زندگینامه و خاطرات من با مجاهدین ولی نه در اشرف و عراق! – قسمت پنجم

حقیقتا هر چه بیشتر با این زنها حرف می زدم بیشتر به فکر می رفتم که آیا واقعا یک انسان عاقل به انتخاب خودش در این بیابان بی آب و علف ۳۰ سال تمام یا ۲۰ سال یا هر چند سال می ماند و بدون کوچکترین ارتباط با خارج از اشرف، بدون ارتباط با خانواده، بدون داشتن زن و شوهر و فرزند و ….
 من قسم می خورم که مجاهدین جواب حتی یکی از سوالات من را به من ندادند، و فقط من را پیچاندند که چیزی از اون فاجعه ها نفهمم. من پیش همین خواهرها جواب خیلی از سوالاتم را گرفتم یعنی خودم از حرفها و حرکات آنها به این نتیجه می رسیدم که اینها کی هستند، وقتی که یکی از دخترها با حسرت به طلاهای من دست می زد و بعد یکی از مسول های آنها می گفت که اینها با انتخاب خودشان همه اینها (زندگی و لذتهای زندگی) را در سطل آشغال ریختند می فهمیدم که این واقعی نیست و اگر در سطل آشغال ریختند چرا خیلی ها با حسرت از من سوال می کنند و یا به طلاهام دست می کشند و یا آه می کشیدند و عمیقا در فکر می رفتند.
 در همان شب یکی از دخترها به من گفت که ما با چنگ و ناخن و دندان قرار هست که خواهر مریم را به تهران ببریم، من هم گفتم که آخه واقعی نیست و اگر ارتشی در حد ارتش یک کشور بزرگ نداشته باشی با تمامی امکانات منظورم اسلحه، امکان ندارد کشوری را سرنگون کرد که همان دختر به من گفت که ولی ما انقلاب کرده هستیم و معنی چنگ و ناخن و دندان را می فهمیم یعنی چی، در ضمن ما حمایت مردم را داریم و در اولین جرقه در داخل مردم از ما حمایت می کنند و خودشان خودشان را مسلح می کنند!!! یعنی معلوم بود که این حرفها را یکی به آنها باورانده بود، دقیقا مثل بچه کوچیک ها حرف می زدند.
 یعنی هرگز در زندگیم این همه بی منطقی را ندیده بودم، همه این زنهایی که اطرافم بودند مثل بچه های کوچکی بودند که مادرشون با یک آبنبات گولشان زده بود و یکسری حرفها را انداخته بود توی دهنشان، باور کنید که این احساس درونی من بود، بچه خوش باور است و مادرش که یکسری حرفها را بهش می زنه باور می کنه و تا بزرگ که می شه و خودش درستشو می فهمه این را باور می کنه و تکرارش می کنه و روش اصرار هم می کنه. دقیقا زنهای مجاهدین همین بودند، به شدت روی حرف خودشان اصرار داشتند و نمونه یک حزب اللهی و یک بسیجی بی ترمز که در ایران می گفتند را من اونجا دیدم.
 نمی دانم و هنوز هم نمی دانم چرا این بنده خداها این همه توهم داشتند، اینجوری به نظر می آمد که رهبرشان آنها را به شدت باد کرده و مستمرا بهشان گفته که آنها تک هستند و مثل آنها در دنیا نیست و خوب اینها هم به خودشان متوهم بودند، ولی وقتی که از آنها می پرسیدم که باشه، خواهرا و زنهای شما در همه جا تک ولی آخه چی بلد هستید و چرا، جوابها دردناک بود، البته این طبیعی است که وقتی که تعدادی آدم را سالیان در یک محل کوچک به زور نگه داشتی و نه درسی نه دانشگاهی و نه هیچی، خوب باید احساس کنه کسی هست و نه تنها کسی هست بلکه نمونه ندارد تا این توهم نگذارد از اون سازمان مربوطه جدا شود، همیشه احساس کند که گویا رفتن از این سازمان باعث می شود آن همه داراییش بریزد و دیگر کسی نباشد.
 اینکه یکی از زنها به من می گفت در کارهای نظامی یک هستیم، حقیقتا از تعریفهای خودشان پیدا بود که یک نیستند که هیچ بلکه فقط یک مشت راننده تانک هستند و دیگه هیچ، همین الان در ایران حزب اللهیهای زن اغلب انواع ورزشهای رزمی را بلد هستند و در کارهای نظامی حرف ندارند ولی خوب ما مسخرشان می کنیم و اصلا به حسابشان هم نمیاریم. اینکه یک زن راننده تانک باشه، یا کار با سلاح را یاد بگیره اصلا هنری نیست که اینگونه زنها در اشرف تعریف می کردند، زنهای آمریکایی و یا کشورهای دیکر که در کار نظامی هستند را نگاه کنید، پس می شد فهمید آزادیهای زن و حقوق زنی که مجاهدین از آن صحبت کردند واقعی نبود، اینها فقط برای گول زدن اون زنها بود و اتفاقا به نظر من زنهای مجاهدین هم خوب این را باور کرده بودند و فکر می کردند که حق و حقوقی دارند و این را هم رهبرشان بهشان داده و برای همین بدهکار رهبرشان بودند.
این همه توهم خیلی دردناک است، چون خیلی ها به داشته هایشان متوهم می شوند ولی این بنده خداها هیچی نداشتند، نه خانواده ای، نه بچه ای، نه دوستی، نه همسری، نه پولی، نه شغلی، نه آینده ای، نه …….
 من حقیقتا آدم احساساتی نیستم، مجاهدین تمام مدت می خواستند من را احساساتی کنند که من به شدت حواسم بود و حرف می زدند با دقت گوش می کردم که حقیقت را بفهمم و اصلا احساساتی نشوم،ولی باید اعتراف کنم یکسری از زنهای مجاهدین در مغزشویی حرف نداشتند و من که این همه با تندی باهاشون حرف می زدم و قبولشان نداشتم به خوبی مغزشوییم کردند!!!
به هر حال ما از پیش خواهرها رفتیم و قرار شد فردایش بروم ملاقات یک خواهر مهم، گفتم مهم چون سعی می کردند که همه چیز را مهم جلوه بدهند.
 با ماشین من را تا دم درب اتاقش بردند و آمد بیرون و کلی من را بوسید و تحویل گرفت، به حدی با من خوب برخورد کرد و گرم گرفت که مسایل قبلی که گفتم راجع به خواهرها و … را در لحظه یادم رفت و فقط از برخورد خیلی گرم و صمیمی این خواهر مانده بودم.
 کلی شروع کرد به شوخی کردن راجع به ترکها و تهرانیها و مستمر حرفهایی می زد که من می خندیدم. از من پرسید که سحر خوش گذشت یا نه؟ کم و کسری داشتی بگو پدرشان را در بیارم چون تو یکی از بهترین نیروهای ما هستی که خیلی زحمت کشیدی و مجاهدین و خلق ایران این را فراموش نخواهند کرد، کارهایی که تو کردی نمونه ندارد و ….
 از این تعریفهایی که کرد من یک حالتی شدم (تازه می فهمم که چرا زنهای مجاهدین توهم دارند، چون با این تعریفهایی که از من کرد من هم همان حالتهای زنهای خودشان را به خودم گرفتم و احساس کردم چه آدم مهمی هستم)، قسم خورد و گفت که کار داشته و نبوده وگرنه باید خودش شخصا می آمده دم درب اشرف به استقبال من و برام جشن می گرفتند، برای این همه زحمت و سختی که در ایران متحمل شدم، گفت که این برگی است از تاریخ که باید به کتاب مجاهدین اضافه شود، نیروهای داخل ایران مثل من سنگ تمام می گذارند و همه اونها یعنی مجاهدین خاک پای این نیروهای داخل هستند که اینگونه در میان آتش و در دل گرگ به نحو احسن کار پیش می برند و مجاهدین از داشتن این نیروها به خودش می بالد و این همان سرمایه بزرگ مجاهدین است وهزاران تعریف دیگر.
 من خوب واقعیت کاری نکرده بودم که این همه تعریف احتیاج داشته باشد، ولی خوب باورم شد که مهم هستم و کارهای زیادی را انجام می دهم و برگی از تاریخ را رقم زدم و خودم نمی دانستم.
 ایشان با آب و تاب شروع کرد از مجاهدین برایم تعریف کردن، گفت که در ایران چی شد و چرا به عراق آمدند و کاملا با توضیحاتش من را قانع کرد که آمدن رهبر به عراق اجباری بود و خیانتی در کار نبود. هر سوالی هم می کردم به سرعت به من جواب می داد و جوابهایش من را قانع می کرد و واقعا صبور بود و هر سوالی را توضیح می داد. نمی دانم چرا ولی واقعا قانع می شدم، از جدایی زن و مرد پرسیدم گفت که ما می خواستیم موانعی که سد مبارزه مان با خمینی هست را کنار بگذاریم، می گفت مبارزه شوخی نیست و باید همه انرژیت را بگذاری، نمی شود به فکر بچه و آینده شغلی بچه هات و ازدواج و …. باشی مبارزه هم بکنی، خوب من گفتم درسته و نه نمی شه، یا سر حجاب و … هر سوالی که داشتم پرسیدم همگی را با حوصله ای خاص بهم جواب داد و من قانع شدم و کلا دیدم نسبت به مجاهدین عوض شد و از آنها خوشم آمد. (سر حجاب چرا قانع شدم، گفت که بچه ها به تو گفتن که این فرم ارتش هست، آره، ما پیش برادرها این را می گوییم، در ایران فردا حجاب آزاد هست ولی الان اگر ما حجاب نداشته باشیم برادرها بهمان گیر خواهند داد، می گفت وقتی که یک زنی حجاب نداشته باشد مردها ولش نمی کنند و محیطشان کوچک هست و می خواهند با داشتن این روسری موجب تحریک برادرها نشوند و کنار هم برای یک هدف مشترک کار کنند بدون اینکه آنها مزاحمتی برای زنها ایجاد کنند و.. که خوب توضیحاتش در آن لحظه برای من کاملا قانع کننده بود).
 بعدا فهمیدم که با محبت و اون پذیرایی گرمی که از من کرد چه دروغهای شاخداری را به من گفت و به قول ما ایرانیها مخ من را زد و کلا من را علاقه مند به مجاهدین کرد.
 به من گفت که این دخترها مستمرا بهش می گویند که می خواهند سحر در اشرف بماند و بشود یک خواهر مجاهد سفت و محکم و یک رزمنده ای که نمونه ندارد ولی من یعنی همین خواهر بهشان گفتم که نه سحر باید برگردد ایران، اون شاید نخواهد بماند و اگر هم بماند ما باید وارد یک دعوا با مسولین داخله بشویم، چون سر سحر دعواست و آنها می خواهند من یعنی سحر به داخل ایران برگردم چرا که اونجا خیلی کارها برای انجام دارم.
 من تعجب کردم که من دیروز خواهرها را دیدم، چطوری اینقدر زود گفتند که من اینجا بمانم.
به هر حال به حدی از من تعریف کرد، از قیافه و رفتارم و از حرف زدن و کارهایی که در ایران برایشان انجام داده بودم که وقتی که یکی از خانمها آمد و گفت که باید برگردیم جای قبلی برای استراحت خیلی ناراحت شدم و دوست داشتم که پیش همین خواهر بمانم و دقیقا وقتی که می رفتم به سمت محل قبلی برای استراحت کاملا روی ابرها بودم و از خوشحالی نمی دانستم چیکار کنم و احساس می کردم که خیلی خیلی آدم مهمی هستم و تازه کشف شدم. (باید اعتراف کنم که مجاهدین در مغزشویی کردن تک هستند و من با آن همه مقاومتی که در برابرشان کردم و آن همه سوالهایی که از زنهایشان کردم و آن همه انتقادهای شدیدی که بهشان داشتم و همه چیزشان را زیر علامت سوال می بردم به راحتی یکی از مسولینشان با ۴ یا ۵ ساعت صحبت من را آنچنان مغزشویی کرد که هر کاری که از من می خواستند برای سازمان انجام می دادم. من فکر می کردم که آدم احساساتی نیستم و کسی نمی تونه من را احساساتی بکنه ولی این خواهر یا این خانم این کار را کرد).
 قرار شد برای ناهار باز هم پیش خواهرها بروم و این بار واقعا تغییر کرده بودم و احساس می کردم که سوالاتم همگی تحقیر کننده بوده، و اینها هدف بالایی دارند و اگر زشت هستند و داغون هستند همه اینها به خاطر این هست که خودشان انتخاب کردند که مثل یک مرد در کنار مردها مبارزه کنند و اینها خیلی باید بهشان احترام گذاشت، اینها می توانند انتخاب کنند یک زن معمولی مثل من باشند و همه چیز را داشته باشند ولی خودشان خواستند که مبارز باشند و …..
 من دقیقا از این رو به اون رو شدم و دیگه باهاشون اون حالتی صحبت نمی کردم و سعی می کردم که به حرفهاشون گوش بدهم، اون روز قرار بود که یک جشنی به نام جشن خواهرها هم باشد، و من در آن جشن دیدم که زنهاشون لباسهای معمولی پوشیده بودند و می رقصیدند البته فقط کسانی که برنامه اجرا می کردند لباس معمولی پوشیده بودند، و کسانی که با من حرف می زدند فقط از ایران و از تغییرات ایران می پرسیدند، من هنوز اون ناراحتی و اون غم عمیق را در چهره های تک تکشان می دیدم ولی فکر می کردم که خسته هستند و یا خوب نخوابیدند و خلاصه برای خودم توجیه می کردم که من اشتباه می کنم. و دیگه هم طلاهامو غایم کردم که کسی نبینه و حس گناه بهم دست می داد که هرچند خودشان انتخاب کردن که نداشته باشند ولی خوب باز شاید دلشان بخواهد. هر چیزی را که می دیدم سعی می کردم که توجیهش کنم و بگویم که من اشتباه می کنم و یا من نمی فهمم وگرنه همه چی انتخاب خودشان است. آنچنان از فدا و صداقت آن خواهر برای من صحبت کرده بود که فکر می کردم که هیچ کسی اینجا دروغ نمی گوید و سعی می کردم من دروغ نگویم چون احساس می کردم که همه صادق هستند و من هم باید دروغ نگم چون دچار عذاب وجدان می شدم.
 ادامه دارد…
 سحر ادیب زاده

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.