحاتی که دادید. البته خودم میدونم که شما به علت شکست نفسی نخواستید در واقع اهمیت خطراتی را که با آن مواجه شدید، آن طوری که هست توضیح بدهید. شما به عنوان یک منتقد این سازمان و همچنین دوستان دیگر در هر صورت افراد شناخته شده ای بودید برای سازمان مجاهدین و حتی کانون های دیگر قدرت در داخل عراق. بنابراین واقعاً ریسک بزرگی را انجام دادید و رفتید و این نشان از فداکاری و همچنین شجاعت و احساس مسئولیتی است که خودتان احساس می کنید و همان طور که خودتان گفتید با یک وجدان آسوده تری می توانید طی طریق بکنید و سازمان مجاهدین همان طور که میدونه در اروپا افراد منتقد و ناراضی چه تاثیری روشنگری هایشان، چه در مناسبات سازمان و چه در درون لابی های پشتیبان شان داره، بنابراین یک واقعیته که میاد ضربه بزنه به شما و امثال شما، همان طور که در اروپا زد، و این میتونه در قرارگاه اشرف باشه، همان طور که منجر به دستگیری شما شد. و چیزهای دیگری که خوشبختانه شرایطی که بسیار بسیار مثبت رقم خورده و همان اصل است که اگر دقت بکنید، مسعود رجوی در آخرین پیامش اشاره میکنه، خیلی واضح و روشن، حتی اگر به زنده بودن ما نرسه، من وصیت می کنم که افرادی مثل من و شما و سایر دوستان، جزای روشنگری مان را از نگاه ایشان، به هر صورت این بهایی است که برای روشنگری بایست پرداخت. به من اجازه بدهید، یکی و دو تا سئوال آخرم را که داشتم روی این موضوع که چه کمکهایی ما می توانیم بکنیم، یا شما تحلیلتان از شرایط چیه؟ این افرادی که هنوز در درون آن فرقه و آن اسارتگاه گیر هستند، این ها را در واقع نجات داد. اخباری که از درون قرارگاه اشرف داریم اعضاء، دستیابی به هیچ خبری را ندارند. خانواده هایی که پشت درب متحصن هستند، گاهی بلندگوهایی را بنده های خدا آنجا گذاشته بودند که پیام خودشان را و اسم فرزندان شان را ببرند. شاید آن فرد، آن پدر و یا پسری که داخل قرارگاه است بشنود یکی که پشت درب قرارگاه است، منتظر اوست. من خودم تجربه زندان را داشتم. می فهمم که چقدر این مسئله به لحاظ روانی به آدم کمک میکنه تا بتونه اراده قوی تری را در درونش ایجاد بکنه و تصمیم نهایی را بگیره. سازمان مجاهدین اگر اجازه بدهید، می گوید در واقع خانواده هایی که پشت درب قرارگاه هستند بلندگوهای اطراف اشرف را افزایش دادند. خوب این جرم خانواده هایی که آنجا هستند. تو که نمیگذاری بچه ام را ببینم، حداقل صدایم به او برسد. خوب این چه اعتراضی است که فرقه مجاهدین میکنه. مثلاً در آن بلندگو، چه خواهند گفت که این هراس داره. به نظر شما آقای خوشحال حتماً میشه یک ارزیابی کرد که در واقع آنچنان خفقانی در آن تشکیلات تنیده که حتی اجازه رسیدن این صدا نیز وجود نداره. وگرنه دادن یک اطلاعیه رسمی تر، چرا بلندگو افزایش پیدا کرده دور درب قرارگاه اشرف، این بابت چیه؟ من سئوالم اینه که آقای خوشحال شما شرایط داخلی خود تشکیلات قرارگاه اشرف را چه گونه ارزیابی می کنید. درسته که از آن افرادی هر چند مدت هر چند ماه یک بار فرار می کنند، ولی خوب چه کار می شود کرد که در واقع یک روند سریع تری را داشته باشه و آن افراد بتوانند از آنجا خودشان را نجات بدهند؟ مهدی خوشحال:
همان طور که شما فرمودید، آقای رجوی نمیخواد یک حلقه وصلی نیروها به خارج داشته باشند. ببینید در دنیای امروز یک زندانی میتونه و این حق را داره که با خانواده اش ملاقات بکنه و بعضاً ما می شنویم که یک زندانی میتونه حتی مرخصی بگیره، حتی خانواده شان این حق و اجازه را دارند که با زندانی ملاقات داشته باشند. ولی آقای رجوی در عراق در هراس از ریزش نیرو، چون به هر حال طی این مدت نیروهایش را در انحصار و پشت حصارهای مختلف حفظ کرده، در بی خبری از دنیای بیرون آنها را جدا کرده و امروزه می ترسه. خوب وقتی که حرف و سخن و زبان کارکرد نداشته باشه، خب مردم در ادامه اعتراض، متوسل می شوند مثلاً دیروز سنگپرانی می کردند، یا این که شما فرمودید بلندگوها شده 180 تا. خوب از طریق این بلندگوها معترضین و خانواده ها می خواهند صدای خودشان را بلند کنند. نمی آیند