معصومه جان رفتنت خیلی دلم را سوزاند

قسمتی از مصاحبه با خانم قمری مرادی مادر معصومه اولادی (محل تولد: شهر قزوین – اسیر در فرقه رجوی)

 class=

معصومه در دبیرستان از طریق یکی از عوامل سازمان به نام مرضیه کبیری در سال 1381 اغفال و به همراه دوستش از مرز خارج شد. معصومه شاگرد ممتاز دبیرستان بود.
روز پنج شنبه دیدم معصومه لباس سیاه پوشیده است. پرسیدم چرا لباس سیاه پوشیده ای؟ گفت می خواهم بروم مدرسه، جبرانی دارم. گفتم زود بیا. او رفت. ساعت یک شد دیدیم معصومه نیامد. دیدم کفش های مدرسه اش هست فهمیدم با کفش های کتانی رفته و لباس مدرسه را عوض کرده و در خانه گذاشته است.
برادرش مدتی دنبال کرد و نهایتا فهمیدیم که با کبیری از مرز رد شده اند. ساعت 4 آن روز تلفن ما زنگ خورد. دوستش گفت معصومه جایش خوب است. هرچه اصرار کردیم که با معصومه صحبت کنیم گوشی تلفن را به معصومه نداد.
معصومه نامه ای گذاشته بود و در آن نوشته بود: «من با دوستم رفتم، آنجا کار زیاد است و درآمد دارد، وقتی بیاییم با دست پر می آییم.»
مسئولان مدرسه گفتند چرا اولادی نمی آید؟ درسش خیلی خوب است، حیف است که درس نخواند.
تاکنون هیچ خبر و اطلاعی از او نداریم. بارها من و برادرش به عراق رفتیم و موفق به دیدار با معصومه نشدیم.

 class=

پیام خانم قمری مرادی به فرزند اسیرش معصومه اولادی:
معصومه جان سلام، مادر برگرد بیا خانه، من و برادرت هستیم، ما همه صحیح و سالم می باشیم. برادرانت ازدواج کرده و مهراب صاحب فرزند شده است. چهار خواهرت سلامتند. ما فقط چشم به راه تو هستیم، زندگی و خانه مان برقرار است و فقط آرزوی دیدن تورا داریم. معصومه جان برگرد من و برادرانت حمایتت می کنیم. تا من زنده هستم به سر زندگی ات بازگرد.
بعد از فوت پدرت، من به عنوانِ مادر، خواهر و برادرانت را صاحب زندگی کرده ام. معصومه جان قربانت بروم، من همه فرزندانم را دوست دارم و تو را بیشتر دوست دارم. من خودم را فدای فرزندانم می کنم. تا من زنده هستم فرزندانم نگران نباشند. تو را به روح پدرت قسم می دهم بازگرد و پیش ما بیا، دو برادر کوچکتر تو مهندس شده اند. جای تو در میان ما خالی است.
معصومه جان دوست دارم تو پیش ما باشی. همه چشم به راه تو هستیم. ما تو را فراموش نکرده ایم و هر لحظه به یاد تو می باشیم. تو بازگردی روی سر ما جا داری. زندگی ما فدای تو.
معصومه جان رفتن تو خیلی دل مرا سوزاند. شب و روز از دوری تو گریه می کنم. دعا می کنم که خدایا بچه های من دست به خاک می زنند برایشان طلا شود، برای همه بچه های مردم هم دعا می کنم که موفق و سلامت باشند. من 4 نوه پسری و 8 نوه دختری دارم.
معصومه جان بازگرد تا در مراسم عروسی خواهر کوچکت شرکت داشته باشی و دل ما را شاد کنی.

 class=
 class=
دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.