همسر علی ابراهیمی از احساساتش می گوید

در سالن غذاخوری بودم که شنیدم خانم میان سالی سؤال می کند سیروس غضنفری کیست؟ من بلند شدم و گفتم خانم بفرمائید، من سیروس غضنفری هستم. گفت، می توانم وقت شما را بگیرم، من همسر علی ابراهیمی هستم، می گویند شما علی را خیلی خوب می شناسید، گفتم آری می شناسم ولی 7 سال پیش من از آنها جدا شدم و دیگر خبری از آنها ندارم. گفت یک سوال دارم! من فهمیدم که سوالش چیست به همین خاطر گفتم می خواهید بدانید چرا علی سال 82 به ملاقات شما نیامد، گفت آری از کجا فهمیدید که سوال من این است گفتم چون آن موقع ما باهم در یک مرکز بودیم و نشست های ما هم به خاطر هم لایه بودن همیشه یکی بود. من یک بار در آن روزها که ملاقات ها داغ بود و اکثر خانواده ها می آمدند، ایشان را در حالت سردرگمی دیدم و سوال کردم علی کسی به ملاقات تو نیامده اینطور هستی، مثل اینکه یک چیزی را گم کرده بود، گفت نه، ملاقات داشتم ولی….
دیدم که نتوانست بگوید و من با شوخی گفتم علی نکند نوه ات را با فرزندت اشتباه دیدی، گفت حال داری، گفتم ول کن، دیدم خیلی ناراحت است تلاش کردم کمی با او صحبت کنم، خلاصه در مسیر غذاخوری تا آسایشگاه گفت: همسرم به ملاقاتم آمده بود ولی من نرفتم، گفتم چرا، او که نمی دانست تو طلاق ایدئولوژی داده ای باید می رفتی و با او صحبت می کردی، گفت راستش بین دو راهی ماندم، یکی درد و رنج این سالها برای زنم که من باعث شده ام برای او پیش بیاید و دیگر اینکه اگر از ملاقات برگردم و بگویند علی تو در انقلاب هنوز زنت را طلاق ندادی و بقیه هزار و یک حرف بزنند و از این دو راه بهتر این را دانستم که از دور او را ببینم و به ملاقات نروم، اما هنوز هم احساس گناه می کنم. همسرش با حالتی بغض گرفته گفت من با علی دوست بودم و خاطراتی داشتم، ما با همدیگرمثل پدر و مادر و خواهر و برادر بودیم، آنقدر عاشق هم بودیم که قبل از انکه به همدیگر به چشم شوهر و همسر نگاه کنیم دوست و عاشق هم بودیم. چه چیز باعث شده علی را از آن خاطرات دور کند نمی دانم! گفت آن روز من ساعت ها منتظر ماندم تا علی را ببینم چون قبل از آن به ما گفته بودند که علی مفقود است و وقتی که گفتند علی زنده است و در اشرف می باشد خاطرات طلائی در من زنده شد و به همین خاطر تنهایی به عراق آمدم تا دوست گم شده ام را پیدا کنم و خاطراتم را مجدداً زنده کنم و احساس کردم تمام سختی های زندگی از من زدوده شد و بال نداشتم پرواز کنم چون ما عاشق همدیگر بودیم، حساب کن که عشقت تا دیروز مفقود بود و ناگهان به شما خبر دهند که گم شده تو در عراق در کمپ است. من هم می خواستم فقط یکبار دیگر او را ببینم ولی افسوس که علی به ملاقات نیامد و به من گفتند همسرت نمی خواهد شما را ملاقات کند، باور نمی کنید چه بر من گذشت، احساس کردم دنیا بر سرم خراب شد. یادم هست موقع برگشت از این مکان (اشرف) تا ایران نفهمیدم چطور رفتم، فقط در ایران کمی به خودم آمدم که زود قضاوت نکن شاید علتی وجود داشت که به ملاقات نیامد.
آقای رجوی می شنوی این حرف یک همسری است که شوهرش سالها در نزد شما و همیشه هم پیش قدم در هرکاری بود، اما با همسر او چه برخوردی شده است حتی اجازه ورود از درب اشرف را هم ندادی آیا این برخوردی انسانی است. آیا شما با مریم هم اینطور برخوردی دارید که برای دیگر نیروها آن برخورد را حق می دانید. این چه ایدئولوژی است که نفر را از دیدن همسر خود منع می کنید. آیا این برخورد با همسر علی، که حتی اجازه ورود به قرارگاه را ندادید برخوردی ایدئولوژیک و دموکراتیک بود. آقای رجوی آیا همسر علی یکی از همان خانواده ها نبود که شما می گفتید هر کدام از شما ها 100 نفر هستید از بوته به عمل نیامده اید و خانواده شما نیرو مریم است پس چطور شد که همسر علی دشمن شوهرش شد آیا برای توجیه این برخورد حرفی دارید، به جای اینکه با احترام به همسر رزمنده اجازه ورود بدهید و او را در یک مکان مناسب اسکان بدهید تا خستگی راه را از خود دور کند و بعداً بگوئید خانم…. آقا علی نخواست شما را ملاقات کند و یا آقای رجوی به جای اینها بهتر نبود، اگر علی هم به ملاقات نمی رفت،بایدعلی را توجیه می کردید(مثل توجیه های دیگر که دستور می دادی) به علی می گفتید باید به ملاقات همسرت بروی چون این یک دستور تشکیلاتی است. آقای رجوی چرا برای طلاق و منع ملاقات دستور تشکیلاتی و ایدئولوژیک صادر می کنید اما برای ملاقات نه و برای این خانم همه چیز منع شد و امیدش نا امید از دیدار یار شفیقش. شاید امروز علی و علی های دیگری بین دو راهی نتوانند تصمیم درست بگیرند ولی هرگز علی در درون خود نیروی تو نیست و هزار بار بدتر از قبل درگیر تناقضاتی است که همیشه در زمان ما به او می گفتند علی تو از یک چیز رنج می بری و طلاق آن را ندادی و الان علی از دو چیز رنج می برد یکی نیامدن به دیدار همسرش و دیگری ندادن آن طلاق است.
به هر حال وقتی که همسر علی را دیدم و آن خاطرات زندگی را تعریف کرد بغض مرا گرفت و از اینکه آن روز او را درک نکرده بودم که حواس پرتی او از چه بوده است ناراحت شدم و تازه فهمیدم که علی آن روز چه کشیده است و از سال 59 تا آن روز از اینکه از همسر و دوفرزندش که الان هر کدام یک علی است خبر نداشت چه رنجی می کشید.
آقای رجوی خوب بخوان و فکر کن که با همسر علی چه برخوردی شده است، زنی که شما می گوئید انقلاب ما برای آزادی زن و احترام به زن است و این همان زنی است که علی برای آزادی او فریب شما را خورده است، اما شما آن رهایی و آزادی و احترام به حق زن را که شعار می دادید در حق این زن به کار نبردید وبا این کار ثابت کردید که تا امروز هرچه می گفتید فقط شعاری برای فریب ملت بوده است.
آقای رجوی سوال همسر علی این بود که چرا علی به ملاقات نیامد و چه چیز او را اینطور بی احساس کرده که عشقش و دوستش را ملاقات نکرد ولی آقای رجوی سوال من این است آیا ایدئولوژی شما اینطور انسانی به بار می آورد و همه را بی احساس می کند یا جبر و ترسی که شما در تشکیلات به وجود آورده اید؟ باید که جوابی برای همسر علی و علی های دیگر داشته باشید و جواب او را بدهید و او را از این رنجش آزاد کنید.
آقای رجوی اگر علی را نمی شناختم و با روحیاتش آشنا نبودم می گفتم به خاطر برخورد همسرش در تشکیلات بوده است که سازمان هم به همسر او بی احترامی کرده ولی من نمی توانم هرگز این برخورد را از ذهنم پاک کنم و اگر علی را آن لحظه می دیدم می گفتم علی رجوی دستمزدت را داد چرا که حتی اجازه نداد همسرت وارد اشرف شود و تو را هر چند از دور ببیند.
واین همان شیر زن است که برای دیدار با همسرش با تمام وجود تلاش می کند تا همسرش علی را بعداز 31 سال ببیند.

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.