نامه لیلا قاسمی ساکن زنجان به برادرش حبیب اله قاسمی تحت اسارت فرقه رجوی

امشب نیز با گریه ها و بی قراری های پدر و مادرم با خدای خود خلوت کردم و قطره ای از حرفهای دلم را به عزیزم مکتوب می کنم. سلام بر  داداش خوبم حبیب خوشگلم. منم لیلا خواهر کوچیکت همونی که همیشه هوامو داشتی. داداش جونم کجایی؟ تو که اینقدر بی وفا نبودی! هر کجا می رفتی بیشتر از یک هفته نمی تونستی از خونه بی خبر باشی! حبیبم دیگه طاقت دوریتو نداریم. 15 سال پیش جهت کسب کار به ترکیه رفته بودی که گرفتار و اسیر فرقه رجوی شدی و 15 سال است که از تو بی خبر و در انتظار برگشتت هستیم. دیگه نمی دونم جواب گریه های پدر و مادرم را چه بگویم. با هر صدای زنگ تلفن و درب خانه دلشون به لرزه در می آید. از صبح تا شب عکستو نگاه می کنن و پدر با گونه های اشک آلود عکست را بغل کرده و می گوید حبیب جان کجایی پسرم بابا دورت بگرده برگرد خونه. مادر نصف شب بیدار می شود تو را صدا می زنه. من هم به دور از چشم آنها با عکست حرف می زنم و اشکها می ریزم. با تمام وجود صدای سفید شدن موهایم را می شنوم. برادرم حبیبم دیگه شانه هایم تحمل غم دوری تو و گریه های مادرم را ندارد. برگرد ای تکیه گاه خواهر گریانت. برگرد به خونه برگرد به وطن منتظرت هستیم. 

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.