خانواده ها

مادران منتظران بدرود یافته – قسمت پانزدهم

خیانت و جنایت رجوی درحق ملت ایران واعضای اغفال شده اش گستره و پهنای زیادی دارد که زبان و قلم از بیان تمام عیار آن قاصر و ناتوان است. دراین میان خانواده های اعضای گرفتار درفرقه بدنام رجوی خاصه مادران ازقربانیان اصلی خباثت رجویها محسوب می شوند که دراین نوشتار به شرح زندگانی مادرانی پرداخته میشود که دراثرناجوانمردی و ظلم و جور رجوی ها بی آنکه عزیزان شان را درآغوش بکشند ؛ ناکام وچشم انتظاردارفانی را وداع گفتند وبه دیاراعلاء شتافتند و به آرامش رسیدند.
***
متوفی: مرحومه مغفوره معصومه یوسفی گیلاکجانی  50 ساله
مادرمحمد تقی یوسفی گیلاکجانی ازاعضای اسیردرفرقه بدنام رجوی
محمد تقی یوسفی گیلاکجانی درسن 18 سالگی درهنگامه جنگ تحمیلی صدام ملعون علیه ملت ایران ؛ بواسطه مادرلباس رزم پوشید و روانه صحنه نبرد دردفاع ازآب وخاک ووطن خود شد. بارها وبارها ازافتخارات صحنه نبرد وکارزارخودش علیه نیروهای متجاوز بعثی برای خانواده خاصه مادرچشم انتظارش نامه نگاری میکرد وتاکید داشت که حتی حاضراست که با افتخارازمدت مرخصی خود درجبهه جنگ باقی بماند وصحنه را ترک نکند. عشق وافرمحمدتقی دردفاع ازمیهنش تمامی نداشت تا که روزی درهنگامه نبرد جانانه خود به اسارت دشمن درآمد وبه اسارت گرفته شد.
تقدیرآنگونه رقم خورد که مطلق مطلوب محمد تقی وخانواده زحمتکش یوسفی نبود چرا که دراثراغفال ومغزشویی ؛ محمد تقی تمام وکمال به اسارت رجویها درآمد وسالیان عمروجوانیش را تباه کرد وخانواده خود را گریان وچشم انتظارباقی گذاشت.
جریان بدین قراربود که دروانفسای تبادل اسرا درواپسین لحظات دهه شصت وآغازین دهه هفتاد ؛ خبرناگواروتلخ اسارت محمد تقی به فرقه رجوی به گوش خانواده خاصه مادررسید وهمین بس که مادربیتاب وبیقرارومریض شد واندک زمانی بعد دراثرایست قلبی در50 سالگی با چشمانی بازومنتظربدرود حیات گفت وبدین صورت داغ بزرگی بردل همسروفرزندانش  گذاشته شد.
خانواده محترم وداغدیده یوسفی خاصه پدربزرگوارشان بمنظوررهایی جگرگوشه شان به فعالیت پرداختند وبارها بمظوردیدارورهایی عزیزشان درمقابل اشرف مضمحل شده به تصحن نشست شاید که بتواند با فرزندش ولو دقایقی دیداروگفت وشنود داشته باشد که هرباررجوی بدنام وضدخانواده ازاین امرجلوگیری کرد وغم واندوه این خانواده دردمند را چند برابرکرد.

زمانه را بی تو سپری کردن بسیار طاقت فرساست                                                                   
دوشنبه 26 شهریور1386                                                                                            
به: محمدتقی یوسفی (اهل گیلان)
 از: پدر
 بنام آنکه هستی از اوست
 سلام فرزند عزیزم ای که فرسنگها دوری و دلم همیشه همراه توست: تویی که نجوای شبانه ام هستی و یار لحظه های تنهاییم. زمانه را بی تو سپری کردن بسیار طاقت فرساست و جانکاه، آخر نبودنت رویاها را به یأس تبدیل میکند و انتظار دیدنت، دیدگان را مضطرب. همیشه به یادت هستیم، همیشه انتظار دیدنت را می کشیم و رنج انتظار را با گذر زمان با خود بدوش می کشیم تا شاید صبح سپید دیدار تو همه تاریکیها و ظلمتها و یاس ها و نومیدی ها را بزداید و شهد شیرین زندگی را دوباره به کام ما ریزد.
 فرزند دلبندم الان که این سطرها را رقم میزنم غروب غم انگیز تابستان دل انگیز شمال است. طبیعت با همه زیباییها بدون تو آنچنان جلوه ای ندارد و گرمای خورشید آن هیچوقت جایگزین گرمای وجود تو در کانون خانه ما نخواهد شد.
 تقی جان الان 16 سال است که از آخرین مکاتبه مان با هم می گذرد. شاید بخواهی بدانی در این سالها چه گذشته است، چه اتفاقات خوب و بدی در زندگی ما رقم خورده است. تأثرانگیزترین اتفاقی که از درد فراقت نباید رخ میداد رخ داد! نمی دانم میدانی که فرهمند و بهدین برادرزاده هایت چشم انتظار دیدن عموی شان هستند؟! یا مجتبی و نعیم آبجی زهره، آتنا و ملیکا و آتوسای آبجی آمنه، حامد عمو محمد و عذرا همسرش، ساعد و همسرش خدیجه (دختر عمو احسان) یاسر پسر آخر عمو محمد، آبجی سمانه و بچه هایش، آیدا دختر عمو احمد و پسر خوشگلش یاشار، امیرحسین عمو احمد، مهدی و هادی عمه کیمیا و بچه هایشان، آبجی نسیبه عمو محمد و همسرش بابک عمو سیف اله و فرزندشان کیارش، نجمه و نوید عمو احسانت یا جابر و عماد و جواد عمو مرتضی، سعید و مسعود عمو قاسم و شریعه و همسرش آقا مرتضی و همه فامیل دیگر در آرزوی دیدار تو لحظه شماری میکنند و انتظار طلوع دوباره حضور سبزت در محفل خانواده شان هستند.
 و یا شاید نیاز باشد که بدانی جای خالی نبودن پدر بزرگ و مادر بزرگ، حضور تو را انتظار میکشند. حتی حضور در خانه جدیدمان بدون وجود تو آن صفا را ندارد، باغات سبز، درختان مرکبات با شکوفه های زیبایش، نشا های سر سبز شالیزارهای محل، بوی نمناک خاک کوچه و پس کوچه های محل، همه و همه حضور تو را انتظار میکشند!
 ما را سر و سودای کس دیگر نیست        در عشق تو پروای کس دیگر نیست
 جز تو دگر جای نگیرد در دل                    دل جای تو شد جای کس دیگر نیست
تقی عزیزم:
 گر روز وصال باز بینم روزی      با تو گله های روز هجران نکنم!
 آری فرزند عزیزم نمی دانم آنجا روزگار چگونه می گذرانی، حتم دارم که تو نیز آتش فراق را در دل داری و همیشه به فکر ما هستی و خواهی بود. ولی فقط به فکر بودن کافی نیست باید دیوار فاصله را شکست، باید برای دیدار پلی زد، باید حرکت کرد از پل گذشت با اعتماد با اطمینان با عشق و با صلابت با شهامت و با شجاعت. باید به آینده فکر کرد. باید گذشته را فراموش کرد. فراموش نه بکله همان پل را باید ساخت. اینجا همه چیز برای حضورت مهیاست. مطمئن با ش که اگر بیایی دیگر با تو کاری نخواهند داشت چون دوستان دیگرت آمده اند. نمی دانم آقای احمدی را میشناسی یا بیاد داری؟ همان که 2 سال پیش برگشته است. او بود که به ما امید دیدارت را داد او الان در انجمن نجات استان است. او نیز مثل ما آرزوی دیدنت را دارد. او به ما گفت که تو یک هنرمند شده ای. او گفت که چه زیبا همه چیز را خوب بازی میکنی تا دیگران را بخندانی و گاهی نیز بگریانی! او گفت تو یک بازیگر ماهری. پس سعی کن نقش جدیدت را خوب ایفا کنی. سعی کن تئاتر زندگیت را نیز آنچنان زیبا بازی کنی تا به شوق دیدارت نایل آییم. ما نیز دستهایمان را برای تو بلند خواهیم کرد. دستانت را خواهیم گرفت در کنار هم زندگی لذت بخش گذشته را به آینده روشن زندگی ات پیوند خواهیم زد.
 بیا که سخت انتظار کشیده ایم.
 غم کی خورد آنکه شادمانیش تویی      یا کی مُرَد او که زندگانیش تویی
 در نسیه آن جهان کجا دل بندد             آن کس که به نقد این جهانیش تویی
بیا تا زندگی را در کنار هم سپری کنیم. همه فامیل و دوستان همه آنهایی که تو فکر میکنی، در آرزوی دیدار تو هستند. آری می شود زندگی را از نو ساخت و فقط به فکر خود نبود به دیگران نیز فکر کرد، می شود غروب های زیبای گیلاکجان را در کنار ساحل دریای نیلگون خزر تجربه کرد. می شود مسیر تاز ه آباد به گیلاکجان را با عطر برنجزارها قدم زد و سفیدی برف سماموس را به زیبایی به نظاره نشست! بله همه اینها می شود فقط باید تو بخواهی باید همت کنی باید گذشت و ایثار کنی باید عشق را در خود زنده کنی! و ما نیز امیدواریم که تو با درایت و دانایی این مسیر را طی خواهی کرد ما به انتظار دوباره می نشینیم ولی این بار نه طولانی بلکه به فاصله… فاصله را تو تعیین کن!!!
 مهر تو به مهر روی حاتم ندهم       وصلت به دم مسیح مریم ندهم
 عشقت به هزار باغ خرم ندهم       یک دم غم تو به هر دو عالم ندهم
 قربانت: پدرت

ملاقات با خانواده محمدتقی یوسفی دردفترانجمن نجات گیلان
یکشبنه 16 اسفند 1394
محکم و استوار و امیدوارتر از قبل
قبل ازاینکه با این پدربزرگوار صحبتی را شروع کرده باشم با روحیه همواره شاداب وبا شوخ طبعی که زبانزد دیگرخانواده های گیلانی هست دست به جیب کرد وپاسپورت خودش را تحویل داد وگفت " این هم پاسپورتم. چونکه حضور اینبارمان درلیبرتی به نسبت سایر دفعات که دراسارتگاه اشرف متحصن می شدیم خیلی متفاوت بود ومن بسیار امیدوارتر ازقبل هستم که حتما میشود به لطف ونگاه خداوند متعال بچه هایمان را ازشر رجوی خائن رهانید و نزد خودمان آورد.
مسول انجمن نیز ضمن توضیحاتی اندر وضعیت شکننده مناسبات فرقه ای درلیبرتی که اساسا سران تشکیلات کنترلی روی اعضای نگون بخت وناراضی ندارند و شیرازه تشکیلات مافیایی شان ازهم پاشیده شده است ازاقای علیرضا یوسفی پدر دردمند وچشم انتظار محمدتقی یوسفی عضو اسیر لیبرتی از کم وکیف حضورشان درلیبرتی پرسیدند که آقای یوسفی این فرهنگی بازنشسته ضمن تشکر از زحمات انجمن نجات گیلان و مسولین امر در خصوص فعالیتهای انساندوستانه و خیرخواهانه شان در راستای رهایی اسرای نگون بخت لیبرتی افزودند: " همچنانکه اشاره کردم دراین دور فعالیت و رزم و تلاش خانواده های حاضر بسیارشدید وتحسین برانگیز بود و من هم بعنوان قطره کوچکی ازهمین جمع درمیانشان حضور داشتم وآنچه که از حضور در لیبرتی و دیالوگ با شماری از اسرا نصیبم شد احساس کردم رهایی عزیزانمان شدنی است ولیکن خیلی سخت است. تکرار میکنم خیلی سخت است چرا که بوضوح میتوان دید که چگونه فرزندانمان درگذرسالیان اسارت مغزشویی شدند و از احساس و عاطفه تهی گشتند. انگارداشتی با یک آدمک چوبی که روح و روانش را گرفته بودند صحبت می کردی و زبان شان بسته بود ولی با نگاه خود ما را می پذیرفتند وبه حرفهای ما گوش میدادند و در مواقعی هم که احساس میکردند که تحت کنترل هستند سرشان را پایین می انداختند و تو لاک خود می رفتند.
درمیانه دیدارصمیانه لحظاتی بود که آقای یوسفی به گذشته های خیلی دور برمی گشت و در توصیف آن توضیح داد " هیچوقت ازخاطرم نمیرود که همسرم درآغاز دهه هفتاد درجریان تبادل اسرا ودرچشم انتظاری بازگشت فرزندمان وقتی متوجه به اسارت درآمدن عزیزمان درفرقه رجوی شد آنقدرغصه خورد وبیتابی کشید تا دق نمود ومن ماندم با آرزوهای همسرم واینکه تعهد گذاشتم درارتباط با انجمن نجات وخود جنابعالی در رهایی محمدتقی ازاسارت رجوی کوتاهی نکنم وبه شما قول میدهم تا رهایی محمدتقی وبازگشتش به کانون پرمهرخانواده کوتاهی نکنم وامیدوارترازقبل درمیدان باشم.  
مسول انجمن نجات گیلان نیزضمن اعلام همدردی با این خانواده زحمتکش شاکیکار گیلک اظهارامیدواری کردند که انشاءالله  زحمات تمام خانواده های چشم انتظاربه بارنشسته وبزودی زود شاهد اضمحلال نهایی تشکیلات مافیایی رجوی و رهایی وبازگشت تمام اسرا ازجمله محمد تقی یوسفی درآغوش خانواده هایشان باشیم.
روح مرحومه مغفوره معصومه یوسفی گیلاکجانی شاد
پوراحمد

نمایش بیشتر

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا