خاطراتی از عمر هدر رفته در فرقه رجوی – قسمت چهارم

من در بهمن ماه 1381 با 15 نفر دیگر که اکثرا بچه های ترک زبان بودیم به قرارگاه 15 به فرماندهی زنی به اسم سادات منتقل شدیم و به یگان غلام وکیلی ملحق شدیم فرمانده دسته ی ما مجتبی اخوان بود. فردای آن روز آنها شروع به معرفی قسمت هایی از قرارگاه که شامل تعمیرگاه، آشپزخانه و غیره شدند و اتاق کامپیوتر که آن موقع بازهای کامپیوتری را می شد باز کرد واستفاده دیگر نداشت که مثلا بتوان از آن برای وارد شدن به اینترنت استفاده کرد، بما کردند. می شد گفت یک نوع سرگرمی که بگویند ما هم بروز هستیم و…
 دو روز بعد آموزش  B.K.C مسلسل کلاشینکف شروع شده آن هم بصورت فشرده که مربی ما وحید باطبی بود. بعد از دو هفته نیز یگان ما مشغول درست کردن یک حمام و سرویس سیار شد.  در این میان اخبار حمله ی آمریکا به عراق نیز هر روز داغ تر می شد. چیزی که ما مدت ها منتظرش بودیم تا موقعیتی برای فرار پیدا کنیم.
این اخبار از طرف سازمان به ما ابلاغ می شد که آن هم ظهر ها از طریق ویدئوپخش می شد ویا از طریق بولتن وطوری قلم داد می شد که تمام نفرات فکر می کردند در حمله آمریکا به عراق، صدام است که پیروز خواهد شد وچند ماه بعد صدام از طریق سازمان به ایران حمله خواهد کردواین بود اما ما به یک راه دیگر فکر می کردیم  که خودمان را از تله ای که گرفتار شده بودیم رها سازیم!
در یکی از همین روزها ما برای شلیک B.K.C به میدان تیر رفتیم و تقریبا نصف روزوقت ما را گرفت آموزش سلاحهای خمپاره 120 میلی متری و R.P.G.7 نیز ناتمام ماند و ما را جهت بار زدن مهمات و تمیز کردن آنها به قسمت پشت پذیرش سابق بردند. مسئله حمله آمریکا جدی شده بود. چیزی که اصلا سازمان از آن خوشش نمی آمد ولی ما شدیدا از آن استقبال می کردیم. یکی از همین روزها به ملاقات ایرج و حمید رفتم. افرادی که من باعث شدم زندگی آنها هم ورق دیگر بخورد وچون وجدانم ناراحت بود، ناچار بودم دل آنها را بدست بیاورم و تلویحا از آنها معذرت خواستم و قول دادم در صورت ایجاد موقعیت باهم کاری خواهیم کرد.من به شدت از اینکه مسبب آمدن آنها به عراق بودم، خودم را سرزنش می کردم حتی با افشین علوی یکی از مسئولینی که در آمدن آنها مقصر بود در مزار در گیری لفظی پیدا کردم ولی بهر حال کاری بود که صورت گرفته بود و کاری نمی شد کرد.
بهر حال ما فریب خورده بودیم وبرای گرفتن پناهندگی به نزد آنها رفتم که شاید بعداز 3 ماه الی6 ماه ما را به یک کشور دیگر انتقال دهند اما دیدیم که فرقه راه ورودی آسان دارد اما خروج از آن سالها زندان دارد. زندگی ما را درعراق غسر قانونی کرده بودند به همین خاطر سازمان اگر به دولت عراق تحویل می داد باید 8 سال زندان را تحمل میکردیم!
ما مجموعا کمتر از 2 ماه در قرارگاه 15 بودیم چون شرایط منطقه و حمله ی آمریکا جدی بود. بالاخره یک هفته مانده به عید 1382 سادات در یک نشست عمومی در همان قرارگاه گفت: باید به سمت مرز ایران حرکت کنیم و اشرف را ترک کنیم. صدای سوت و شادی نفرات قدیمی به هوا بلند شد. واقعا دلم به حالشان می سوخت چون احساس می کردم طی مدتی که در عراق بودند دیگر قدرت تشخیص واقعیت های منطقه و ضعف صدام و اینکه از دست او دیگر هیچ کاری برنخواهد آمد را نمیتوانستند درک کنند.
باید یادآوری کنم که من از زمان ورود دل به این نفرات قدیم می سوخت چرا که بهترین عمر خود را درعراق هدر داده بودند وبا هرکدام که صحبت می کردم می دیدم آنها هم بایک شیوه دیگر به این دام افتاده وآن قدر روی آنها با صحبت هاشان اثر گذاشته اند که آنها فقط متکی به رهبران فرقه شده و نشست های انقلاب آنها را از همه چیز تهی کرده است واحساس می کنند اگر از این سازمان بیرون بروند مرده ای بیش نیستند و به همین خاطر باید به آنها کمک کرد تا از آن زنجیر های خودشان را رها سازند.
من در تقسیم بندی به یگان حسن بهشتی منتقل شدم و ظاهرا یکی از خدمه ی نفر بر B.M.P.1 بودم. ما در یکی از همان شب ها از اشرف خارج شدیم و یه سمت شمال نزدیکی قرارگاه جلولا نقل مکان کردیم. یگان های مهندسی قبلا سنگر برای تانک ها و نفربرها درست کرده بودند. این منطقه نزدیک شهر جلولا بود و ما در قسمت کوهستانی منطقه مستقر شدیم.
قدیمی ها می گفتند این منطقه جزفلق 2 (سپاه دوم) عراق بود به فرماندهی عزت ابراهیم واین شخص خیلی با سران فرقه دوست بود وآنها هم نفرات خودشان را در حوزه ی ایشان پراکنده کرده کردند.
فرمانده عملیات G.F ما علیرضا خوشنویس بود درسازمان دونوع سازمان دهی بود یکی نظامی ودیگری ایدئولوژیک به همین خاطر در صحنه، فرماندهی با علیرضا خوشنویش بود اما نشست ها را همان سادات برگزار می کرد به نظرم ضعف فرماندهی بود وبه همان خاطر هم می توانم بگویم که به خاطرجلوگیری از انشعاب سران فرقه فرماندهی سایه درست کرده بودند تا مانع فرار ناراضیان شوند.
 قرار بود درآن پراکندگی  اگرحمله ای صورت گیرد به فرمان او و هماهنگی او عمل کنیم. من همیشه از او در مورد اینکه آیا ما واقعا توانایی حمله را داریم یا نه سئوال می کردم که او فقط یک لبخند معنی دار تحویلم می داد. معنی آن را خوب می فهمیدم، یعنی چنین اتفاقی نخواهد افتاد و ما قدرت چنین کاری را هم نداریم.
روز تحویل سال ما به پایین کوه رفتیم و از طرف مسعود برایمان هدیه آورده بودند. هدیه شامل یک قطعه ی عکس کذایی از خودش و یک پیراهن یا پبیه همچین چیزی بود و بعد آن رفتیم برای تماشای فیلم حس ششم که داستان مرده ای بود که فکرمی کرد زنده است. ما هم به اتفاق بچه های خودی سوژه فیلم را به سازمان مجاهدین تشبیه می کردیم چون داستان آن کاملا شبیه شعر و شعارهای رجوی بود.
ما حدود دوماه بود که درآن محل استقرار داشتیم اما بدون خبر که آیا جنگ شروع شده است یا نه ویا دارند از طریق گفتگو جلوی جنگ را میگیرند!
درآن شریط خیلی بودند که راه فرار را برنامه ریزی می کردند تا فرار کنند اما چطور از دست سازمان هم رها شویم نیروهای عراقی که جلو ما ست و چطور دور بزنیم  وبا استخبارات ومخابرات چه کنیم، غرق در مشکلات بودیم.
ادامه دارد
 

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.