چگونه خواهرم را از زندان مجاهدین نجات دادم

خاطره گویی خانم اعظم نوری

خانم نوری یکی از خانواده های فعال انجمن نجات استان مرکزی است. هر چند که خواهرش طیبه نوری از فرقه رجوی جدا شده است ولی کماکان با دفتر انجمن فعال است و می گوید من بدنبال آزادی همه اسیران هستم و هر کاری که باعث شود اسیران از فرقه رجوی جدا شوند انجام می دهم.

 class=

سلام من اعظم نوری اهل اراک هستم خواهرم نزدیک به 15 سال در فرقه رجوی اسیر بود. با تلاش من و تمام خانواده خواهرم خود را از فرقه رجوی نجات داد و در حال حاضر یک زندگی آزاد برای خودش دارد.
خلاصه گفته ها و یا خاطراتم را می خواستم بیان کنم.
زمانی که فرقه رجوی در عراق بود من و همسرم در گرما و سرما چندین بار به عراق سفر کردیم. زمانی که جنب درب پادگان اشرف می رسیدیم خانواده ها برای آزادی فرزندانشان جنب درب اشرف تجمع می کردند و خواستار آزادی فرزندانشان از فرقه رجوی بودند. برای من که روزهای خوبی بود وقتی مادری را می دیدم با تمام وجودش فریاد می کشید و می گفت پسرم را آزاد کنید من روحیه می گرفتم و انرژی ام چند برابر می شد. من در کنار پادگان اشرف هر کاری از دستم بر می آمد انجام می دادم. آشپزی می کردم در سیم کشی بلند گوها کمک می کردم. هدفم این بود با خودم می گفتم اگر یک اسیر از فرقه رجوی جدا شود راه را برای مابقی باز می کند. خاطرات خوب داشتم و خاطرات بد!
خاطرات خوب من این بود که با خانواده های استان های مختلف آشنا می شدم. هر استانی فرهنگ خاص خودش را داشت بعد از ظهرها با خانواده ها در فضای سبز می نشستیم و با هم درد دل می کردیم و تا حدودی دلمان آرام می گرفت. خاطرات بد مربوط به خواهرم بود که در فرقه رجوی اسیر بود و من چند قدمی او بودم و نمی توانستم او را ببینم و ذهن مرا درگیر کرده بود ولی هر موقع به چهره مادران نگاه می کردم آرامش می گرفتم. عناصر فرقه رجوی انگار که از بوته عمل آمده بودند وقتی با آنها مواجه می شدم و نام خانواده را به زبان می آوردم به آنها بر می خورد و شروع می کردند به پرخاشگری و می گفتند که ما خانواده ای در بین شما و در ایران نداریم خانواده ما در پادگان اشرف است! برای من عجیب بود که از ما با سنگ و اشیاء فلزی استقبال می کردند. قبل از اینکه به عراق سفر کنم از طریق اینترنت خبرها را دنبال می کردم خبرها مربوط به فرقه را می خواندم باور نمی کردم و می گفتم مگر چنین چیزی وجود دارد امکان ندارد! باورش برای من سخت بود ولی وقتی به عراق سفر کردم به عینه دیدم که عناصر توجیه شده فرقه رجوی چقدر عقب مانده هستند روزها در کنار پادگان اشرف می گذشت و ما خانواده ها فعالیت خودمان را می کردیم. در کنار پادگان اشرف فهمیدم که بزرگترین دشمن فرقه رجوی خانواده ها هستند. سران فرقه از خانواده ها عجیب می ترسیدند. اگر دستشان باز بود ما را در کنار پادگان اشرف تکه تکه می کردند. باید هم از خانواده ها می ترسیدند. خانواده ها در کنار پادگان اشرف باعث شدن که چندین نفر اقدام به فرار کنند و به خانواده ها پناهنده شوند و من از این موضوع خوشحال بودم وقتی می دیدم مادری بعد از چندین سال فرزندش را در آغوش می گیرد، من هم امیدوار می شدم که خواهرم روزی به خود می آید و خودش را از فرقه رجوی نجات می دهد و همین اتفاق افتاد خواهرم خودش را از فرقه رجوی نجات داد و یک زندگی آزاد برای خودش انتخاب کرد. امیدوارم در آینده نزدیک تمام اسیران به خود آیند و خودشان را از چنگال فرقه رجوی نجات دهند. به امید آن روز نزدیک.. خانواده در آزادی اسیران نقش به سزایی دارند تجربه این را ثابت کرده است.
اعظم نوری

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.