گفتگوی خانم معینی با انجمن زنان – قسمت ششم

ناشنیده های خانم معینی

انجمن زنان: باز هم خدمت شما هستیم امروز برایمان می خواهید از چه بگوئید

سلام به شما و به همه کسانی که روزی این نوشته من را مطالعه می کنند، قبل از اینکه بخواهم ادامه خاطراتمو بیان کنم در روز ۱۹ سپتامبر که مریم رجوی در ژنو اشک تمساح ریخته بود مشخص نبود که این گریه برای چیست؟

برای این خانم نه کسی اهمیت داشته و نه اینکه مهم بوده است چه برسد به جان انسانها، انسانهای بی گناه که خواسته یا ناخواسته اسیر این فرقه شده اند. و در این نزدیک به چهارهفته هیچ تلاشی برای نجات اون عزیزان انجام نشده است.

درعوض به سایر بخت برگشتگان در لیبرتی و برخی از کشورها اعتصاب غذائی هدایت شده و سازمان یافته به راه انداخته اند تا باز هم در وضعیت بدتر جسمانی و روحی قرار بگیرند. و برای مجامع بین المللی عکس ۵۲ نفر را می گیره و عکس تمساح می ریزه که …………. آهای دولتها کمک کنید چی را می خواهد ثابت کنه براستی راه حل چیست؟

چرا قدم جلو نمی گذارید واز دولتها کمک نمی خواهید تا این افراد را که در عراق هستند به کشورهای امن ببرید. چرا و با چه قیمتی می خواهید این افراد را در عراق نگهدارید؟ فکر می کنید کلاه آبی ها و تی وال و جلیقه ضد گلوله راه حل است چرا و هزارتا چرای دیگر که تا کنون بی جواب مانده است

این سوآلهای بی جواب خیلی هاست که متأسفانه تاکنون رهبری این تشکیلا ت به آنها جواب نداده و یکسویه بر طبل جنگ و تهدید کوبیده است اما برگردم به ادامه آنچه که بر من در آن سالیان در تشکیلات سازمان مجاهدین گذشت

در بحبوحه نشستهای ایدئولوژیک بودیم که خبر آمد صدام حسین قصد حمله به کویت دارد و برای این کشور گشائی دارد آماده می شود که فکر می کنم در آخرهای پائیز ۶۹ بود و آمریکا اولتیماتوم داده بود به عراق که اگر حمله کند آمریکا عراق را زمینی و هوائی می زند اما گفته بود اماکن مقدسه مسلمانها را کاری نداره وقتی که این گمانه زنی به اوج خودش رسید برای اینکه ارتش آزادیبخش در اون شرایط حفظ بماند ما با تمام تجیهزات و ادوات اشرف را ترک کردیم و به شمال عراق جلولا نزدیکتر به مرز ایران بود رفتیم. این محل از طرف دولت عراق در اختیار مجاهدین قرار گرفته بود و به لحاظ تپه ماهوری هم جای مناسبی برای پنهان شدن و استتار و پراکندگی بود.

قرار شد پرچم شیر و خورشید و پرچم سفید با آرم مجاهدین بر بالای اماکن اشرف نصب کنند تا مورد حمله نیروهای آمریکائی قرار گرفته نشود.

در جلولا ابتدا چادر برپا کردیم. و برای سلاحهایمان سنگر احداث کردیم.

انجمن زنان: چرا در همان اشرف نماندند و هدف از رفتن به شما چه بود؟

پراکندگی و اینکه زرهیها و سلاحها و افراد حفظ شوند و اینکه شاید در اثر بمباران هوائی قرارگاه اشرف نیز مورد اصابت قرار بگیرد که همین اتفاق هم افتاده بود و قرارگاه اشرف چند جایش مورد اصابت قرار گرفته بود.

در جلولا طبق سازماندهی و اینکه هر لشکر کجا مستقر شود تعیین شد روزها ما به همان محلهای مورد نظر می رفتیم و در آنجا سنگر احداث می کردیم که اگر حمله شد ما به اون پناهگاهها برویم، خبر حمله آمد به خوبی یادم است که چادر ما آخرین چادر بود و همه پراکنده شده بودند جز ما که نیم شب بود خبر دادند که حمله شده و آمریکا بمباران کرده و ما باید سریع آماده شویم با ماشینهای مورد نظر و چراغ خاموش به نقطه مورد نظر خودمان برویم در آنجا کار روزانه ما احداث سنگر و رسیدگی به سلاحها بود.

شرایط نگهداری سلاحها خیلی مهم بود که در اون شرایط آب و هوائی باید سالم می ماند فکر می کنم این شرایط حدود ۴۰ روز به طول انجامید بعد از فشارهای دولت آمریکا از زمین و هوا روی دولت صدام بالاخره تصمیم به عقب نشینی کرد بعد از اینکه فرمان بازگشت به قرارگاه اشرف داده شد و مشخص شد هر محوری در چه زمانبندی به اشرف بازگردد

محور ما که به اشرف بازگشته بودیم فکر می کنم بین ساعت ۸ تا ۹ صبح بود در سالن غذا خوری داشتیم صبحانه می خوردیم، خبر آمد که تعدادی از بچه ها در مسیر بازگشت به قرارگاه مورد حمله قرار گرفته اند طبق اطلاعیه سازمان: طبق اخبار و اطلاعاتی که سازمان در اختیار دارد نیروهای سپاه پاسداران در لباس کردی همراه با ۹ بدر و هدف آنها قبل از رسیدن به جاده استراتژیک بین بغداد – بعقوبه به قلع و قمع نیروهای سازمان و ارتش آزادیبخش و تصرف اشرف و دیگر قرارگاهها دارند به ما دستور آماده باش و حرکت به سمت کفری و کلار داده شد.

آنجا یک دشت باز بود و من در یگان مکانیزه بودم بهمراه بقیه سوار بر نفر بر به آنجا رسیدیم هر کدام از ما به فاصله های مشخص از نفر بر می پریدیم پائین من از نفر بر پریدم پائین هنوز ۱۰ تا ۱۵ متر ندویده بودم که زانوی پایم تیر خورد و ساق پایم شکست و زمین گیر شدم. وقتی بلند شدم که زانویم را ببندم و جلوی خونریزی را بگیرم به اطرافم شلیک می شد دوباره دراز کشیده بودم از مقابلم یک نفر بر آمد دستم را بالا کردم و گفتم زخمی شدم اون نفر بر آمد پشت من ایستاد که بتواند مرا سوار کند فرمانده نفربر آقای اردشیر شریفیان بود که گفت می توانی بیائی سوار شوی گفتم نه یکدفعه خودش پرید پائین و گفت صدای سوت خمپاره است و من را از روی زمین بلند کرد و گذاشت در نفر بر و درب نفربر بسته شد

درست همانجا که قبلش من بودم خمپاره خورد به این ترتیب من از مرگ حتمی نجات یافتم. و بعد با آمبولانس به بغداد آمدم درست جلوی ستاد مرکزی ماشین آمبولانس متوقف شد تا هم گزارشی از وضعیت جنگ بدهد و هم اینکه مترجم بیاید و من و یک مجروح دیگر به بیمارستان منتقل بشویم در این موقع آقای ابریشمچی درب آمبولانس را باز کرد و رو به من کرد و گفت: باز هم توای بابا بادمجون بم آفت نداره دفعه بعد می گویم قلبتو نشونه بگیرن ………همش خرج روی دست ما می گذاری

من که آن موقع از درد زیاد به خودم می پیچیدم به او گفتم بجای اینکه من را آرام کنی این حرف را می زنی اگر امثال من نبودند که شما اینجا راحت نبودید و دشمن تا اینجا آمده بود

من در بیمارستان بغداد عمل کردم و بعد از مدتی به امداد سازمان در بغداد بنام طباطبائی آمدم و بعد از یکماه به اشرف بازگشتم و گچ پایم را باز کردند

در نشست جمع بندی عملیات مروراید بود که مسعود رجوی بارها تأکید کرد حالا دیگر سید رئیس (صدام حسین) قدر و ارزش ارتش آزادیبخش را تازه می فهمد هر نیروئی بخواهد به طرف بغداد حرکت کند باید اول از سد ارتش آزادیبخش بگذرد، عملیات مروارید درسی شد تا کسی دیگر از این خیالها به سرش نزند مسعود حتی به طنز و با اشاره به آنها که ادعا می کردند مجاهدین وابسته به عراق هستند می گفت: معلوم نیست که ما به سید الرئیس وابسته هستیم یا او به ما ” نقل به مضمون”

از آن تاریخ به بعد همکاری سازمان با عراق بسیار بالا رفت.

بعد از عملیات مروارید ما نشستهای تجدید سازماندهی داشتیم و تدارک برگزاری یک رژه بزرگ و ادامه نشستهای ایدئولوژیک طلاق در دستور کار قرار گرفت

انجمن زنان: دقیقا موضوع طلاق و یا به قول سازمان بند الف انقلاب برای شما چگونه اتفاق افتاد؟

باز گو کردن این خاطره آنقدر دردناک است که همیشه سعی کرده بودم فراموشش کنم اما وقتی شما سوآل کردید و خاطراتم را می نوشتم دوباره این کابوس برایم تداعی شد که چقدر دردناک و غیر قابل باور بوده است.

انجمن زنان: خانم معینی اگر فکر می کنید که بیان و یاد آوری این خاطرات برای شما سخت است می توانیم از آن بگذریم؟

من دوست دارم که بگویم و خودم را از این کابوسها راحت کنم فکر می کنم که سالیان بر روی آن خاک پاشیده ام و از درون آزارم داده است اتفاقا من تصمیم گرفته ام که تمامی آنچه که بر من در آن سالیان در تشکیلات گذشته است را بی کم و کاست بگویم تا شاید تجربه ای باشد برای نسل جوان و کسانی که همیشه ابهامشان بوده است که ما اینهمه سال چه می کردیم. شاید حتی خانواده من هم بدرستی ندانند که موضوع طلاق ما چگونه بوده است، در این رابطه من با هیچ کس صحبت نکرده بودم حتی با همسرکنونی ام که با وی زندگی مشترک داریم

انجمن زنان: همیشه رجوی می گفت که کارهائی که ما می کنیم از درک جامعه و مردم خارج است نظر شما را دوست داریم بدانیم؟

در این رابطه من به جوابی نرسیدم و چند بار که بحث این قبیل اقدامات در تشکیلات شد مریم رجوی با متهم کردن اذهان ما می گفت که هر کاری که مسعود می کند مغز شما اونقدر گنجشکی هست که از درکش عاجزید و حتی علامه ترین افراد جامعه ۲۰ سال بعد می فهمند که مسعود رجوی امروز چه کرده است البته عین همین حرف را هم مسعود برای مریم می زد که خواهر مریمتان کاری که کرده ۲۰ سال بعد می فهمید که چه بوده است و مریم بود و نبود یعنی چی البته الان که از آن جریان بیش از ۲۰ سال گذشته آن چیزی که روشن شده است اینکه فکر می کنم همه اینها دستاویز و فریبهائی برای رسیدن به قدرت بوده است که هنوز هم ادامه دارد البته به اشکال دیگری بر می گردم به موضوع طلاق من می دیدم که بقیه افراد وارد طلاق شده بودند و از همسران خود جدا می شدند و خانه به اصطلاح سازمان “اسکان” نمی رفتند فقط کسانی که بچه داشتند می رفتند و یا کسانی مثل من که هنوز وارد طلاق نشده بودند.

من جزو آخرین سری نفراتی بودم که وارد طلاق می شدم و به من می گفتند که تو نمی خواهی این حلقه ات را بدهی و من خواستم که همسرم محمد حسن با من صحبت کند اتاقی که برای دیدار با او داشتم هنوز دستم بود و یکبار وی آمد بعد از عملیات مروارید در حیاط همان منطقه مسکونی با من صحبت کرد من از وضعیت جراحت پایم گفتم و اینکه برادر اردشیر من را از مرگ حتمی نجات داد و اتفاقات را می گفتم در ناباوری زیاد گفت: همه را می دانم من متوجه شدم که او حلقه اش در دستش نیست، از او سوآل کردم حلقه ات چی شد گفت بهت می گویم و باید بدانی راهی که ما ا نتخاب کردیم همه چیز در آن قرار می گیرد از کشتن و کشته شدن راه ما راه امام حسین هستیم و مگر نبود که او نیز با همه خانواده اش رفت و رهبری ما به او اقتدا کرده اند ما هم همینطور هستیم و ما باید به رهبر زمانه اقتدا کنیم

من همینطور اشک می ریختم و گفتم که چرا با من اینکار را می کنی با اینکه هر کار خواستی من انجام دادم ما قرار نبود که از ایران بیرون بیائیم…… آمدیم گفتی که می ریم آلمان ……….آمدیم عراق من مگه ازدواج کردم که طلاق بگیرم و چرا؟ خواهش می کنم بیا با هم از اینجا خارج بشویم

محمد حسن با نگاهی عمیق به من گفت: این راهی است که انتخاب کردیم و من هم این را انتخاب کردم که تو را طلاق بدهم و دادم، از اول هم ازدواج من و تو یک ازدواج سیاسی بوده است. هر کاری که می خواهی بکن من راهم را انتخاب کردم و برگشتی در آن نیست. به او گفتم من اصلا تو را نمی شناسم تو کسی نیستی که باهاش ازدواج کردم چطور تو یکدفعه اینقدر عوض شدی

در ادامه گفت آزادی که هر طور که می خواهی به زندگی ات ادامه بدهی می تونی بمانی و بپذیری و می توانی بروی من در قبال تو هیچ مسئولیتی ندارم و اینقدر اشک نریز که هیچی عوض نمی شه و بطرف ماشین حرکت کرد و رفت این آخرین جملات او بود.

نمی دانم که چقدر آنجا بودم ولی به شدت متحیر و متعجب مانده بودم

مسئولم نزهت آمد دنبالم و با هم کمی در اشرف گشت زدیم و با من حرف می زد که من را آرام کند بعد من را به قطعه مروارید که محل قبر بچه ها بود برد و گفت تا می توانی اینجا بلند بلند گریه کن می تونی جیغ بکشی و هر کار می خواهی بکن کسی صداتو نمی شنوه این واکنشهای طبیعی است و تو را آوردم اینجا که ببینی اینجا این کسانی که خوابیدند هم عاشق هم شاید بودند و اما اینها رفته اند و مسئولیتشون بر دوش ما است

اینقدر گفت و من بعد از یکی دوساعت گریه کردن در حالیکه صورتم مثل لبو شده بود خاموش شدم و باهم به مقر لشگر برگشتیم و من به آسایشگاه رفتم بعد از مدتی حمیده کوزه گر مسئول بالاترمان آمد و گفت بیا جائی دیگر باید برویم بعد رفتم محلی دیگر برای انقلاب کردن فردای آن روز خواهر سوسن مرا احضار کرد و گفت برزخ تو هم فرا رسید یا جهنم یا بهشت به دستور ما بود که همسرت آمد با تو صحبت کرد و دو راه داری یا اینکه همین دردی که می کشی را به نقطه رهبری پیوند بده اون نقطه عمیق درد نقطه عشق وعشق به رهبری

راه دوم اینکه اگر نخواهی اینجا بمانی باید تو را به زندان رمادی بفرستیم برای اینکه ما نمی توانیم در اینجا طلاق نداده نگهداریم و اینکه خودت در خارج از اشرف بروی بخاطر اینکه غیر قانونی آمده ای مشکل پیدا می کنی و شاید به زندان بروی و در آنجا هم که دیگه مشخصه زندانها و اردوگاههای عراق و مورد تجاوز قرار گرفتن و هر چیزی ممکنه توش باشه.

بهرحال من باید واقعیتها را بگویم انتخاب با خودت است! برو به حرفهایم فکر کن تصمیم به ماندن و انتخاب آزادی من مدتی در حالت بلاتکلیفی بودم، کسی محلی به من نمی گذاشت، این بلاتکلیفی من یکی دوهفته طول کشید و مرتب می گفتند که تعیین تکلیف کن، چقدر طولش می دهی بکن این دستگاه را و از قبر خودت بیرون بیا شرایطی برایم درست شد که برای خودم هم خسته کننده بود که چکار کنم قدرت تصمیم گیری نداشتم. یک روز نشستم گزارش نوشتم که باشه من هم طلاق می دهم وقتی این گزارش را می نوشتم اینقدر گریه کرده بودم که نوشته های من قابل خواندن نبود و کاغذم خیس شده بود و گزارش را به همان صورت بردم دادم و سوسن خندید وگفت دیدی هنوز زنده ای و داری نفس می کشی اگر طلاق هم بدهی نمی میری یکبار دیگر خواهر مریم پیروز شدید.

بعد گفت هر وقت تونستی این را مرتب و تمیز تر بنویس و بیاور بعد از آن من را به نشست مسعود و مریم بردند و در یک فضای عجیب و غریب در حالیکه همسرم را هم می دیدم سمت مردان و بحثها برای طلاق شروع شد اول مسعود شروع کرد و بعد مریم و می گفتند که باید طلاق بدهی در آخر همین نشست و بعد از انبوهی بحث و حرف که نفرات مثلا انقلاب کرده پشت بلند گو می رفتند و گریه می کردند از وضعیت وابستگی و فلاکت خود به همسر می گفتند و مسعود و مریم لذت می بردند

درآخر همین نشست که تا فردای آن روز نزدیک به ۱۱ ساعت ادامه داشت برگه کاغذ سفیدی بهمراه یک کاغذ تایپ شده بنام سوگند نامه و یک پاکت به ما داده شد. روی پاکت بایستی اسممان را می نوشتیم برگه تایپ شده را بایستی امضاء می کردیم برگه سفید را باید هر آنچه از جنس ضد ارزش و ضد رهبری داشتیم می نوشتیم و بهمراه حلقه در پاکت گذاشته و روی میزی که جلوی رهبری گذاشته بودند قرار می دادیم و هنگام رد شدن از جلوی رهبری به ما تبریک می گفت. اینکار بهمراه آهنگ معروف قدرت بنام نگاه کن که غم درون سینه ام چگونه قطره قطره آب می شود هماهنگ شده بود و در عین حال مسعود با این آهنگ سیگار می کشید و نگاه عمیق و عاشقانه ای به ما می کرد.

در این قسمت که آهنگ می گفت نگاه کن که آسمان من غرق ستاره می شود بعد مسعود رو به ما دستهایش را باز می کرد و یکی یکی آدمها از خود بیخود می شدند و من در حالیکه شوک شده بودم همان کار را کردم یعنی برگه سفید را نمی دانم چی نوشتم و برگه تایپ شده را امضاء کردم و حلقه را نیز در پاکت گذاشتم و اسم نوشتم و تحویل دادم، حلقه ای که چقدر دوستش داشتم در همین نشست در حالیکه به همسرم فکر می کردم

اما می ترسیدم که به سمت محل او نگاه کنم……..خانمی پشت بلندگو بود و می خواست بگوید که مثلا در مورد همسرش رجوی گفت ملعون را می گوئی و بعد از آن رسم شده بود که به شوهر بگوئیم ملعون در جائی دیگر گفت استفراغ خشک شده وباز این هم رسم شد همچنین در نقطه ا ی دیگر که یکی از آقایون صحبت می کرد …… رجوی گفت همان عفریته را می گوئی و از آن به بعد رسم شد که به زنشان بگویند عفریته و شیطان………نفاسات فی العقد زنان همان شیطانهای دمنده در گره ها که قرآن از آن یاد کرده است

به این ترتیب پروسه شیطان سازی و سیاه کردن و زشت و حرام کردن رابطه زناشوئی و همینطور عواطف آن ضد ارزش، ناپسند، و ضد انسانی شناخته می شد و از فردای آن روز کسی انقلابش تأیید می شد و می توانست این پروسه را خاتمه دهد و مسئولیت بگیرد که سبکبال شده و بیاید هر آنچه که در فکرش هست را راجع به طرف مقابل بگوید و اعلام انزجار کند و من می دیدم که بقیه به مقر رفته و عکسهای ازدواج و یا یادگاریهای دیگر را نیز می آورند و از بین می برند.

من نیز عکسهای همسرم را اول قیچی کردم و بریده شده عکس خودم را نگهداشته بودم بعد به من گفتند که برای چی این نصفه را نگه می داری و اون نصفه باقیمانده برایت یاد آور برگشت به دنیای جنسیت و استفراغ خشک شده خواهد بود بنابر این حتی نصفه عکس خودم را نیز از بین بردم

این پروسه توسط رجوی “بند الف” نام گرفت بند طلاق و هر کس که خودش را به کوچه علی چپ می زد و می گفت نمی فهمم یا اینکه یادگاریها را نمی آورد که تحویل بدهد متهم می شد به اینکه در بند الف گیر کرده و بی عرضه و ناتوان است و باید اینجا تشریف داشته باشد تا انقلاب کند

همه اینها برای نزدیک شدن به رهبری و بردن مریم و مسعود به تهران بود

من وقتی که تصمیم به نوشتن خاطراتم گرفتم یک عکس یادگاری از ازدواجم را که البته در قسمت اول مصاحبه به شما دادم را همین چند ماه پیش از یکی از دوستانم در ایران گرفتم

با تشکراز وقت و زمانی که برای صحبت گذاشتید.

برچسب ها
سرویس محتوا

مطالب مرتبط

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن