پیامهایی از خانواده حمید عاشورزاده اسیر رها شده از چنگال رجوی

حمید عاشورزاده اهل گیلان با تحمل 25 اسارت در فرقه رجوی توانسته با یک تصمیم قاطع خود را ازچنگال رجوی برهاند و به دنیای آزاد بازگردد. انجمن نجات گیلان ضمن تبریک به ایشان و خانواده چشم انتظار وی آرزومند است که شاهد جدایی و رهایی سایر اسرای دربند فرقه رجوی و بازگشتشان به دنیای آزاد و کانون گرم و پرمهر خانواده باشد و از آقای عاشورزاده عضوجدید رها شده از تشکیلات مخوف رجوی انتظار میرود درمدت محدود اقامتشان در هتل بغداد در راستای روشنگری حول ماهیت فرقه ای و مافیایی رجوی که خود سالیان با پوست وگوشت لمس کرده اند بمنظور رهایی سایر دوستان سابق خود دریغ نورزند.
از خانواده آقای حمید عاشورزاده پیامهایی دریافت نمودیم که در ادامه مشاهده خواهید کرد. برادر عزیز و بزرگوار جناب آقای حمید عاشورزاده
سلام امیدوارم حالت خوب باشد وهیچگونه نگرانی نداشته باشید اگر حال برادر کوچکت را خواسته باشی بد نبوده و به دعاگویی شما مشغول می باشم.
حمید جان وقتی در سال 1361 به اسارت صدام درآمدی وچندین سال در اسارت بودی نامه هایی برایمان می نوشتی و جویای حال و احوال پدر و مادر و برادران و خواهران و اقوام می شدی و از آینده ای نه چندان دور و از آزادی برایمان می نوشتی و میگفتی انشالله به امید خداوند متعال روزی جنگ بین ایران وعراق به پایان می رسد و به آغوش گرم و پر مهر خانواده باز می گردی و آن اسارت با همه سختیها و مشقتهای فراوانی که داشت را تحمل می نمودی چون به آینده ای روشن در کنار خانواده امیدوار بودی و ثانیه ها و دقایق را به ساعات و ساعات را به روز وروزها را به ماه و در نهایت سال و سالها در رنج فراوان تا روزی در کنار خانواده باشی آری همه اینها گذشت. جنگ به پایان رسید با امید به آینده زندگی نمودی ان مع العسر یسرا درپایان هر سختی،آسانی هست جنگ به پایان رسید و دیگر از برادر عزیزمان خبری به دستمان نرسید ما با بوی پیراهن یوسف زندگی کردیم چشمهایمان به امید دیدار تو روشن بود. ای ماه دل آراء از پس این ابر کی برون آیی از چه رو در چشم حضور ما کم پیدایی
سالها گذشت ولی از یوسف ما خبری نشد.با خودم میگفتم یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور، سالها در بیخبری اما در جستجوی تو بودیم درست است که میگویند در زمان غروب آفتاب دعاها مستجاب می شود در غروب یکی از همین روزها بود که صدای زنگ تلفن همراه من به صدا درآمد وآن صدا به من گفت مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید خبر رهایی حمید عزیزم را به من داد او از دوستان تو بودکه خود روزی چنین رنجی را تحمل نموده بود و در اسارت بود وقتی بمن گفت برادرت از بند رهایی یافته گویی تمام دنیا را در یک لحظه به من هدیه دادند واین خبر در روز سه شنبه مورخ 28/06/1391 حدود ساعت 17 عصر بود او عزیزی از انجن نجات بود که به بوسیله او شماره تلفن مرا به شما دادند البته سالهامن بوسیله او از شما باخبر می شدم تا اینکه در تاریخ 31/06/1391 روز جمعه در همان ساعت عزیزی با من تماس گرفت او کسی جز حمید عزیزم نبود ومن از شادی سر از پاه نشناختم و غرق در شادی اشک شوق می ریختم و خبر رابه تک تک بستگان داده وموجب خوشحالی آنها شد و همه در انتظار دیدارت هستند.
برادر عزیزم حمید جان امیدوارم روزی این فاصله ها طی شود ودوباره در کنار همدیگر باشیم گرچه پدر در کنارمان نیست اما مادر و دیگر بستگان همچنان چشم انتظارت هستند تا دگر بار یوسف گمگشته خود را ببینند و خانه تاریک بار دیگر روشن شود و امیدوارم شما هم با تلاشهای بی وفقه خود در راه آزادی آندسته از عزیزانی که سالها به دور از خانواده خود در بند واسارت فرقه رجوی در شهر اشرف بودند وهم اکنون در لیبرتی بدنبال تعیین تکلیف نهایی خود بسرمیبرند؛ از هیچ تلاشی دریغ ننمایی تا آنها هم بتوانند روزی به دیدار پدر ومادر و عزیزانشان نایل آیند آنها هم مانند من چشم انتظارند و همچنان در دل با این زمزمه، اندکی صبر سحر نزدیک است زنده اند وزندگی می کنند. ما تهی دستان خاک می گردیم تا گنج حضورت را بدست آوریم.
دوستدار شما،برادر کوچکت
داریوش عاشورزاده *** خدمت برادر بزرگوارم جناب آقای حمید عاشورزاده
سلام عرض می کنم
امیدوارم هرجا که هستید درپناه خداوند منان سلامت و سربلند باشید.اگرجویای حال اینجانب واعضای خانواده باشید نگرانی ما فقط جدایی و دوری از شماست. امیدوارم پس از سالها چشم انتظاری به وطن عزیز و آغوش گرم خانواده باز گردید و با برطرف شدن فاصله ها ازنزدیک همدیگر را ملاقات کنیم. روزهجران وشب فرقت یار آخرشد زدم این فال وگذشت اخترو کار آخر شد
آن پریشا نی شب ها ی درازوغم دل همه در سایه گیسوی نگار آخر شد به امید دیدار
برادرتان مسعود عاشورزاده

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.