زندگینامه و خاطرات من با مجاهدین ولی نه در اشرف و عراق! – قسمت چهارم

من کنار درب منتظر ماندم و دیدم که ۲ خانم با لباس نظامی سبز سراغم آمدند که کمی هم باد می آمد و محکم دسته روسریهاشون را گرفته بودند که باد نبره و مستمر لباسهاشون را نگه می داشتند با دست که بالا نره. به هر حال به من نزدیک که شدند من واقعا سرد برخورد کردم و هنوز در شک این نوع لباس پوشیدن بودم (در آن زمان در ایران مدل لباس پوشیدن خیلی متفاوت بود و ما با آنکه حجاب داشتیم ولی دیگه این مدلی روسری سر نمی کردیم و یک شال که نصف موهامون بیرون بود) من از مدل بستن روسریهای اینها وحشت کردم و یک جورهایی خورد توی ذوقم که چرا اینها این مدلی لباس می پوشند. به هر حال با یک آب و تابی شروع به حرف زدن کردن و خیلی خیلی من را تحویل گرفتن، گفتند که حالا اول یک استراحتی بکنم و بعد باهام یکسری صحبتها را می کنند، بعد هم اشرف را بهم نشان خواهند داد.
من در حالی که اطرافم را نگاه می کردم مردهای پیری را می دیدم که رمق نداشتند و از کنار ما رد می شدند بدون اینکه سلام کنند و من تعجب کردم که مگر اینها همدیگر را نمی شناسند؟
رسیدیم به جایی که چند تا ماشین پارک بود و من را سوار یکی از آن ماشینها کردند و رسیدیم به یک جایی و به من گفتند که می توانم آنجا استراحت کنم.
بعد هم برایم چایی و شیرینی آوردند و گفتند که بعدش هم میایند دنبالم که برویم غذا بخوریم. من به صورت زنها که نگاه می کردم خیلی ناراحت می شدم، معلوم بود که به دلیل آفتاب همگی آفتاب سوخته شده اند و بعد هم صورتها غمگین و داغون بود، معلوم بود که همگی از مشکلات هرمونی رنج می برند چون صورتها پر مو بود.
به هر حال احساس می کردم که با این افراد خیلی فاصله دارم و هیچ چیز مشترکی با هم نداریم، همین ۲ خانم یک کاغذ و قلم دستشان بود و شروع کردند با من صحبت کردن و آن را یادداشت می کردند، من تعجب می کردم که چرا یادداشت می کنند، از من سوال و جوابهای طولانی کردند راجع به اینکه چکار کردم و چطوری تا دم درب قرارگاه آمدم و ….
به هر حال بعدش رفتیم یک جایی غذا خوردیم خیلی ها بودند، کسی به کسی کاری نداشت و هر کسی سرش به غذای خودش بود، نه خنده ای، نه سلامی، و نه حرفی
من از این خانمها پرسیدم اینجا بچه نیست، گفتند حالا به موقعش مفصل بهم توضیح خواهند داد و من را نزد خواهرا خواهند برد، من سعی کردم تحمل کنم و بگذارم بعدا همه سوالاتم را بپرسم، غذا خوردیم و بعد به من گفتند که شب را همانجا استراحت کنم و فرداش اشرف را به من نشان خواهند داد و بعد هم من را برای شام می برند پیش خواهرها. این خانمها هم همراه من بودند و داخل اتاق آمدند پیشم و شروع کردند به صحبت کردن و گفتند که اگر خسته نیستم می توانیم با هم صحبت کنیم که من گفتم خسته نیستم و سوال زیاد دارم. یکی از آنها بهم گفت که پس اونها اول صحبت می کنند و اگر من سوالی داشتم بعدش بپرسم.
