گفتگو با آقای علی خاتمی عضو جداشده مجاهدین ـ قسمت ششم

سایت نیم نگاه: اخیرا با اعضای خانواده تان پس از ۲۵ سال دیدار داشتید چه احساسی به شما دست داد؟ از اینکه در اشرف و لیبرتی سالهای طولانی از دیدار با خانواده محروم بودید چه حسی داشتید؟

آقای علی خاتمی: واقعا فاجعه است در مدتی که در اشرف و تشکیلات رجوی درعراق بودم، اعضای خانواده ام نمی دانستند که من زنده ام. فرقه کثیف رجوی به خانواده ام در باره زنده بودنم و اینکه در عراق و اشرف هستم خبری و اطلاعی نداده بودند. بله بعد از ۲۵ سال خانواده ام را دیدم و احساس کردم که چقدر به خانواده ام ظلم کردم و مقصرش هم رجوی بود که مرا از خانواده ام جدا کرده بود و احساس کردم بین دو دنیا کدام را انتخاب کردم و دیدم که دنیای انسانیت و مهر و محبت و عشق و دوستی پیروز شد بر دنیای پست رجوی که ضد خانواده وعواطف وعشق و دوستی و کانون گرم خانواده با تمام خواص انسان بودن و سرشار از رحمت الهی است و خدا لعنت کند رجوی را که به خانواده می گفت: کانون فساد و الدنگ، که این صفات سزاوار خودش است.

سایت نیم نگاه: فرمودید ۲۵ سال بود اعضای خانواده تان را ندیده بودید؟

آقای علی خاتمی: بله، دقیقا ۲۵ سال.

سایت نیم نگاه: یعنی در این ۲۵ سال تماس تلفنی هم نداشتید؟ و یا ملاقات حضوری؟

آقای علی خاتمی: فقط یکبار

سایت نیم نگاه: کی و چه وقت؟

آقای علی خاتمی: با عمه ام تماس گرفتم بمدت ۳ دقیقه، زلزله شمال کی بود سال ۱۳۶۹ فکر کنم.

سایت نیم نگاه: در این مدت طولانی یعنی ۲۵ سال، حتی یکبار ملاقات حضوری با اعضای خانواده تان نداشتید؟

آقای علی خاتمی: نه اصلا سران مجاهدین که اجازه نمی دادند.

سایت نیم نگاه: خب چطور شد سران مجاهدین اجازه تماس تلفنی را به شما دادند؟

آقای علی خاتمی: با ترفندی که بکار بردم اجازه تماس ۳ دقیقه ای به من دادند. اجازه بدهید بعدا در باره اش حرف بزنیم.

علی  خاتمی: ما در فرقه رجوی تحت شستشوی مغزی بودیم تا از خانواده نفرت پیدا کنیم

سایت نیم نگاه: شما ۲۵ سال به دلیل اعمال محدودیت های تشکیلاتی و بازدارنده از سوی سران مجاهدین خلق از دیدار با اعضای خانواده تان محروم بودید واقعا چه جوری با این وضعیت کنار آمدید؟

آقای علی خاتمی: ببینید همانطور که گفتم من متولد ۱۳۴۶هستم درخراسان رضوی/تربت جام بدنیا آمدم در تاریخ ۱/ ۹/ ۱۳۶۶اسیر فرقه رجوی شدم و در تاریخ ۲۸/۹/۱۳۹۱با کمک یونامی از فرقه جدا شدم. خب این مدت ۲۵ سال که خانواده ام را ندیدم خیلی گذشت زمان سخت بود ما تحت شستشوی مغزی بودیم تا از خانواده نفرت پیدا کنیم. رجوی می خواست همه نفرات برده رجوی باشند و جان و جسم ما در واقع متعلق به رجوی بود. رجوی اینجوری به ما تلقین کرده بود.

