بهزاد قربانی مخالفتش با دیکتاتوری رجوی شد

این پارامترها را کنار هم بگذارید و نتیجه گیری کنید: در دو هفتۀ پیاپی دو عضو و مسئول قدیمی سازمان مجاهدین (فرقۀ رجوی) (بابا یعنی محمد سیدی کاشانی وبهزاد مسعودی با نام تشکیلاتی موسی) و هر دو به گواهی همۀ جداشدگان، از مخالفان درون تشکیلاتی دیکتاتوری رجوی و هر دو از ساکت های همیشۀ نشستهای جیغ و داد و فحش و فحاشی تشکیلات این فرقه و هر دو از خلع رده شدگان به حاشیه رانده شدۀ سالیان توسط سران فرقه و هر دو هم به ادعای فرقه بعد از بیماری طولانی در آلبانی درگذشتند که اکنون به هفته ای یک درگذشت رسیده است. آیا با این پارامترها و نشانه ها نمی توان این مرگها را مشکوک تلقی کرد؟
خاموشی دومین صدای اعتراض بی صدا در تشکیلات فرقۀ رجوی در دو هفته
سران فرقۀ رجوی امروز در اروپای آزاد باید جوابگوی علت این مرگهای خاموش به خانواده های آنان باشند
و خانواده ها نیز باید علت این مرگها و پیکر عزیزانشان و مدارک پزشکی آنان را پیگیری کنند
افرادی را که در یک ماه اخیر فوت آنها توسط فرقۀ رجوی به علت بیماری یا ایست قلبی اعلام شده از جمله عبدالله جعفر زاده، آرش پورغلامی، محمد سیدی کاشانی و بهزاد مسعودی را غالبا همۀ اعضای قدیمی جداشدۀ سازمان مجاهدین می شناسند و همه مان می دانیم که هیچیک از این افراد طی آنهمه سالیان در عراق با آنهمه فشارها و وضعیت محاصرۀ غذایی و دارویی و گرمای طاقت فرسا و گرد و خاک و طوفانهای ریزگردی وحشتناک به علاوۀ حملات و جنگ و بمباران و… بیماری یا بستری طولانی نداشتند باید از سران فرقه پرسید که چرا این افراد وقتی هنوز سه سال از انتقال آنها به آلبانی یعنی به خاک اروپا که هیچیک از کمبودها و شرایط جغرافیایی سخت عراق را ندارد نگذشته پشت سر هم بیماری آنهم “طولانی”!! می گیرند و بدون اینکه کسی از بستری شدن آنان اطلاع داشته باشد فوت می کنند؟؟ و چرا سران فرقه هیچگونه جزئیاتی از بیماریهای آنان یا مدارک پزشکی از وضعیت آنان و پیکرشان حد اقل به خانواده هایشان طبق همۀ اصول و عرف شناخته شدۀ قانونی و شرعی و اخلاقی و جهانی نمی دهند؟!! و با کدام گواهی پزشکی قانونی این درگذشتگان را در گورستان خودشان در تیرانا پایتخت آلبانی دفن می کنند؟ در کجای جهان جز مقر فرقۀ رجوی مرده را بدون جواز دفن به خاک می سپارند؟ هیچ کشته یا مرده ای در داخل تشکیلات رجوی در این سی و اندی سال هرگز با جواز دفن پزشکی که در همۀ کشورهای جهان امروز رایج و اجباری است نه در عراق و نه در اروپا دفن نشده اند و چرا مراجع بین المللی بویژه کمیساریای عالی پناهندگان ملل متحد در این رابطه یقۀ سران این فرقه بویژه مریم رجوی ساکن رسمی فرانسه و ساکن فعلی آلبانی را نمی گیرند؟
این افراد حتی اگر در اثر بیماری و علل فیزیکی فوت کرده باشند باید پرسید آن علل چه بوده و نتیجۀ چه فشارهایی جسمی و روحی در داخل تشکیلات بویژه در رابطه با بیشترشان که در سنین کهولت نبوده اند درگذشته اند؟ فشارهایی طاقت فرسا و به نوعی شکنجۀ مداوم که مشخصا به مخالفان سیاستها و حرفها و عملکردها و خطوط رجوی در داخل تشکیلات وارد می آمد و می آید و همۀ ما آنها را طی سالیان حضورمان در این تشکیلات دوزخی چشیده و یا شاهد بوده و بسیاری از آنها را نوشته و منتشر کرده ایم.
خانواده های این عزیزان درگذشته در اسارت و غربت باید بی هیچ هراسی از تهمت پراکنی ها و شیطان سازیهای دستگاه تبلیغاتی فرقۀ رجوی اطلاع رسانی از چگونگی و علل این مرگ و میرها و پیکر عزیزانشان و مدارک پزشکی مربوط به آنها را از سران این فرقه که در اروپا هستند از طریق مقامات این کشورها و مجامع بین المللی وبویژه کمیساریای عالی پناهندگان ملل متحد در تیرانا و ژنو پیگیری کنند. این حق قانونی و مشروع و بین المللی آنان می باشد.
بهزاد (موسی) را من سالهای طولانی در قرارگاههای بدیع و پارسیان (در غرب بغداد) و در دفتر سازمان مجاهدین (فرقۀ رجوی) در بغداد که مدتی را با اینجانب در ستاد روابط خارجی کار می کرد و نیز سالها در قرارگاه اشرف که با هم در یک مقر بودیم از نزدیک می شناختم و سالها با هم شبانه روزی در یک محل بودیم. مطلقا من هیچ بیماری خاصی آنهم طولانی! در او ندیدم و یک بار هم ندیدم در بیمارستان بستری شود و یا از یک بیماری رنج ببرد. سنش هم از من و امثال من خیلی کمتر بود ولی خیلی جلوتر از ما و از آغاز نوجوانی در زمان شاه وارد مبارزه و زندان و درد و رنج در کادر سازمان مجاهدین شده بود و از فرماندهان نظامی و مسئولان سیاسی و اطلاعاتی قدیمی سازمان به شمار می رفت و بیشترین و آخرین کار و مسئولیتش هم در ستاد اطلاعات سازمان بود.
در تمام این سالیان شاهد انواع نشستهایی در قرارگاههای بغداد و اشرف با سوژه شدن بهزاد برای شکنجۀ روانی و فحش و فحاشی و تحقیر و خرد کردن شخصیت او توسط سران فرقه از جمله محبوبه جمشیدی و مهدی ابریشمچی و زهره اخیانی بودم که او را تنها به علت سکوتش و شرکت نکردن در فحش و فحاشی علیه دیگران و پشت بلندگو نرفتن و یا “محفل” زدن یعنی ابراز مخالفت با خط و خطوط رهبری رجوی در گفتگوهای خصوصیش مورد انواع ناسزاها و القاب ناشایست حتی پاسدار و آخوند و…!! بعد از 44 سال مبارزه علیه دو دیکتاتوری شاهی و آخوندی قرار می دادند.
یادم می آید که در نشست عمومی بزرگ در اشرف در سال 72 وقتی رجوی تک تک اعضای از قبل منصوب شدۀ شورای رهبری زنانۀ فرقه اش را اسم می برد و با شیادی و ظاهرسازی برای تک تک شان از همه با بلند کردن دست رأی می گرفت تا بگوید انتخابات داریم! و یک نفر هم جرأت بلند نکردن دستش را نداشت و وقتی می پرسید: مخالف؟ یک نفر هم از آن سه هزار نفر حاضر در نشست به عنوان مخالفت با هیچیک از آن 24 زن دست بلند نمی کرد و مسخره و فرمالیته بودن این نمایش مضحک کاملا مشهود بود؛ دیدم که بهزاد اینهمه توهین به شعور اعضا را برنتابید و بلند شد با عصبانیت و گفتن جملاتی زیر لب نشست را ترک کرد و به دنبال آن و به این جرم بعد از بازگشت به مقر چندین روز زیر انواع توهینها و تهمتها و ناسزاها و شکنجۀ روانی شبانه روزی قرار داشت و مسلما در این مدت انتقال به آلبانی و در سالیان اخیر هم انواع فشارهای روحی و جسمی بر او وارد آورده اند که به یقین درگذشتش یا احتمالا خودکشی اش ناشی از همین فشارهای سالیان و مستمر بوده است و باید به سران فرقه که در اطلاعیه شان فوت او را به دروغ ناشی از بیماری”طولانی”! توصیف کرده اند گفت: نه خیر اگر از ترس فرار او که در موقعیتها و ستادهای حساس بوده سربه نیستش نکرده باشید و یا برای رهایی از فشارهای طاقت فرسای شما خودکشی نکرده باشد؛ به یقین درگذشتش و هر گونه بیماریش اگر داشته باشد ناشی از فشارهای “طولانی” سالیان شما بر بهزاد بوده است و بس.
در یکی از نشستهای دهۀ هفتاد در قرارگاه بدیع محل اقامت مسعود و مریم رجوی بعد از ساعتها فحش باران کردن او و خرد کردنش تا آخر ایستاد و حاضر به پس گرفتن حرفهایش در بیرون نشست نشد. یادم می آید که محبوبه جمشیدی مسئول نشست به او گفت: باشه می خوای بری برو اگر می توانی برو علیه سازمان مقاله بنویس!! چون مطمئن بود که کسی در حکومت صدام حسین ارباب آن موقع رجوی نمی تواند از قرارگاههای سازمان و از عراق بیرون برود و نیز به خوبی معلوم بود که بهزاد قصد بیرون رفتن و مقاله نوشتن و افشاگری علیه دیکتاتوری تشکیلاتی رجوی را جایی اظهار کرده بوده و توسط جاسوسان رجوی به گوش بالایی ها رسیده بوده است. ولی حالا بعد از قربانی شدنش و خاموشی همیشه اش او را “مجاهد قهرمان” و “سمبل صدق” توصیف می کنند و مجاهد صدیق ش لقب می دهند! تفو بر تو ای مریم قجر تفو!!
بهزاد رفت ولی پژواک سکوت و در فکر بودن اندوهبار و مظلومانه اش فریادی است که بیش از پیش دستگاه استبدادی و ارتجاعی فرقۀ رجوی را رسواتر می کند. روانش شاد و نام و یادش در خاطرهایمان جاوانه است.
حسین نژاد

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.