شروع کردند به صحبت کردن از زمان انقلاب که چگونه مجاهدین تاثیر داشتند در انقلاب ضد سلطنتی و بعد هم آیت الله ها چقدر از آنها را اعدام کردند و چی شد که عراق آمدند و بعد هم در عراق ماندند و عملیاتهایی که داشتند، رهبری زنان در مجاهدین، داستان طلاق ها و ….
همه اینها به خاطر سرنگونی با تمام قوا
این کلمه ای بود که از یکی از این خانمها به یاد دارم.
من هم پرسیدم که شما زمان صدام می خواستید واقعا با حمله به ایران سرنگون کنید دولت را؟ خوب شما که نیرویی ندارید و شما که سلاحی نداشتید؟ گفت ما به تکیه بر انقلاب خواهر مریم همه اینها را داشتیم!!!! ما سلاحمان انقلابمونه!!!
من گفتم که من که نمی فهمم، وقتی سلاح ندارید انقلاب منظورتون چیه؟ گفتند که من اینها را نمی فهمم، اینها ۳۰ سال است که با سازمان هستند هنوز نفهمیدند انقلابو، من یک شبه می خواهم بفهمم!!!
به هر حال من مونده بودم از این همه بی منطقی. به هر حال من مجدد پرسیدم حالا بعد از حکومت صدام که کسی نیست به شما کمک کنه، چطوری می خواهید حمله بکنید؟ گفت که ما هیچ وقت حمایتی نداشتیم، نه صدام و نه هیچ کس، ما مستقل هستیم. گفتم که الان سلاح دارید یا نه که گفتند نه، گفتم پس با چی حمله می کنید، گفت حالا این سوالها بماند فعلا، بعدا خودت می فهمی.
من گفتم باشه حالا چرا شما روسری دارید، گفتند که روسری را خودشان انتخاب کردند، هر کسی آزاده با روسری و یا بی روسری، این هم یک آزادیه. گفتم پ یعنی همه روسری را انتخاب کردند گفت آره ولی این لباس ارتش آزادی است!
بالاخره این آزادی است یا این لباس نظامی است و اجباری است؟
به هر حال همه چیز آنجا سوال بود برای من و من هر چه بیشتر باهاشون صحبت می کردم بیشتر به بی سوادی آنها پی می بردم و می فهمیدم که اینها فقط یک مشت بسیجی هستند که نه چیزی می فهمند و نه چیزی می دانند.
فردای آن روز به قبرستانی در اشرف رفتیم و گفتند که این قبرستان شهدایشان است، از دیدن آن خیلی ناراحت شدم، چه غریبانه در بیابانهای عراق برای هیچی به خاک افتاده بودند، با افتخار می گفتند که این فقط یکی از قبرستانهاست، ما چند تای دیگه در کربلا و جاهای دیگه دارند. برای من این افتخار نداشت، به کشته دادن جوان مردم برای هیچ خیلی دردناک است.
به هر حال این خانمها من را به داخل اشرف بردند و خیابانهای اشرف را به من نشان می دادند، ۲ تا بیشتر خیابان نداشت و همه جا بی روح و غمگین و فقط دلم می خواست زودتر از آنجا بروم.
یکی از این زنها به من گفت، اگر بروم پیش خواهراها و اونها را ببینم بعید می دونه که از اینجا دل بکنم و به احتمال زیاد همینجا جا گیر خواهم شد.
برای ناهار من را پیش یک خانمی بردند که گفتند که مسول مسایل داخل ایران است و هم با او ناهار خوردیم و هم سوال و جواب زیادی در مورد کارهایم کرد و گفت که حالا بیشتر با هم صحبت خواهیم کرد.
به من گفتند که شب آماده بشوم که من را برای شام پیش خواهرها می برند، اینقدر این را به من گفتند که من احساس هیجانی بهم دست داد که این خواهرها چه کسانی هستند؟ فکر می کردم با این خانمهایی که قبلش دیدم خیلی فرق دارند و موجودات خاصی باید باشند.
شب شد و من را سوار ماشین کردند و رفتیم شام پیش خواهرها!
وارد که شدم دیدم که یک سالن بزرگ که همه اش زن هستند، من خجالت کشیدم چون کسی را نمی شناختم، به من گفتند اینجا باید توی صف بمانم و بعد غذایم را می گیرم و بعد می روم می شینم یک جایی که از دور با اشاره بهم نشان دادند.
من زیر چشمی نگاه می کردم و از خجالت پاهام به هم می پیچید، غذا را که گرفتم و داشتم می رفتم بشینم جایی که بهم نشان دادند، چند تا از زنها به من گفتند بیا اینجا بیا اینجا، و دیدم که تعدادی زنهای مسن و جوان و همه جوره اطرافم را گرفتند و گفتند که پیش اونها بشینم که یکی از زنها به من اشاره کرد که برو بشین اشکالی نداره، بین این خانمها نشستم و هنوز غذایم را شروع نکردم رگبار سوالها شروع شد.
اول ترجیج می دهم احساسم را راجع به زمانی که این زنها را دیدم بگویم و بعد راجع به سوالاتشان صحبت کنم.
این همه به من گفته می شد می بریمت پیش خواهرها و اگر آنها را ببینی دیگه از اینجا دل نمی کنی نمی دانم چرا اینها دچار این توهم بودند. اتفاقا اگر من به جای آنها بودم و می خواستم کسی را جذب بکنم برای ماندن در اشرف، هرگز این خانمها را بهش نشان نمی دادم.
آنچه که من دیدم زنانی با لباسهای خاکی و روسری های سبز رنگ و رو رفته، صورتهای بی روح و مرده و سیاه و سوخته، اغلب معلوم بود حتی حال لبخند و سلام هم نداشتند، خیلی ها کمرهاشون خم شده بود، دستها همه ضمخت و مردانه بود،صورتهای زنها مردانه شده بود و قیافه ها همه داغون بود. نا امیدی در بینشان غوغا می کرد، خیلی ها با حسرت به من نگاه می کردند شاید حسرت اینکه ما یک آدم آزاد بودم و آنها نبودند.
یکسری که اطرافم جمع شده بودند معلوم بود که حسرت دیدار خانواده هاشون را داشتند از سوالاتشان می فهمیدم و کسانی هم مستمرا به طلاهای من دست می زدند و معلوم بود که دوست دارند که اونها هم دست کنند و داشته باشند.
کسانی هم که مال تهران بودند مستمرا از کوچه به کوچه تهران از من می پرسیدند که چه تغییراتی شده است. خیلی ها فکر می کردند که زنها مثل قبل در چادر هستند و اونها نمی دانستند که من به لباسهای اونها ایراد می گیرم چون توی ایران این مدل لباسی که اونها می پوشند با اون گره روسری فقط مربوط به خیلی مذهبیهاست و یا حزب اللهی ها و یا کسانی که هنوز در دنیای مد و فشن و … نیامدند و عقب هستند.
به طرز عجیبی توهم داشتند که از این زنها نمونه ای نیست و اینها تک هستند، یکسری تلاش می کردند از رانندگی زنان در اشرف بگویند که من گفتم که توی ایران از راننده تاکسی تا اتوبوس و کامیون زنان هستند باور نمی کردند و دوست نداشتند که این را بشنوند چون فکر می کردند که فقط خودشان رانندگی بلد هستند، و یا فکر می کردند که همه چیز را بلد هستند که وقتی که من بهشان گفتم الان کامپیوتر و تمام بند و بساطهای کامپیوتری دست بچه هاست تعجب می کردند، آخه یک جوری از کامپیوتر صحبت می کردند چون خودشان کامپیوتر ندیده بودند فکر می کردند برای من هم این چیزها جالب است و جدید و فکر نمی کردند که الان تمام بچه ها کامپیوتر اسباب بازیشونه، و یا خیلی توهم داشتند که مردم ایران حامی این سازمان هستند و همه اش می گفتند جوانها و مردم عاشق ما هستند من هم گفتم ولی من از تهران دارم میام می تونم بهتون بگم که از هر ۱ میلیون شاید یکی طرفدارتون باشه، یکسری واقعا ناراحت شدند و یکی از همان زنانی که من را همراهی می کرد دم گوشم گفت که اینجوری حرف نزنم.
سوالها خیلی زیاد بود و همه این سوالها برای این بود که اینها سالیان بود که از اون اشرف بیرون نرفته بودند و اخبارهای دنیا را نداشتند و خوب حق داشتند که هنوز در ۳۰ یا ۴۰ سال پیش گیر کرده باشند، خیلی ها واقعا فکر می کردند که مردم منتظرشان هستند که اینها به ایران حمله کنند و وقتی که بهش گفت نه اینجوری نیست شک شده بود، و یا این توهم خوب می توانستم بفهمم که چرا فکر می کردند که اینها بهترین هستند و هیچ کسی مثل اینها پیدا نمی شود، از انجا که امکان درس خواندن نداشتند و امکان فراگیری یک چیزی که در جامعه رواج است و به درد می خورد لذا رهبران آنها فقط با تعریفهای توخالی آنها را باد کرده که گویا اینها به خاطر مبارزه و به خاطر ماندن در اشرف تک هستند. و جالب اینجا بود که این زنان فکر می کردند که همه چیز را بلد هستند و همه چیزهایی که هم بلد هستند کسی دیگه در ایران بلد نیست.
آنچنان از ورزش صحبت می کردند که من فکر می کردم که حالا چه ورزشهایی را انجام می دهند، و وقتی که پرسیدم در چه رشته هایی کار می کنند همه سکوت کردند و خندیدند و گفتند ما نرمش می کنیم و جمعی می دویم!
از هیج اخباری خبر نداشتند و من هم شروع کردم سوالهای مختلف از زنهایی که اطرافم بودند، از حجاب، ازدواج، بچه، خانواده، آینده، شغل، و …. به هر حال چیزهایی واقعا عجیب بود. می گفتند که خودشان انتخاب کردند که از همه چی بگذرند برای مبارزه با تمام قدرت، ولی آخه آیا قبول می کردند که من آنجا بمانم و از همه چیزم نگذرم؟ آیا این واقعا انتخاب خودشان بود؟ من از یکی از زنها پرسیدم که آیا شما این آزادی را دارید که اگر من نخواهم از همه چیزم بگذرم ولی اینجا بشود ماند؟ همگی با هم خندیدند و گفتند که نه به محض اینکه یک هفته بمانی و نوارهای انقلاب را ببینی خودت مثل ما از همه چیزت خواهی گذشت.
نوارهای انقلاب؟ من گفتم نوارهای انقلاب چی هست فکر کردن زمان انقلاب ۵۷ را می گویند، گفتند نه صحبتهایی که خواهر مریم و برادر مسعود با ما کرده در مورد انقلاب یعنی در مورد همین از همه چیز خود به خاطر یک هدف بالاتر گذشتن را ضبط کردیم و کسانی که جدید می آیند می توانند این نوارها را ببینند و دگرگون می شوند.
من هم پرسیدم که آیا دیدن نوارها اجباری است؟ گفتند که نه میل خودت است، گفتم پس بدون دیدن نوار من اینجا می مانم و ازدواج می کنم و زندگی معمولی خودم را هم می خواهم داشته باشم و لباسهایی که دوست دارم بپوشم و با آرایش، البته به شوخی بیان کردم در صورتی که واقعا می خواستم بفهمم که چی می گویند.
همگی با هم خندیدند و گفتند که حالا تو بمان خودت تغییر خواهی کرد.
ادامه دارد ….
 سحر ادیب زادگان – سویس
 

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.