نامه ای به برادر عزیزم محمد جعفر نجفی در آلبانی

سلام داداشی خوبم

امیدوارم هر جاهستی، خوب و خوش و خرم باشی.می دونم فاصله بین من و تو زیاد است، مسافت را نمی گویم که مسافت ها را می شود خیلی زود طی کرد، اما این فاصله ها پرشدنی نیستند.نه با اشک های من، نه با مهربانی صدای تو، انگار یک چیزی توی قلب من یا شاید هم قلب تو باعث این فاصله ها شده. بسوزه آن دوران سیاه که ما رو من و تو کرد.داداش خوبم از این واژه های بی حس نجاتم بده دلم امشب می خواهدت بیشتر از همیشه.امشب بهت احتیاج دارم بدون اینکه فکر کنم چقدر از هم دوریم.امروز می خواهم  درد دل هام رو که باهات سالهاست نکرده ام وتلنبار شده اند و از تمام کوه های دنیا بزرگترند رو خالی کنم. برادرم ؛ محبوب همیشگی ام، صاحب چشمان همیشه معصوم که با محبت و به دور از هر ناپاکی نظاره ام می کنی گوش کن کدام کوه غم بارم را شکافتم که چشمانم منتظر فرمان قلبم نشد. رسید، چه شد که فریاد زدی، پرسیدی دردت چست؟ پس از سال ها انتظار، دلم دریایی شد ازفاصله ها گفتم، از آزادی های تو گفتم و از قفس های خودم.از تعصب های تو گفتم و از فشارهایی که زیرشان نابود می شوم.از خدا گفتی ؛ گفتی به او توکل کن، از قرآن گفتی، از تطمئن القلوب.تپش تند قلبم جوابت رو داد.امشب آرام تر از شب های دیگه دست ها را رو به آسمان بلند می کنم و برات دعا می کنم،دوستت دارم .می دانی جعفر جان من علی داداشت ازدواج کردم این عکس را که برایت می گذارم عکس بچه خودم نوه بابا می شود می دانی من فقط به عشق این که بابا و مامان  خیلی از نبود و دوری داداشی عزیر محمد جعفر دلتنگ و ناراحت بودند ازدواج کردم تا از این دلتنگی کمی بیرون بیایند.  هر روز ذکر و یاد تو را داریم داداشی عزیز.

دوست دار شما برادرت علی نجفی

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.