رنج نامه یک اشرفی سابق به رجوی برای تاریخ فردا – قسمت پایانی

درعراق برایمان پادگان اشرف ساختی همان بهشت موعود زمینی و تاکید کردی حفظ و ایستادگی دراشرف تا اخرین نفر و نفس شرف ماست.. و در دهان ما درهر شب و بامداد  در مراسم شامگاه و صبحگاه این شعار را جاری کردی که کوه اگر بجنبد اشرف زجا نجنبد؟ وهرکس که خیال  ترک و جدایی از اشرف را داشت کوفی. طعمه. و پاسدار رژیم  معرفی  میکردی… بدنبال اعلام اتش بس در جنگ عراق برضد ایران  و در منتهای توهم احمقانه که از اوج خود بزرگ بینی وقدرت طلبی تو ناشی می شد. عملیات به اصطلاح فروغ جاویدان رابا هدف تصرف 48 ساعته تهران اعلام کردی… سیل جوانان ساده لوح و خوش باور و البته  صادق را از کشورهای مختلف اروپایی به عراق اعزام نمودی. انها بقدری فریب وعده های تو را خورده بودند که بیچاره ها هرکدام با کوله هایی انباشته از سوغات برای عزیزانشان درایران امده بودند و چه زود حباب این توهمات خوش خیالانه در دشت حسن اباد و چهار زبر ترکید انجایی که اجساد سوخته و سوغاتی های پراکنده در صحنه  مشمئز کننده شکل تراژدی سیاه  تو را برای انها رقم زد… از فروغ برگشتیم  با انبوهی کشته و بدنهای مجروح  و باورهای خدشه دارشده… مینیموم صداقت ومردانگی حکم میکرد که مسولیت این فاجعه انسانی را برعهده بگیری ولی افسوس که یک جو شرف و غیرت یافت نشد. ولی وقاحت و بیشرمی چرا…آنجا که خود قربانیان را مقصر تلقی کردی…عجبا عجبا
درحالی که هنوز زخم پیکرهایمان التیام نیافته بود درحالی که داغ فراق دوستان را بدل داشتیم کانون گرم خانواده و حربم مقدس زندگی راهدف گرفتی به بهانه انقلاب وقطع وابستگی  و بقول خودت دیگ ها گذاشتی و اتش ها برافروختی تا تمامی ارزش های خانوادگی وعشق به فرزند و همسر را در خلوت ترین نهانگاه اعضا که اصلی ترین مرکز کنش و واکنش بود را بسوزانی و خاکستر کنی و بر بنای آن قلب های سوخته مهر مریم  بکاری و بندهای لعنتی انقلابش را..
چندین سال هم ما را در لابلای طناب (بند)های انقلاب سرگرم  و سردرگم وعلاف کردی…درآن سالها تنها دلمان به سلاح  و اونیفورم  سبز رنگمان خوش بود و به حرف هایت  که هیچگاه لباس عزت وشرف ارتش آزادیبخش را از تن خارج نخواهیم کرد و سلاح مان که شرف ماست را برزمین نخواهیم گذاشت..
در طی این سالیان اشرفی برایمان ساختی با انبوه برج ها وسیم های خاردار اشرفی که در مناسباتش چرا و چگونه و کی و کجا و چطور ممنوع  و مرز سرخ شمرده میشد وخیال جدایی از آن خیانتی بزرگ…
چه انبوه اعضایی که بدلیل اصرار برای جدایی بطرز مشکوکی کشته  وسربه نیست  نشدند. چه بسیار افرادی که فقط بجرم اقدام برای انتخاب مسیر زندگی در زندان مخوف ابوغریب و زندانهای شما ساخته به اسارت نرفتند و چه تعداد بخت برگشتگانی که از شدت فشارهای طاقت فرسای مناسبات دست به خودسوزی نزدند… الان قریب به بیش از 30سال از ان وقایع میگذرد اکثر نفرات همانند من بیش از 50 بهار از زندگیمان را پشت سرگذاشته ایم با انبوهی  بیماریها سرخورده و مایوس و زندگی  باخته… راستی ما بعد از 50 سال باید به کدام داشته هایمان افتخار کنیم  و به چه ببالیم… به تحقق وعده سرنگونی؟ به ارتش آزادیبخش ملی  بازوی  پرتوان  و پراقتدار خلق… به سلاح  ناموس مجاهد… یا به اشرف حفظ  شرف. اکنون با گذشته ای سیاه وآینده ای نامعلوم درآلبانی اسکان داده شده ایم  و منتظریم در آلبانی برایمان اشرف  دیگری بسازند.. وبازهم ما را در خلوت بی خبری خودمان به اسارت بگیرند؟  ولی هرگز
نمیدانم زنده ای یا مرده؟ ولی باید به انبوه سوالات و تناقضاتی که تمامی وجودمان را فرا گرفته پاسخ بدهی که ما در آلبانی چکار میکنیم؟ به چه بهانه ای باید بمانیم؟ باکدام هدف؟ از درون وجدانهای بیدار شده مان نهیب میخوریم که دیگر دوران  فریب  ذهن تمام شد.
آلبانی پل ما بسوی آزادی است.
علی اکرامی
 

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.