اعضاء مجاهدین خلق

حمیده شاهرخی را بیشتر بشناسیم

افسانه نام مستعار یکی از مسئولین زن در فرقه رجوی است که از حوالی سالهای 1365 عضو ستاد فرماندهی و از فرمانده هان عملیاتی سازمان بحساب می امد. اگر اشتباه نکنم اصالتا اهل جنوب شهر تهران بود و از اصلی ترین خصوصیات او فرهنگ لمپنیزمی بود که در لابه لای صحبت کردنش و برخوردهایش میتوانستیم ببینیم! خواهر دیگر او سعیده شاهرخی هم در فرقه رجوی عضویت داشت و او هم از مسئولین نسبتا رده بالای سازمان بحساب میامد. حمیده شاهرخی در عملیات فروغ جاویدان فرمانده یک تیپ رزمی بود که نزدیک به 95 درصد از نیروهای تحت فرماندهی او در حد فاصل گرده حسن آباد تا تنگه چارزبر از بین رفتند. افسانه یکی از مسئولینی بود که سرکوب نیروهای ناراضی و کسانیکه تمایل به جدا شدن از سازمان داشتند نقش فعال و بسزایی داشت. البته با زیرکی هرچه تمامتر! باین مفهوم که معمولا خود مستقیما در نشستهای سرکوب شرکت نمیکرد و معاون خودش که در سالهای 1368 تا 1370 زهره اخیانی بود را مامور اداره نشست و سرکوب شخص ناراضی میکرد. هرگز فراموش نمیکنم خود من سال 1369 طی نامه ای به شخص رجوی از او خواستم تا ترتیب خروج من از سازمان و بازگشتن به کشوری که در آن مشغول تحصیل بودم را بدهد. اما رجوی جنایتکار نه تنها قبول نکرد بلکه مرا مورد شدیدترین شکنجه های روحی توسط حمیده شاهرخی قرارداد. بدین شکل که در آنزمان من درمحوری سازماندهی بودم که فرمانده اش افسانه بود و فرمانده مستقیم من زنی بنام شهره عین الیقین بود که بعدها بطرز عجیبی ناپدید شد. آنها مرا به اتاقی کانکس مانند که بآن بنگال میگفتیم منتقل کردند و حدود یکماه به تنهایی آنجا بودم. فقط روزی دو بار برای استفاده از سرویس بهداشتی اجازه خروج از آن مکان را داشتم و بصورت شبانه روزی هم پشت درب بنگال برای من نگهبان گذاشته بودند. در آن بنگال که بی شباهت با سلول انفرادی هم نبود نه یخچالی بود نه چای نه تختی برای استراحت و نه چیزی فقط یک تکه موکت! روزهای اول خودم  بخودم میخندیدم که پنداری یک جنایتکار جنگی را زندانی کرده اند که اینگونه برایش نگهبان و … گذاشته اند.  یک هفته اول هرطور بود گذراندم. ولی از بعد از آن رفته رفته تنهایی و فشار روانی بطرز عجیبی فشار میاورد بطوریکه حقیقتا بعضا خودکشی به ذهنم میزد! از روز بیستم هم مرا در نشستهایی شرکت میدادند که برای کسانی که قصد خروج از سازمان را داشتند شرکت میدادند. نشستهایی بواقع تهوع آور که تماما فحش و ناسزا و تف انداختن بروی سوژه نشست بود و تماما فریاد و داد و جیغ که هیچکس هم نمیفهمید که نفر بغل دستی اش چه میگوید فقط همگی بر سر سوژه نشست فریاد میکشیدند! در محور 3  که افسانه فرمانده آن بود تمامی این جنایات به دستور او و با نظارت و کنترل او انجام میشد! بدستور او نیروهایی که وارد بحث ها و نشستهای انقلاب که واقعا تهوع آور و بشدت خسته کننده بود نمیشدند آنقدر تحت فشارهای تشکیلاتی قرار میگرفتند و آنقدر در نشستهای محدودتر سوژه میشدند که فرد دست به خودکشی میزد. مانند کریم پدرام که در یک ماموریت لوله کلاشینکف را زیر چانه خود گذاشت و شلیک کرد و به زندگی خود پایان داد و بعد افسانه پایان کریم پدرام را اینگونه اعلام کرد که هرکس پا به پای انقلاب خواهر مریم نیاید عاقبتش کریم پدرام است یا کامران بیات از بچه های اهل کرمانشاه که آنقدر توسط دستگاه تحت مسئولیت حمیده شاهرخی تحت فشار قرار گرفت که در انبار روغن لشکر 91 با خوردن قرص سیانور به زندگی خود پایان داد!
در جریان برخوردهای تشکیلاتی سال 1372 در سازمان حمیده شاهرخی یکی از شکنجه گران این داستان بود که با بی رحمی هر چه تمامتر به آزار و اذیت نیروهای ناراضی مبادرت میکرد.
از حوالی سال 1378 حمیده شاهرخی رفته رفته جایگاه تشکیلاتی خود را در فرقه رجوی از دست داد و ما هم از بیرون او متوجه شده بودیم که او دیگر آن افسانه دو آتیشه ای نیست که میشناختیم. حتی او را زیر دست کسانی گذاشتند که سالیان سال فرمانده آنها بود.البته این داستان کمی هم بخود رجوی ربط داشت. باین مفهوم که رجوی که شخصی بسیار هوس باز بود دوست داشت که اطرافیانش از زنان جوانتر باشند ولی افسانه که سن و سالی ازش گذشته بود و از بر و رو افتاده بود دیگر باب میل (برادر مسعود) نبود و او را در رده های پایینتر بکار گرفته بود و کسانی مانند همین زهره اخیانی که روزی معاون افسانه بود را بسمت فرمانده او منصوب کرده بودند!
بی شک حمیده شاهرخی یکی از کسانی است که بایددر فردای روزگار به ده ها و صدها تن از کسانی که آنها را اذیت کرده و از بین برده است جواب پس بدهد!!
مراد
 

سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا