عید سال 93 به دور از تشکیلات فرقه ای رجوی

نوروز امسال، به کوری چشم رجوی ها، خیلی خوش گذشت. از همه مهمتر صفایی که در کنار خانواده بود ، همان چیزی که رجوی سالیان  ما را از نعمتش محروم کرده بود، بالاترین قوت قلب بود.

با این مقدمه، خوب است گذری به گذشته و جشن نوروز در تشکیلات رجوی داشته باشم. در طی چندین و چند سالی که در تشکیلات رجوی بودم، جشن نوروز بهانه ای برای برگزاری نشستی با حضور خود لعنت الله (رجوی) بود. که در چندساعتی که در خدمت این شیطان آدم نما بودیم، می بایست پشت سرهم قربونت برم برایش می سراییدیم، کف و سوت و حورا برایشان حواله می کردیم و بعد از اینکه "جناب برادر" حسابی خرکیف می شد. تازه باید ساعت ها گوش جان به اراجیفش می سپردیم. اگر خدای ناکرده هوس جیم زدن به ذهنمان میزد، و به بهانه دستشویی به بیرون سالن می رفتیم، تا به خودمون می آمدیم، یکی از پشت سر صدا می کرد، فلانی چرا بیرون سالنی، باید بروی داخل و به حرفهای " برادر " گوش کنی، حرفهای فلانی  خط و خطوط برنامه های سال پیش رو است. به هر حال به اجبار به سالن برمی گشتیم، ولی واقعا نفهمیدیم این همه انرژی را برای فک زدن از کجا بدست آورده بود. ساعت ها، یکطرفه فقط حرف میزد.به قول دوستی  گویا قبل از نشست از پشت منقل بلند شده بود که کم نمی آورد. ولی داخل سالن، هم آدم تاب نمی آورد، و ساعات اولیه سال تحویل که باید در حال شادی و… باشیم، از بی حوصلگی و حرفهای تکراری، یواش یواش روی صندلی خوابمان می برد. هم اینکه یک کم گرم میشدیم، یکدفعه یک نیشتری بهمون فرو می رفت و چهره غضب ناک  رئیس، که خجالت بکش مگر اینجا جای خواب است، تو داری تخم انفعال را در تشکیلات می پراکنی، تو جلوی " برادر" می خوابی؟!

 و یک سریال از این حرفها که جر و بحث بردار هم نبود…. البته یکبار جر و بحث کردم که چرا این قدر اذیت میکنید خوب دارم گوش می کنم دیگه، و می گفتم  من با چشمان بسته تعمیق بیشتری دارم!

خلاصه بعد از چندین ساعت،  سخنرانی تمام میشد و وقت روبوسی و تبریک عید بود. این جای قضیه خیلی مسخره بود! تقریبا هر سال همین داستان را داشتیم  با هم روبوسی می کردیم و می گفتیم  امسال سال سرنگونی و….البته هنوز هم فکر کنم همانهایی که همچنان در بند فرقه رجوی هستند، این شعار و آرزو را باز هم تکرار می کنند.

گویا مریم قجر هم در پیام اول سال خودش نیز مجددا و به سیاق سالهای گذشته با پررویی شگفت انگیزی گفته است، امسال سال سین  است (یعنی سرنگونی).

روز دوم که تموم می شد.شب،  نشست ها از نو شروع می شد. و سوژه  اول همانهایی بودند که در نشست خواب بودند و یا به بیرون سالن می رفتند. خلاصه یه حال درست و حسابی ای به همون می دادند. و جالب تر اینکه از روز سوم، نواز نشست را برایمان پخش می کردند که ساعت ها و به دفعات باید آنرا می دیدیم و حرفها را حفظ می کردیم. و بعد از آن هم گزارش می نوشتیم و امتحان می دادیم. تازه بعد از اینکه قبول میشدیم، حالا نوبت به این بود که، پروژه نویسی کنیم. یعنی چی؟!  یعنی اینکه تناقض رفتاری خودمان را با حرفهای " برادر " بیان کنیم. که البته روزها و ساعتها درگیر این پروژه نویسی بودیم، و تا از فیها خالدون خودمان نکته و اشکال و انتقاد نمی نوشتیم، دست بردار نبودند. تازه تا اینجا فقط 50 درصد کار انجام شده بود. پروژه نوشته شده را در نشست جمعی مجموعه خودمان جلوی همه باید می خوانیدم و کلی فحش و ناسزا می شنیدیم و آخر کار هم بعد از اینکه حسابی حالمون را می گرفتند، می گفتند، به شدت زیر نظرت داریم تا ببینیم در عمل هم از حرفهای " برادر" عبور کرده ای یا نه!!!  یعنی با اینکه 50 درصد دوم تقریبا به پایان می رسید تازه می فهمیدیم اول خط هستیم.

واقعا بعضی وقتها که با خودم آن زمان را مرور می کنم، گریه ام می گیرد، دلم به حال خودم می سوزه، و بعدش هم به خودم ناسزا می گم که چرا زودتر از چنبره فرقه ای رجوی خودم را خلاص نکردم.

امسال هم از شما چه پنهان، لحظاتی غرق گذشته و یاد آوری خطرات تلخ آن بودم، که ریخته شدن یک سطل آب سرد یک دفعه برق از سه فازم پراند.این دفعه همسرم بود که این طوری نیشتری بهم زد و من رو به خودم آورد، که گذشته ها تموم شده است، و الان وقت لذت از زندگی و خانواده است .

سرم رو بالا آوردم، هوای بهاری وطنم ایران، در کنار ساحل خلیج فارس، صفای آب تنی در آبهای خلیج، عکس و یادگاری، منقل و زغال و جوجه کباب، شیرینی سنتی یزد، قطاب و شیرینی لوز و حاج بادام، مسقطی شیراز، خنده و شادی از روز اول سال نو تا پایان تعطیلات، چقدر صفا و آرام و دل انگیز است.

در پایان آرزو دارم، تمام اسیران فرقه رجوی هر چه زودتر از شر این بدترین بدی  روزگار ما، خلاص شوند و به آغوش زندگی ای  آرام برگردند.

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.