که تو فرانسه بلندگو بگذارند. طرف می خواهد با بچه خودش حرف بزنه و اگر توانست نجاتش بده. و چون آقای رجوی این اجازه را نمیده و به خود آدمها اجازه سخن و گفت و گو را نمیده، لاجرم در ادامه اعتراض، بلندگوها و من فکر می کنم از این هم جلوتر خواهد رفت. اعضایی که آنجا اسیرند، باید این فهم و تشخیص را داشته باشند که آقای رجوی آنها را سپر خودش، به عنوان یک ابزار حفظ موقعیت خودش، جان و شرایط سیاسی خودش حفظ کرده و این که اینها قبلاً با یک هدف دیگری آنجا رفته بودند. هرگاه کسی خواسته باشه و این را فهم و تشخیص بده، آزادی موهبت بسیار بسیار بزرگی است. به نظر من برای هر کدام از آن اعضایی که آنجا اسیرند از کوچک تا بزرگ، از آنهایی که خیلی فرو رفتند تا آنهایی که تازه رفتند، و آنها اگر خواسته باشند و تشخیص بدهند که به چه هدفی آقای رجوی آنها را به گروگان گرفته و اگر این را تشخیص بدهند و اگر آزادی را ملاک خودشان قرار بدهند، به نظر من فرصت هایی برایشان پیش خواهد آمد و حتی خدا به آنها کمک خواهد کرد که از آن فرصت های سخت و آسان، استفاده کنند و نجات یابند. محمدحسین سبحانی:
تشکر می کنم آقای خوشحال. به هر حال فرصتی که می توانستیم در خدمت تان باشیم رو به پایان است. جمع بندی خودتان را از شرایطی که وجود داره و احیاناً مطالب ناگفته ای اگر وجود داره خواهش می کنم بفرمایید. مهدی خوشحال:
من به عنوان کلام آخر، همان طور که شما چند دقیقه قبل اشاره ای به وصیت آقای رجوی داشتید، می خواستم به ایشان پیشنهاد کنم که طی این 40 و 50 سال اخیر، راه افول و انقراض را رفتید. این هم در ادامه همان است. وصیت را به این شکل نمی کنند. به نظر من آقای رجوی در شرایطی زندگی میکنه، مجموعه عملکردها، خطا، گناه و ستمی که بر مردم و اعضای خودش روا داشته، به این مصیبت دچار شده و ما در جامعه دیدیم هر کسی که پیر میشه یا مرگ را فراروی خودش می بینه، برای بازماندگان خودش وصیت میکنه. تا این که با وجدان راحت و خیال آسوده به سمت زندگی جاودانش بره و ضمناً برای بازماندگانش نگرانی و دلخوری و شکوه و شکایت باقی نذاره. به نظر من میشه این وصیت آقای رجوی را در فرار به پیش، همان بوده و بویی از یک وصیتی نبرده که به هر حال یک انسان از عالم انسانی داره. به نظرم وصیت ایشان باید این جوری می بود که حداقل بتونه در پس این وضعیت، بار سنگین گناهان خودش را کمی سبک بکنه. ببین یک پدری که پیر میشه و نزدیک مرگه، خودش هم با زبان خودش گفته من وصیتم اینه. این چاره ساز نیست. این، وضعیت حتی افراد باقیمانده را بغرنج تر و بدتر میکنه. اگر میخواد بهتره اینطور وصیت بکنه، مثل یک انسان عاقل و انسان سالم، سازمانش را منحل بکنه و اعضایش را به هر انتخابی که خودشان دوست دارند، به خارج بروند و هر حزب و گروهی که خودشان دوست دارند، هر کسی که میخواهد زندگی بکنه و به هر راهی که بره، این انتخاب را برایشان قائل بشه. به عنوان یک انسان برای اعضایش قائل بشه. و حتی اگر مال و اموالی دارد، می تواند به طور مساوی مابین زن و مرد و اعضایی که آنجا و ناراضی اند، تقسیم بکنه که حداقل رضایت بخشی و تعدادی را برآورده و خیال خودش را هم راحت بکنه. این می شود یک وصیت و ماندگار، وصیت مثبت. ولی آقای رجوی باز هم بر همان طبل خشونت و ضدیت و افراط گری و عقده و انتقام داره می کوبه، که بعد از من شما وظیفه دارید دوباره همین راه را بروید! آقای رجوی طی 40 و 50 سال اخیر، راه سقوط را رفته، وصیتش هم دال بر اینه که اعضایش باز همین راه سقوط و انحطاط را بروند. وصیت باید بر عکس این باشد. با انحلال سازمانش و تقسیم داراییش و آزادکردن نیروهایش و دادن حق انتخاب به نیروهایش است. محمدحسین سبحانی:
بسیار بسیار سپاسگزارم آقای خوشحال. من شخصاً از صحبت های شما استفاده کردم، مطمئنم که در هر صورت بینندگان و شنوندگان ما نیز استفاده خواهند کرد. انشاالله در فرصت های دیگری باز هم فرصتی باشه تا در خدمت شما باشیم. مهدی خوشحال:
من هم از شما سپاسگزارم. "پایان"

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.