اعضاء جداشده از فرقه رجوی

خاطره اى تلخ و فراموش نشدنى

در تشکیلات فرقه رجوى افراد هیچگونه ارزشى ندارند، تمام هویت انسانى از آنها به اسم انقلاب مریم گرفته شده و فقط رهبرى فرقه است(مسعود و مریم) که به آنها هویت میدهد.
با انواع و اقسام توهین و تحقیرها و تهمت بستن به افراد در واقع آنها را از هویت خود خالى کرده و مطیع بدون چون و چراى این دو(مریم و مسعود) درنده خوى و پدر و مادر خوانده داعشى صفتان کرده اند.
تعریف و تمجیدها همه اش مثل بقیه کارهاى سازمان، صورى و پوشال بوده و خطاب قرار دادن افراد به اسمهایى همچون گوهران بى بدلیل و نوامیس ایدئولوژیکى و ….. فقط شیره مالیدن و فریب افراد است ولاغیر.
افرادى که در تشکیلات، سرسپرده محض هستند و هویت خود را در ید اختیار به اصطلاح رهبرى گذاشته اند، در این مسیر پتک دست شوراى رهبرى تشکیلات بر سر دیگران بوده و از آنها در سرکوب افراد استفاده میشود و همیشه بصورت مشمئزکننده اى مورد تشویق و دادن مسئولیتهاى صورى براى دلخوش کردنشان قرار میگیرند و در تشکیلات این روند ادامه داشته است و با این اهرم سرکوب و خفقان مطلق در فرقه حاکم است و افراد هیچگونه حق اظهار نظر مخالف نداشته و این امر به یک تابوى تقدس نما براى مغزشوئى افراد به اسم انقلاب ایدئولوژیکى و مجاهد انقلاب کرده، تبدیل کرده اند و تخطى از این امر عواقب وحشتناکى براى فرد بدنبال خواهد داشت که در نهایت، سر به نیست کردن و یا مبتلا کردن فرد به درد و بیمارى ناشناخته که چند صباحى بیشتر دوام نخواهد آورد و رجوى پست فطرت حتى از جسد او که خود قربانى کرده است، نمیگذرد و در راستاى اهداف شومش بهره بردارى سیاسى و استفاده تبلیغاتى میکند. در صورتى که خود باعث و بانى اصلى و مجرم اصلى است، اما با شیادى تمام ١٨٠ درجه خلاف واقعیت وانمود مینماید.
 نمونه اى از برخورد تشکیلات با خودم بعنوان فاکت مى آورم و قضاوت را به خود خوانندگان محترم واگذار مینمایم.
بعلت فشار کارهاى سنگین و طاقت فرساى فیزیکى، دچار زانو درد و سائیدگى شدید کشک زانو شده و از سال ٧۴ به بعد این مشکل مرا بشدت آزار میداد، بطورى که گاهى وقتها زانویم قفل کرده و از شدت درد دست خودم را گاز میگرفتم، اما مشکل من هیچ تأثیرى در خواستهاى ناحق مسئولین تشکیلات در انجام کارهاى سنگین یومیه نداشت و با هزاران تهمت و ناسزا و انواع و اقسام فشارهاى روحى و روانى، باید پا به پاى بقیه کار میکردم و بدون اعتراضى وارد کار و مسئولیت میشدم، بهانه تشکیلات هم همین بود که مجاهد براى فدا کردن آمده، خون و جسمش متعلق به مسعود و نفس اش متعلق به مریم است و هر کس که بیش از دو ماه بیشتر زنده مانده است، اضافه زندگى میکند، ما چریک و رزمنده مسعود براى خودمان بریدیم که در رکاب رهبرى دو ماه بیشتر عمر نداشته باشیم و طلبکار هم نداریم. با این استدلالهاى پوچ، دهن همه را میبستند. پس باید با هر مشکل جسمى تا زمانى که نفس میکشى در انقلاب و کار و مسئولیت(منظور محدودیتهاى ایدئولوژیکى و کتک کاریها و فشارهاى طاقت فرساى روحى و روانى و جسمى) با تمام وجود و توان وارد شوید، اینجاست که به رهبرى وفادار میمانیم و سرنگونى را محقق میکنیم، در غیر این صورت یک فسیل و مانعى در مسیر خواست رهبرى و انقلاب و سرنگونى بیشتر نیستیم. اینها همه پاسخهایى بود که از مسئولینم در تشکیلات میگرفتم و اصلا مشکلات جسمى و مریضى در تشکیلات نباید مانع انجام کار و مسئولیت شود، در غیر اینصورت مارک تمارض است و بحث ایدئولوژیکى و نشست دیگ و فحش و بد و بیراه که آدم را از گفته خود پشیمان میکند و میگوید درد و فشار را تحمل کردن و مردن، صد بار بِه از این فشارهاى روحى و روانى است.
