به بهانه سالروز درگذشت مرضیه خواننده (افخم السادات مرتضایی)

ایشان از روزی که پایش برای درمان به خارج از کشور رسید توسط خانم مریم متین دفتری (مستعفی ازشورای ملی مقاومت) به شورای ملی مقاومت دعوت شد. لازم به ذکر است مرضیه در ایران توسط سازمان جذب و زمینه خروجش از کشور توسط فرقه مجاهدین فراهم گردید و بمنظور بازار گرمی وسوء استفاده ازموقعیت هنری اش به فرانسه نزد مریم رجوی هدایت شد و در ادامه به عراق اعزام و به دیدار مسعود رجوی شتافت و با یک برنامه ریزی کنترل شده مامور شد تا بر فراز تانک اهدایی صدام به رجوی به ظاهر برای رزمندگان ولیکن برای بهره برداری سیاسی برنامه هنری اجرا کند و تا لحظه مرگش که مریم رجوی چونان کرکس بالای سرش در بیمارستانی واقع درپاریس حاضر شد ؛ تماما از جانب دستگاه تبهکار رجوی مورد سوء استفاده قرار گرفت و وی را بی آنکه خودش بفهمد به بازی گرفتند.
البته نظیرمرضیه خوانندگان زیادی ازجمله عارف، تقدسی، الهه، ویگن و… بودند که درمعرض  چنین سوء استفاده هایی قرار گرفتند که خوشبختانه به خود آمده و از این جریان تبهکار فاصله گرفتند.
هیچوقت یادم نمیرود که دراولین کنسرتش در اروپا که با هزینه رجوی تدارک دیده شده بود، فرزند مرضیه بعنوان اعتراض از وسط جمعیت بلند شد و خطاب به مادرش گفت:” مادرم برای مردم بخوان نه برای رجوی” ازآن پس بود که دیگر کنسرت های مرضیه با تدابیر امنیتی شدیدتر از جانب رجوی برگزار میشد که دیگر کسی نتواند خللی در روند کنسرت ایجاد کند تا رجوی بتواند به مقاصد شومش برسد.
در سایت رجوی درخصوص سالروز درگذشت مرضیه خزعبلاتی تکرار شد که قابل رجوع هست ولیکن برآن شدم که چند نکته روشنگر و چندخاطره نیزاز مرضیه به عرض مخاطبان برسانم.
– شب 16 شهریور سال 1373 بود که من به اتفاق سه نفر دیگر در اتاق رجوی واقع در پایگاهی در بغداد برای خداحافظی با ایشان حضور یافتیم. به ناگهان شیرهمیشه بیدار! ازراه رسید و گفت:”خوب خوابیدید وسرحال هستید؟ الان ساعت 5 صبح هست و من هنوز نخوابیدم. تازه کلی کارهم دارم که بایست انجامش بدهم. از طرفی قرار شد که قبل از عزیمتتان به اروپا که قاصدهای انقلاب مریم هستید ؛ دیداری با شما هم داشته و گپی هم زده باشم. راستی برایتان خوش خبر هم باشم قرار است که در مراسم شامگاه فرداشب که مراسم سالگرد تاسیس سازمان هست خانم مرضیه هم حضور داشته باشد. او الان چندروزاست که به عراق آمده وملاقاتی هم با ایشان داشتم ومیخواهیم حسابی از وجودش درعرصه فرهنگی استفاده بکنیم  وبه رژیم بزنیم!. آخه اوسابقه نیم قرن خوانندگی داشته و رژیم ایران نه تنها نتوانسته از وجودش استفاده بکند درعوض چون ضد فرهنگ و کارهای فرهنگی است وی را در خانه اش محصور و محدود کرده بود که خلاصه با مشکلات زیاد توانستیم به چنگش بیاوریم و کم کم برایش برنامه داریم”!
– چند ماه بعد از آن حادثه که فوقا اشاره کردم روزی درشهر استکهلم مشغول فعالیت مالی اجتماعی بودم و داشتم از رهگذران سوئدی به بهانه وترفند حمایت ازکودکان بی سرپرست برای رجوی اعانه جمع می کردم که دیدم محمدالهی (ازاسرای مقیم لیبرتی) ودوست عزیزم ابراهیم خدابنده (ازجداشدگان رجوی مقیم ایران) به اتفاق خواننده مرضیه جلوی من سبز شدند و این اولین دیدار حضوری ام با خانم مرضیه بود که بعدها در مقاطع مختلف تکرار شد. همان شب مجددا در پایگاه محل اقامتم ایشان را دیدم و فرصتی دست داد که بعد از صرف شام گپی با وی داشته باشم و از ایشان پرسیدم شما کجا و پیوستنتان به یک سازمان سیاسی کجا!؟ شنیدم که فردا و پس فردا چند ملاقات هم با چند نماینده مجلس سوئد دارید! یعنی به دلخواه خودتان وبا اشراف کامل در چنین مسیری افتادید!؟
خانم مرضیه انگار که تکانی خورده باشد گفت که والله نمی دانم من که کسی را نمی شناسم وموضوعی ندارم که بابت آن با کسی ازمسولین این کشور ملاقات کنم. همه اش را شماها برایم تدارک می بینید. با خنده پرسیدم ما تدارک می بینیم که جواب داد” تو نه امثال تو مجاهد چه فرقی میکند”. در ادامه ازمن سوال کرد: تو چندساله که با اینها هستی و توخیابان چه کارمیکردی!؟ وقتی مختصرازسابقه ام گفتم واندکی هم از وضعیت حال خودم که مشکلاتی با سازمان و تشکیلات دارم ؛ خیلی جدی شد واحساس کردم یک ترسی در وجودش هویدا شد که طعمه چه جریانی شده است انهم درهنگامه پیری وسالمندی.
– دوسال بعد که درگارد حفاظت رجوی درقرارگاه پارسیان بودم نیمه شب ما را از خواب بیدار کردند و ضرب الاجل دراتاق کار فرمانده گارد وجیهه کربلایی (ازمفقودین درگیری دهم شهریورماه 1392) حضور یافتیم و ایشان مختصر و مفید گفت که فورا آماده شوید و ده دقیقه بعد درسالن بهارستان باشید! سالن که از اعضای گارد حفاظتی و دیگر ساکنان آن قرارگاه تقریبا پر شده بود رجوی سراسیمه وارد سالن شد و با افاده خاص خودش سرجایش نشست و یک متن دست نوشته ای را با آب وتاب خواند که معلوم شد خانم مرضیه درخواست عضویت در ارتش آزادی بخش را داده است!
عجبا خانم مرضیه که به خاطر کهولت سن به تنهایی قادربه انجام تکالیف شخصی خودش نیست و خواهر نیکو زحماتش را میکشد چگونه میخواهد رزمنده وعضو ارتش رجوی بشود! لابد که ازعجایب روزگاراست و رجوی با فریب و نیرنگ به دنبال مقاصد شوم خود از حضور این خواننده درعراق و اسارتگاه اشرف هست.
متعاقبا روزی با صدرالله دیگرعضو حفاظتی گارد به محل زندگی شخصی مرضیه در پایگاهی در بغداد رفتیم و برایش آذوقه بردیم. مرضیه که مرا دید شناخت و یادآوری کرد که درسوئد مرا دیده بود و……. نشستیم وبا وی یک چایی خوردیم ومن درخلال صحبتهایم به وی رزمنده ارتش خطابش کردم که با خنده گفت این تعارفات به من نمی خورد ومن تولاک خودم هستم. قضیه نامه و درخواست عضویت درارتش را یادآورشدم که خندید وگفت ای بابا. دست خودم نیست مگه کارهایی که شماها انجامش میدهید دست خودتان هست!؟ سردار(رجوی) صدایم زد و در جمعی این قضیه را با من طرح کردند وخودم نفهمیدم که چه اتفاقی دارد می افتد. آنان کمکم کردند من هم متنی تهیه کردم که حالا شما لابد ازآن متن حرف میزنید.!
– سه سال بعد در اکیپ حفاظت شهرالعماره عراق  به بغداد مسولیت داشتم و هر از گاهی فرمانده قرارگاه ژِیلا دیهیم را به بغداد میرساندم. در یک تردد دیدم که خانم دیهیم درمقابل یک بیمارستان ارمنی توقف میکند و بعد از مراجعه به بیمارستان و عیادت بیماری بر میگردد. کم کم به این موضوع حساس شدم ودر گزارشم بعنوان تناقض (امر رایج درون تشکیلاتی) برای خانم دیهیم نوشتم. درتردد بعدی وقتی مقابل بیمارستان توقف کردیم خانم دیهیم مرا هم با خودش به داخل بیمارستان برد و پشت یک اتاق بستری درانتظار ماندم. دقایقی بعد که خودش بیرون آمد با اشاره وی من به اتاق بستری رفتم و دیدم که  بیمار روی تخت بیمارستان خواننده مرضیه است. با دیدن من خیلی خوشحال شد و گفت:” مشکل واریس داشتم و از ناحیه زیر زانو عمل جراحی داشتم”. درادامه بی اختیار بشدت گریست و زیر لب فرزندانش را زمزمه میکرد ومشخصا اسم هنگامه را شنیدم که گویا اسم دخترش بود. بعد از اینکه یک رابطه انسانی وعاطفی با وی برقرارکردم روبه من گفت: که چند برخورد که با توداشتم انگارتوبا سایر این جماعت فرق میکنی که جواب دادم اینکه نظرمحبت و لطف شما هست حال مشکلی پیش آمده؟ درجواب که خیلی نگران و متاثربود جواب داد:”اینجا غریب هستم و کسی را ندارم. ده روز است که عمل جراحی انجام دادم ولی کسی بالای سرم نیست و ماندم که چه کارکنم. ایکاش بچه هایم بالای سرم بودند. این چه غلطی بود که من کردم وبه مجاهدین پیوستم….”
لازم به ذکراست که متعاقب تهاجم امریکا به عراق درسال 1381 و متواری شدن زوجین (رجوی) , خانم مرضیه درآن مهلکه رها شد ودرمعرض بمباران قرارگرفت بی آنکه رجوی قدری برای سلامت این خواننده اغفال شده اندیشه کند وی را به یک نقطه امن دراروپا برساند وچه داستان غم انگیزی خانم مرضیه داشت که توانست بعدازچندین ماه ازتهاجم امریکا به عراق از مرز زمینی عراق خود را به سوریه برساند و سرانجام به سوئد برود و به انتخاب خود چندین سال ارتباطش را با فرقه رجوی قطع کرده بود وسرانجام به اقتضای کهولت سن ونیازش مجددا به دام رجوی افتاد وطعمه شد وسرانجام در پاریس چشم ازجهان فروبست و ازآن تاریخ به بعد در چنین مقاطعی این رجوی است که ازنام و وجهه هنری مرضیه درفرقه بدنامش بسا بهره های ناجوانمردانه می برد.
روحش شاد وخدا بیامرزدش

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.