تقاص مرگ برادرم را از رجوی خواهم گرفت – قسمت دوم

همانطور که توضیح دادید، شما تصمیم گرفتید که حداقل برای مدتی نزد برادرتان بمانید بعد به ایران برگردید آیا مسئولین سازمان بعد از آن اجازه دادند که درکنار برادرتان باشید؟
حسن حمادی: همانطور که گفتتم سران این فرقه مشتی شیاد هستند، برای چند روز گذاشتند اما دائم به بهانه مختلف یکی دو نفر از افراد فرقه در کنار ما بودند. در فرصت هایی که با محمد تنها می شدم برایم درد دل می کرد، بخصوص از اذیت و آزارهای فرقه در حق خودش برایم می گفت، از جمله فرستادنش به زندان ابوغریب، به من می گفت هرطور شده زود برگرد ایران اینجا مناسب تو نیست چند روز دیگر بگو می خواهم برگردم درجواب به او گفتم بیا با هم برگردیم، راضی بود اما ترس داشت می گفت فرصت مناسبی که پیش آید من هم برمی گردم. دوست داشت مرتب از پدر ومادرم و خانواده و حتی دوستان قدیمی اش ومحله اش برایش تعریف کنم که با تداعی خاطره ها با صدای خفه ای گریه می کرد. که آن روز محمد حالت به هم ریخته ای داشت بطوریکه مسئولین او متوجه شدند و احساس کردند روابط عاطفی ما روی محمد تاثیر گذاشته است. این بود که بعد از سه الی چهار روز مرا از محمد جدا کردند و به قسمت ورودی و پذیرش بردند به این بهانه که شما اینجا راحت تر هستی و طوری شد که می بایست برای دیدن برادرم درخواست ملاقات می دادم که چند بار قبول کردند اما وقتی دیدند درخواستهای من زیاد شده مانع شدند، حتی همین بتول رجایی معدوم برایم نشست جمعی گذاشت و خواست مرا بترساند که دیگر درخواست ملاقات با برادرم نکنم وی همراه با فحش و ناسزا به من میگفت ما درمناسبات روابط خواهر وبرادری نداریم.اول معنی این کار فرقه را نمی دانستم که چرا بابت درخواست من برای دیدن برادرم برایم نشست جمعی گذاشتند. این بود که دیگر نمی توانستم ماهها برادرم را ببینم.و از همینجا اختلاف من با سازمان شروع شد.وسعی کردم هرطورشده خودم را نجات دهم.حتی روز آخر که از جهنم اشرف خلاص شدم نگذاشتند برادرم را ببینم. آقای حمادی طبق اظهارات پزشکان محمد دچار تومور مغزی شده بود.آیا در مدت حضور شما در فرقه آثار وعلائم این بیماری را در برادرتان دیده بودید؟
حسن حمادی: زمانی که من در فرقه بودم محمد از اذیت و آزارهای فرقه روی خودش درمدت حضورش دراشرف برایم می گفت. وی حالت خسته ای داشت ولی چنین مشکلی درآن زمان نداشت. بعد ازجداشدن من ازفرقه که حتی نگذاشتند وی را روزهای آخر ببینم ظاهرا بقول نفراتی که بعدا جدا شدند می گفتند محمد را درنشست های موسوم به عملیات جاری خیلی اذیت و تحت فشار گذاشته بودند. طوری که بعد از آن مرتب سر درد داشته. ببینید فشار کارهای تکراری جسمی که همه اش برای سرگرم کردن نفرات بود ازیک طرف و فشار روحی و روانی همراه با کتک زدن در نشست های عملیات جاری که گاه فرد را به نقطه تصمیم گیری برای خودکشی می رساند از طرف دیگر.کم نبودند نفراتی که ازشدت همین فشارها خودکشی می کردند و یا خود به خود سکته قلبی می کردند. بنابراین بیماری برادر من درسالهایی که دراشرف بوده شروع شده و تماما بر اثر فشارهای روحی که بر وی وارد کردند بوده است. مجری: شما در چه سالی و چطور شد که از این فرقه جدا شدید؟
حسن: همانطور اشاره کردم من برای پیوستن به این فرقه نرفته بودم بلکه رفته بودم خبری از برادرم بگیرم و اینکه وی را نجات دهم. اما مسئولین فرقه با شیادی و فریبکاری مرا به دام انداختند. به هوای اینکه چند روز بیشتر پیش برادرم بمانم.وقتی مرا به قسمت ورودی و پذیرش بردند باز برایم جدی نبود.کلاسهای ایدئولوژیکی وتشکیلاتی برایمان گذاشتند ومن خیلی شرکت نمی کردم ولی کم کم مرا در نشستهای عملیات جاری سوژه کردند و سرم داد و فریاد می کشیدند من هم درجواب میگفتم که اصلا من برای اینکار اینجا نیامدم من فقط برای دیدن برادرم آمده ام، نیامده ام که جواب چراهای شما را بدهم. و کلا با بحثهای آنها مشکل داشتم.دیگر نمی گذاشتند برادرم را ببینم وقتی هم ازمسئولین فرفه راجع به این مسئله توضیح می خواستم همین بتول رجایی عفریته می گفت: ممکن برادرت بیاد اینجا و جاسوسی کند و شما پلی برای مرور به گذشته اش و یادآوری خاطرات خانوادگی اش باشید. من که اصلا فکر نمی کردم که این سازمان اینقدر با بحث خانواده و خاطرات خانوادگی دشمنی کور داشته باشد ازجواب بتول رجایی جا خوردم چرا که هرگز نمیتوانستم علت کینه و دشمنی فرقه با خانواده را بفهمم!!! وچرا مانع دیدار من با برادرم میشوند؟ یکی ازدلایل جدایی من از فرقه همین رفتارهای غیرانسانی فرقه درحق افراد یک خانواده که درسازمان و تشکیلات جهنمی شان باهم زندگی میکردند درحالی که از اولیه ترین حقوق فردی و مسلم هرانسان محروم بودند، و دیگر اینکه پی به ماهیت ضد بشری و تروریستی این فرقه برده بودم و از دست فضای مرده و یخ و تکراری آنجا که دل هر آدمی را به هم میزد و بسیار خسته کننده و کسالت آور بود و…. باعث شد که روی رفتنم و جدا شدنم از فرقه اصرارکنم هرچند میدانستم باید بهای آنرا درنشستهای عملیات جاری و نشستهای تعیین تکلیف سران فرقه، بپردازم. تا اینکه بعد از تحمل رنج و شکنجه های فراوان و تحمل مارک مزدوری که سران فرقه آنرا به هرکس که قصد جدایی داشته باشد و بخواهد آزادانه برای خود تصمیم بگیرد می زنند، بالاخره با اصرار فراوان و مقاومت فردی خودم در برابر فشارهای سران فرقه، توانستم بعد از حدود یکسال ونیم خودم را از دست تشکیلات جهنمی فرقه خلاص نمایم و به دنیای آزاد پا بگذارم.
ادامه دارد…

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.