سال ٧٧ بود که در فرقه به اسم ” آ-٧٧”
نامگذارى شده بود که به معنى آمادگى براى سرنگونى در این سال بود.
همگى را وارد آموزش کرده بودند، اسم آموزشها را هم گذاشته بودند A – 77
و نیز تعدادى جدا کرده بودند، آموزش مخصوص میدیدند و اعزام میشدند داخل براى بمب گذارى و خمپاره زدن، تقریبا أواخر خردادماه بود من در یکان مهندسى مرکز ده بودم، یک سرى از هم یکانی هایم رفته بودند مرز براى باز کردن میدان مین جهت عبور واحدهاى عملیاتى، چند نفرى هم مشغول آموزش در زمین پشت میدان تیر اشرف تمرین باز کردن معبر و گذرگاه داشتیم، حین سیخ زدن زانویم قفل کرد، واقعا نمیتوانستم تکان بخورم، مسئول تمرین هم فردى به اسم ثریا بود که مسئولیت مهندسى به اصطلاح ارتش آزادیبخش را یدک میکشید، البته این خانم درنده خو و دیو صفت فرمالیستى این پست رو تصاحب شده بود و هیچ علمى در زمینه مهندسى نظامى نداشت. این سعید مهندسى بود که خیلى خبره و مهارت کافى داشت و بعد از انقلاب درونی مجاهدین این خانم را بالاى سرش بصورت مترسک گذاشته بودند.
خلاصه در وسط گذرکاه افتاده نمیتونستم ادامه دهم که ثریا خانم آمد بالاى سرم و گفت، ادامه بده، من نمیتوانستم، جواب رد دادم و او با لگد کوبید به باسنم و با فحش هاى رکیک که شرم از گفتنش دارم، به من گفت، مجاهدین دارن در داخل عملیات میکنن و جان میدهند، آنوقت تو دارى اینجا امن و أمان تمارض میکنى!؟ من هر چه قسم برایش خوردم، فایده نداشت تا اینکه تمرین تمام شد و سعید آمد دستم رو گرفت با ماشین برد براى امداد اشرف، سابقه مشکلم را دکتر حمید میدانست و برایش توضیح دادم، منو بسترى کردند، روز بعد مجددا رفتم عکس انداختم و حمید گفت، در شوراى پزشکى قرار شده عمل بشى، فعلا اینجا بسترى هستى تا بفرستیم بغداد.
بعد از تقریبا یک هفته، صبح دکتر وحید براى ویزیت آمد و گفت، آماده شو الان میان دنبالت ببرن یکان خودت، من اعتراض کردم که اون هم با وقاحت فقط حرف بى ربط زد. در این حین آمدند که باهاشون برم یگان. شب براى نشست عملیات جارى بردن کلا میز رو چیده بودند تقریبا من چهار ساعت زیر شدیدترین انتقادهاى پوچ و خود ساخته و فحش و تهمت هاى رکیک قرار داشتم و مرا متهم به تمارض کردند. هر چه گفتم عکس گرفتم و خود دکتر حمید با شوراى پزشکى مشورت کرده است، تو گوش کسى نمیرفت و مسئول نشست میگفت، بقیه دارند داخل عملیات میکنن و جان میدهند، تو بفکر خودت هستى و مشکل پایت.
هیچوقت این خاطره از ذهنم نمیره و همیشه بر رجوى و رجوى صفتان لعن و نفرین میفرستم.
(سعید مهندسى یکى از افراد قدیمى سازمان بود که مهارت خاصى در ساختن بمب و کارهاى مربوط به مهندسى نظامى داشت و رجوى ملعون ایشان را هم قربانى مطامع نامشروع خود کرد و همراه پنجاه نفر دیگر از فرماندهان فرقه در آخرین درگیرى اشرف به کشتن داد)

عبدالکریم ابراهیمی

همایش انجمن نجات مرداد 1400

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا