مراقب تبعیدی ها و وعده ها یشان باشید

اما اشفورد برخی از خطرات سیاست گذاری بر مبنای راهنمایی های گروه های تبعیدی خودمحور را عنوان کرد:" سیاست گذاران در واشنگتن بی تقصیر نیستند. دعوت اخیر کنگره از مجاهدین خلق، گروه اپوزیسیون ایرانی، برای اظهار شهادت در مقابل زیر کمیته ی تروریسم در امور مربوط به ایران و داعش نشان می دهد که گروه های این چنینی چقدر کم مورد بررسی دقیق قرار می گیرند. در حالی که مجاهدین خلق مطمئناً مخالف پر سر و صدای حکومت تهران است، ولی همین سه سال پیش پس از لابی بازی های گسترده ی کنگره از فهرست سازمان های تروریستی وزارت امور خارجه حذف شد. این گروه کمونیست است و اغلب به عنوان یک فرقه توصیف می شود. این گروه آن چنان افراطی ست و به حدی نماینده ی عموم ایرانی ها نیست که هیچ کارشناس منطقه ای دیگری حاضر نشد برای شهادت دادن در آن پنل شرکت کند."
اشفورد درباره ی همه ی این ها درست می گوید و چیزهای بیشتری دارد که در این باره بگوید. من تنها می خواهم اضافه کنم که نقصان های سیاست گذاران ما از عدم دقت و بررسی درباره ی گروه ها و افراد تبعیدی فراتر می رود. بسیاری از سیاست گذاران آن قدر ذهنشان درگیر خصومت با یک حکومت خاص است که برای یافتن و دفاع از گروه های تبعیدی که در موضعشان با آن ها سهیم هستند، از راه خود منحرف می شوند. آن ها دست به این کار می زنند در حالی که می دانند که تبعیدی ها آن چه ادعا می کنند نیستند. سپس ادعا می کنند که موضع چند نفر غربی و گروهی تبعیدی که شدیداً در کشورش غریب است، بیانگر " اراده" ملت مورد نظر آن هاست. حمایت از تبعیدی ها، آرزوی این هوچی ها را برای تغییر رژیم " شروع می کند" چرا که در ظاهر " گواهی" دارند که نشان می دهد که از دخالت امریکا درامور آن کشور استقبال می شود(اگر به هیچ درد نخورد دست کم برای مقاصد تبلیغاتی مفید است) و حمایت هوچی ها به تبعیدی ها مهر تأییدی می دهد که در واشنگتن پذیرفته شوند.
احیای مداوم مجاهدین خلق نمونه ی خوبی از این دست است.اکثر ایرانیان در ایران و در سراسر دنیا به دلایل خوبی از مجاهدین خلق متنفر هستند اما با گوش دادن به هوادارانشان در داخل و خارج حکومت تصور می کنید که حکومتی در انتظار هستند و رهبر فرقه شان مریم رجوی تجسم آزادی ست. این چیزی است که به بسیاری از مخالفان ایران اجازه می دهد آشکارا خود را با گروهی که در همه جا مورد تنفر ایرانی هاست همراه کنند چرا که آن ها خود را قهرمان های "مردم ایران" در مقابل حکومتشان جا می زنند. برای هوچی ها دیدگاه ها و اولویت های مردم آن کشور اهمیتی ندارد مگر تا زمانی که بتوانند برای حمایت از خط مشی ترجیحی شان دیگران را گمراه کنند. تبعیدی ها وانمود می کنند که به نفع کشورشان حرف می زنند و اربابانشان در اینجا وانمود می کنند که حرف هایشان را باور می کنند. شاید چند نفری واقعاً آنقدر ساده لوح باشند که باور کنند که یک فرقه ی تمامیت خواه " اپوزیسیون سکولار و دمکراتیک " واقعی ایران است اما بیشترشان نمی توانند تا این حد نادان باشند و با بد طینتی در حال امتیاز دهی به تشکیلاتی هولناک برای منافع خودشان هستند.
چیزی شبیه به همین برای اپوزسیون های سیاسی در دیگر کشورها که در واشنگتن نمایندگان چندانی ندارند، رخ می دهد. به جای پذیرفتن وعده های تبعیدی ها، بسیاری از مداخله جوها ادعا می کنند که می دانند اهداف یک جنبش اپوزسیون خارجی چیست چرا که تصادفاً آن اهداف، اهداف خودشان نیز هستند. آنها اولویت های خیالی آن اپوزسیون را در مناظره های سیاسی شان نقل قول می کنند تا اصرار کنند که ایالات متحده باید آن کاری را انجام دهد که آن ها ادعا می کنند اپوزسیون می خواهد. مخالفان ایران با اعتراضات جنبش سبز تطبیق یافتند چون به اشتباه آن را فرصتی برای بی ثبات کردن و سرنگونی رژیم می دانستند و اوباما را سرزنش کردند که چرا با حمایت بیشتر از آنها آنها، فرصت را از دست داد. برایشان مهم نبود که بیشتر اعتراض کننده ها کمک امریکا را نمی خواستند، و همچنین برایشان مهم نبود که اعتراض کننده ها به دنبال تغییر رژیم نبودند. مخالفان ایران، اعتراضات را  سزاوار حمایت امریکا می دیدند بیشتر به دلیل آن که فکر میکردند آن ها پتانسیل سرنگون کردن رژیم را دارند، و زمانیکه معلوم شد چنین چیزی رخ نخواهد داد، علاقه شان را به اپوزیسیون ایران از دست دادند.
در همه این موارد، منافع امریکا کاملاً نادیده گرفته شد و اغلب بیشتر از منافع نادیده گرفته شده ی کشور تبعیدی ها. هر دو کشورها با جاه طلبی های تبعیدی ها و توهمات مخالفان هوچی آسیب دیدند.
دانیل لاریسون  – ترجمه انجمن نجات
 

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.