شکرخدا وقتی از اشرف خارج شدیم و به لیبرتی رفتیم من این بار گول رجوی را نخوردم با قاطعیت به نماینده سازمان ملل گفتم مطلقا تمایلی به ماندن در لیبرتی را ندارم و میخواهم نزد خانواده ام به ایران بازگردم. الان هم آنقدرخوشحال هستم که نمی توانم احساس خودم را که در کنار خانواده ام هستم بیان کنم. این پنجمین بار است که تسهیلات سفر خانواده ام فراهم شده و برای دیدار من آمدند که تصورش را نمی کردم و نمی دانم چطور احساسات خودم را بیان کنم. آرزو دارم سایر اسرای نگون بخت لیبرتی چنین حسی را تجربه کنند.

من ۲۵ سال در فرقه رجوی بودم در سالهای ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۰ وضعیت زندگی در اشرف معمولی بود بسیار به زندگی افراد می پرداختند ولی کمتر اجازه می دادند که با خانواده هایمان در ایران تماس بگیریم. بدبختی ها از آنجا شروع شد که فرقه رجوی درعملیات فروغ شکست سختی خورد و نتوانست حکومت ایران را با وجود پشتیبانی صد در صد صدام حسین ساقط کند. بعد از این شکست، رجوی خودش به زبان آورد که همه را به قربانگاه می فرستم!! فاتحه همه ما را که نیروهایش بودیم را خوانده بود ولی ما بیخبر از همه چیز فکر می کردیم بعد ازعملیات فروغ به خانواده و زندگی می رسیم ولی نشد و در دام کینه و عقده های رجوی گرفتار شدیم. رجوی دق و دل شکست عملیات فروغ را روی ما خالی کرد به اسم انقلاب مریم.!!!

تا سال ۱۳۷۰ وسایل صوتی و تصویری داشتیم. تمام موارد تفریحی را هم داشتیم چون از صبح ۵شنبه تا صبح شنبه کسی بالای سرمان نبود همه فرمانده ها با زنهایشان یا در بغداد بودند و یا کرکوک یا سلیمانیه و……… عشق و حالشان را می کردند و ما هم از این فرصت استفاده خودمان را می کردیم و بعضا دوست دختر هم داشتیم. مثلا من خودم  در طی این ۳سال چند تا دوست دختر داشتم. اولی مریم بود که پدر ومادرش از سران فرقه بودند الان فکر کنم کانادا باشد دومی زهرا بود که نمی دانم چه بر سرش آمد و سومی مونا بود که خبری از وی ندارم.

به هرحال خوشی تا سال ۷۰ بود بعد همینکه رجوی گفت خدا ما را از پشت تنگه چهارزبر برگرداند که کارهای نکرده مان را انجام دهیم هنوز لایق مردم ایران نشده بودیم، بلایای رجوی بر سرمان ظاهر شد. اگر تا آنوقت به پدر، مادر، برادر و خواهر و همسر فکر می کردیم ثواب بود از آن به بعد گناه کبیره شد.

کم کم عواطف خانوادگی از درون ما پاک شد و به جایش تنفر به خانواده در دلها بیشتر شد با مکانیزم خاصی که رجوی بکار برد فقط رجوی می دانست با نفرات چکار می کند.

سپس بطور خاص نشست های روزانه آغاز شد و تعطیلی آن گناه و مرز سرخ بود، شستشوی مغزی آشکار نفرات شروع شد. سران فرقه خودشان به زبان می آوردند اگر نشستهای انقلاب نبود معلوم نبود که هر کدامتان یک جلاد یا مزدور یا تیر خلاص زن و طعمه و غیره می شدید. با همین ترفند و حیله کم کم بی احساسی در وجود نفرات نسبت به خانواده هایشان رواج پیدا کرد.

چرا که ۲۴ ساعت باید از مریم حرف می زدیم و تهمت های ناحق بخودمان می زدیم و از صبح تا شب هم کار یدی می کردیم سخت خسته و عصبی بودیم نای فکر کردن به خانواده را دیگر نداشتیم. تا اینکه رژیم صدام سرنگون شد و اولین گروه از خانواده ها به اشرف آمدند.

ادامه دارد …

برچسب ها
سرویس محتوا

مطالب مرتبط

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن