سفر به سرزمین اسیرکش – قسمت دوم

در بخش اول این گزارش و سفر به سرزمین اسارت، آمده بود که به همراه همراهان و خانواده ها از مراسم اعتراض و تحصن در قسمت شرق اردوگاه اشرف، به بنگال خانواده ها آمدیم تا ضمن استراحت، به مابقی برنامه های مان که در فرصت باقیمانده قرار بود انجام پذیرد، بپردازیم. اولین ملاقات لازم و نیمه رسمی ما که به کمک خانم ثریا عبداللهی انجام گرفت، با آقای شیخ بود. شیخ در بخش جنوب اردوگاه اشرف و درون بنگالی فرماندهی می کرد. او حدود 60 سال سن داشت و از ناحیه پا فلج بود. نماینده تام الاختیار آقای نوری المالکی در امور اداره اشرف و ارتش بود. شیخ، زبان فارسی را تقریباً خوب حرف می زد و او ضمن خوشامدگویی به ما که تعدادی خانواده و تعدادی از اروپا نزدش رفته بودیم، با وقار و متانت سخنانش را آغاز کرد. در اینجا لازم به اعتراف است که هدف ما و خانواده ها از ملاقات با شیخ که او مسئولیت مهمی در اداره ارتش و اردوگاه اشرف داشت، این بود که با اسرای اشرف با خشونت برخورد نشود. چون اکثر یا همگی ما دارای خانواده و دوستانی در داخل کمپ بودیم و روزگاری خود نیز در شمار همان اسرا بودیم. با این وجود و مسایلی که مطرح شد، شیخ نیز نظرش بر همین منوال بود. او در ادامه صحبت هایش گفت، من سالها در ایران زندگی کردم، غذای ایرانی خوردم و در رگانم خون ایرانی جاری است. من و دولت مالکی خواهان برخورد نظامی با مهمانان خود نیستیم و اگر تا به حال برخوردی پیش آمده، آنها را سران سازمان خواسته بودند و آغازگر خشونت ما نبودیم، آنها تا کنون قانون و دولت و ارتش و اراده مردم ما را به تمسخر و بازی گرفته اند. صحبت های ما با شیخ، حدود یک ساعت به درازا کشید و هنگام خداحافظی، او موقع برخاستن از روی صندلی، محکم تر به اولتیماتوم و تاریخ بازپس گیری خاک عراق از دست مجاهدین اشاره کرد و گفت، ارتش آماده حمله است و اگر ما نبودیم تا کنون این امر انجام گرفته بود. به هر حال ما نیز آنچه وظایف انسانی و ایرانی مان در عدم برخورد و استفاده طرفین از ابزار خشونت بود، حساسیت به خرج داده و حداقل به یک طرف دعوا که عراقی ها بودند، رسانده بودیم که تا آنجا ممکن است از آزادسازی خاک عراق و اسرای مجاهد، از کاربرد زور پرهیز شود. روز جمعه 18 نوامبر و پس از صرف نهار در جمع خانواده ها، به پیشنهاد دوستان، به سمت دروازه اسد حرکت کردیم. دروازه اسد تا محل استقرار ما حدود یک کیلومتر فاصله داشت و باید این مسیر را با ماشین و از درون سیطره های عراقی، طی می کردیم. به دروازه شرقی و فتح شده توسط عراقی ها رسیدیم. فضای آنجا و در آن بعد از ظهر پاییزی به گونه ای دلگیر و عبوس بود. اینجا قبلاً دروازه غربی و اصلی ورود و خروج مجاهدین بود که در داخل سیم های خاردار، استقرار مجاهدین و خارج سیم های خاردار، محل استقرار نیروهای امنیتی صدام حسین بود که این دو نیرو، رابطه خوب و حسنه ای با هم داشتند. ولی هم اکنون دروازه غربی تا حدود یک کیلومتر به داخل قرارگاه، توسط نیروهای عراقی فتح شده بود. در مقابل درب های بزرگ، مجسمه سنگی دو شیر بزرگ و طلایی رنگ در دو طرف دیده می شد که دهان یکی از شیرها شکسته بود. این شیرها را مجاهدین خلق در دوران اقتدارشان نصب کرده بودند و نمادی از حاکمیت و اقتدار آنها به حساب می آمد. ولی هم اکنون شیران سنگی، شکست خورده و رها شده و یا این که به دست دشمن فتح گردیده بودند. این شیران که روزگاری از یکی از بزرگترین زندانهای تن و روح انسانها نگهبانی می دادند، حال شکست خورده و نگون بخت در معرض عبرت و تماشای مردم قرار داشتند. دروازه هم چنین شامل دو درب آهنی بزرگ بود که در دو طرف درب چپ، عکسهای اسرای مجاهد را چسبانده بودند. تعداد عکسها به حدود صد عدد می رسید. سئوال کردم، مگر این افراد کشته شده اند؟ پاسخ داده شد که نخیر، اینها کشته نشده اند، بلکه جملگی، عکسهای فرزندان خانواده هایی هستند که توسط آنان که از ایران به اینجا آمده و دست خالی و بدون دیدار و ملاقات با فرزندان شان برگشته اند، عکسها را به عنوان یادبود و نشان از حضور خود در آن محل، بر روی درب آهنی نصب کردند تا احیاناً اگر روزی و روزگاری اسرای مجاهد که از درب اردوگاه برای اموراتی به بیرون می روند، با دیدن عکسهای خود بر روی درب آهنی، بفهمند و بدانند که ایامی خانواده هایشان در مقابل درب اردوگاه برای رهایی فرزندان شان از آن اسارتگاه، حضور داشتند و تلاش کردند. دوستانی که در این جمع حضور داشتیم از جمله آقایان محمدحسین سبحانی، عباس صادقی، علی قشقاوی و حسن عزیزی، در این محل یا بهتر بگویم محل استقرار شیران شکست خورده و شیران نگهبان یکی از مخفوف ترین زندانهای دسته جمعی، عکسهایی را برداشتیم. من خودم اتفاقاً دو عدد عکس با شیر سمت چپ و به همراه سرباز عراقی که آنجا نگهبانی می داد، برداشتم و بقیه دوستان نیز عکسهایی را از درب بزرگ آهنی و شیران فتح شده، برداشتند و پس از ساعتی که از حضور ما از آن محل گذشت، دوباره به محل استقرار خانواده ها بازگشتیم. بعد از ظهر این روز که هوای گرمی داشت و پس از این که با خبر شدیم مزار مجاهدین از دست آنان رها و آزاد شده، تصمیم گرفتیم به همراه دیگر خانواده ها به آنجا برویم. به همراه چند خودرو و دهها تن از خانواده های مازندرانی به سمت مزار مروارید حرکت کردیم. از محل استقرار ما تا مزار مروارید، چندین کیلومتر فاصله و حدود نیم ساعت راه بود. دوستان اروپایی ما از این محل آشنایی قبلی داشتند، ولی برای خانواده های ایرانی این محل کاملاً تازگی داشت و عجیب به نظر می رسید چون که با گورستان های معمولی فرق زیادی داشت. طی مصاحبه کوتاهی که دوستان با همدیگر داشتیم و محمدحسین ابتکار آن را به خرج داد و عباس زحمت فیلمبرداری را به عهده داشت، به یادم آمد که اینجا مزار مروارید، با همه گورستانهای دیگر فرق دارد. مزار مروارید، در اصل یک گورستان مقدس و سه منظوره بود. منظور اول، برای ترساندن مخالفین رهبری بود، چون که مسعود رجوی در یکی از سخنانش خطاب به مخالفین داخلی گفته بود، ما در این قرارگاه همه چیز داریم، از نانوایی تا گورستان، فکر بیرون رفتن را از سر بیرون بکنید. منظور دوم، برای کسانی بود که انگیزه شان فروکش کرده و ناراضی بودند، به یاد دارم وقتی از طلاقهای جمعی و انقلاب ضد جنسی مجاهدین ناراضی بودم، روزی مسئولم مرا به مزار شهدا برد تا برای گرفتن انتقام خونهای ریخته شده، انگیزه بگیرم و برای ماندن مجدد در قرارگاه، تردید به خرج ندهم. منظور سوم، مزار مجاهدین برای اعضای وفادار و راضی بود که تنها برای رسیدن به زندگی جاودان و سعادت ابدی، می بایست رضایت می دادند که انتهای حیات مادی آنان به مزار مجاهدین ختم شود. مسعود رجوی، مزار مروارید و شهدای مجاهدین را خیلی خیلی دوست داشت و ابراز رضایت می کرد که شهدای مجاهدین، وفاداران ابدی اند و هرگز به ناراضی و بریده، بدل نخواهند شد. مسعود رجوی، شخصاً از تنها کشته ای که ابراز نارضایتی کرده و بر بالای جسدش مانند کودکی زار زار گریست، برادرش کاظم رجوی بود و آن طور که شاهد بودم او از مرگ همه، چه دوست و چه دشمن، لذت می برد و ابراز رضایت داشت. حدود یک ساعت را به همراه دوستان و خانواده ها، در مزار مروارید به سر بردیم و از زوایای مختلف به تامل و تفکر پرداختیم و از نزدیک به آنچه که بعد از حضور سابق ما در قرارگاه، به آن افزوده شده بود را مشاهده کردیم. مزاری که امروز ما می دیدیم، پر از گلهای سرخ وحشی، درختان زیتون و علفهای هرز حرس نشده بود. بسیاری از گورها دارای عکس خودشان نبوده بلکه عکس و نشان دیگری را بر روی خود داشتند. در همان حین که به عکسهای کشته شده و نام و نشان شان چشم دوخته بودیم، یکی از مظلونه ترین صحنه ها روی داد و آن یافتن گور احمد جهانتاب توسط خواهرش زهرا بود. زهرا جهانتاب به همراه خانواده اش و برای چهارمین بار از ایران و برای یافتن برادرش که 24 سال در قرارگاه اشرف اسیر بود، به آنجا آمده بودند. این صحنه دردناک و فجیع همه نفرات را به دور گور احمد جهانتاب جمع کرد. زهرا که به همراه خانواده اش سالها از ایران به عراق و اردوگاه اشرف می آمد تا برادر به زعم خود اسیرش را نجات دهد و بی خبر از این که او به غضب رهبران سازمان گرفتار شده و در سال 1384 به قتل رسیده است، با ناله و ضجه رهبران سازمان به ویژه مسعود و مریم را به خاطر ریختن خون برادر مظلومش، مورد خطاب قرار می داد و اشک می ریخت. حضور ما و خانواده های ایرانی در مزار مجاهدین که قریب به هزاران خون به ناحق و بی ثمر ریخته شده را شامل می شد، حدود یک ساعت ادامه داشت و سپس هنگامی که هوا به تاریکی و آفتاب به سرخی زده بود، جملگی به محل استقرارمان بازگشتیم. ادامه دارد…

برچسب ها
سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن