رجوی در حالیکه گفتگو ی دوستانه را تحمل نمی کرد ولی تجاوز جنسی اعضا به میلیشا را ندید می گرفت

بنام دوست که همه چیز از اوست
سلامی دوباره به بزرگی قلب عاشقان
وبه یادآه مادران در انتظار کودکان در غربت و در اسارت
نقطه سر خط.
قبل از هر چیز لازم است در مورد تاریخ ها توضیح بدهم.
1. در بین مجاهدین در عراق دراشرف و در علوی و دیگر قرار گاهها ی آنها در عراق بدلیل اینکه همیشه یک فصل است تاریخ و روز در کل مفهوم نداشت تنها بر خی ازسرفصل ها مثل نوروزو 30 مهر بیاد آدم می ماند. یعنی مثلا در کردستان برف می آید و بهار می آید بنابر این تاریخ ها دقیق نیست. برا ی ما 5 شنبه خیلی مهم بود زیرا روز جمعه فرداش بود و ما می توانستیم تا ساعت 8- 9 صبح بخوابیم. ساعت مچی مفهومی نداشت زیرا در عین حالی که وقت بچه ها تا شب پربود ولی زمان در آنچا علافی و وقت کشی بود. فرماندهان و مسولان هم عموما در شبها تا دیر وقت جلسه می گذاشتند و روزها را می خوابیدند.
2. مجاهدین هر هفته و هرماه دسته بندی و نام گذاری ها را عوض می کردند. می گفتند برای مسائل امنیتی هست. الان که خاطرات را می نویسم و آنرا دوباره خوانی میکنم خودم مجبورم زمان زیادی بزارم تا تاریخ و نام را مطمن شوم. خواستم این دو نکته مهم را بدانید.
سال 2001 بود ما دوره ها ی سللاح های سبک را آموزش دیده بودیم. در مرکز19 یا هنگ پچ پچ راه افتاده بود که قرار ه بچه ها را به قرار گاههای مختلف تقسیم کنند.
خبر در بین تشکیلات هیچوقت رسمی گفته نمی شد همه خبرها بصورت پچ پچ پخش می شود و مسولان سعی میکنند با گفتن اینکه چیزی نیست خبر را تکذیب کنند.
همه بر وبچه ها ناراحت شدند. نزدیک 5/1 سال بود که ما باهمدیگر بودیم تقریبا بچه ها ی از خارج ایران یعنی آمریکا و اروپا آمده بودند وهمسن و سال بودیم به هم عادت کرده بودیم. کلی خاطره با هم داشتیم. همدیگر را می فهمیدیم و حرفهای مشترک با هم برای گفتن داشتیم. حرفهائی که همه هم سن وسالهای ما در ایرا ن و کانادا با هم می زنند راستش بعد از اینکه با رفتن من مخالفت شده بود دیگه پذیرفته بودیم که باید همین جا بمانیم و به همین دلیل هم از آنجا که بچه ها اکثرا ایدئولویک مذهبی نبودند ( یعنی اهل نماز و روزه سفت و سخت نبودند – مثل همسن و سالهای داخل کشور و کانادا ) از زمان حاضر با توجه به محدودیت های اشرف حداکثر استفاده را می کردیم. ا زقرارگا ه های دیگر هم حرف های زیاد خوبی نشنیده بودیم.
. همه بچه ها دمغ شد ه بودند و سرها همه تو ی لاک خودمون رفته بود. حس وحالی نبود. یکهو بچه ها فروکش کرده بودند.
تا اینکه میترا باقر زاده ما را برای تجمع در سالن فروغ جاودان صدا زد. میترا بحث محفل را که شعبه ای از سپاه پاسداران هست را باز کرد.
در این جا لازم است برای کسانی که در تشکیلات مجاهدین در عراق نبود ه اند توضیح بدهم که محفل هر صحبتی که با دوستت می کردی باید به مسولا گزار ش می کردی. یک وقت حرفی معمولی زده بودی و یا نظری بر خلاف فرماند ه ات داشتی و یا چیزی خواسته بودی مثلا دلت برای خانواده ات. برای خواهرت تنگ شده بود واین را به دوستت می گفتی ازنظر مجاهدین جرم بود و همکاری با سپاه محسوب می شد. من که ایران یادم نیست. 8 ساله بودم که ایران را ترک کردم ولی بابا اینا می گن که در انجا هم اگر علیه خمینی و یا آخوندها حرف می زدی ویا حق خودت را می خواستی و کسی راپورت تر ا می داد اونوقت می شدی ضد انقلاب و ساواکی و می گفتن ارتباط با مجاهدین داری و یک جوری سعی می کردند صدات در نیاد..
الان که در کانادا این مطالب را می نویسم می بینیم چه هردو طرف همه ما را سرکار گذاشته بود ند خودمان حالیمون نبود اونهائی هم که الام در اشرف مانده اند خودشان را به کوچه علی چپ می زنند شتر دیدی ندیدی.
میترا گفت گوشتان را بازکنید برادر مسعود هر چیزی که برای شما خوب باشد را انجام می دهد برا ی همین ما نباید در خودمان صحبت کنیم و پچ پچ کنیم. متیرا که ناراحت و عصبانی بود گفت : اگر کسی بخواهدپچ پچی راه بیندازد و یا محفل بزند باهاش برخورد خواهد شد. وی روی این بحث خیلی تاکید داشت و انرا باز تر می کرد. بیشتر بچه ها متوجه حرفهای وی نمی شدند یعنی ارتباط حرف های دوستانه روز مره با سپاه را نمی فهمیدند آخه بچه ها میلیشیا بودیم و با سپاه مبارزه می کردیم پس شعبه سپاه یعنی چه ؟ همه به همدیگر نگاه می کردیم.
البته اینروزها فرماندهان مجاهدین در اشرف زدن سیم آخر و محفل شده شعبه وزارت اطلاعات. د رحالی که برخی از این افراد 20 سال هست که در اشرف بوده اند و از اشرف هم بیرون نرفته یعنی فقط برای عملیات رفته اند و این چند سال اخیر از آنجا بیرون نرفته اند.
تهدید های میترا که بر اساس سیاست چماق و حلوا بود تمام شد از بچه ها پرسید کسی سوال نداره ؟ رضا دائی بلند شد و پرسید: آیا خبر انتقال ما به قرار گاه های دیگر صحت دارد ؟
متیرا باقر زاده که خوب می دانست به دروغ گفت که هنوز معلوم نیست ولی مشا به آن مرحله رسیده اید که بتوانید مسولیتان را انجام بدهید. شما در این قرار گاه خیلی چیزها را یاد گرفته اید و لی عضو باشید.
علی باقر زاده بلند شد و گفت : ما در اینجا جا افتاد ه ایم و همدیگر را خوب میشناسیم و به هم قول داده ایم که با هم باشیم و کلک رژیم را بکنیم.
میترا باقر زاده جواب داد معلومه که اینجا چیزی یا د نگرفته اید و در این مدت یک عالمه خواهر نسرین و مسولین بحث های مختلفی مصل بحث خانواده کرده اند که بتوانید رزیم را سرنگون کنید و خواهر مریم را به ایران ببرید. میترا در این پرسید : شما نمی خواهید خواهر مریم را به ایران ببرید. ؟ مگه شما به برادر مسعود قول نداده بودید که خواهر را به تهران ببرید. شما هها هنوز به هم وابسته هستید. خجالت داره و دستور دارد همه تناقضات خود رابنویسند. توی دلم به علی فحش دادم که این هم سوال بود کردی کارمان درآمد.
یاسر اکبری نسب گفت خواهر میترا من پیش محسن اکبری نسب می مانم برادرم هست ما ازبچگی پیش هم بزرگ شده ایم حتی در آلمان هم کسی نتواسنت ما را از هم جدا کند من ومسی ( محسن ) با هم بودیم. هنوز صحبتهای یاسر شهید تمام نشده بود که ریخت روسرش. یک مسول شروع کرد بقیه بچه ها برای اینکه نشان بدن که تنقض ندارند شروع به داد وبیداد کردن.
هر وقت یاد یاسر و مظلومانه کشته شدن وی توسط مجاهدین می افتم خاطره آن روزها زنده می شه و دلم براش تنگ می شه. روحش شاد. مسعود و مریم باید جواب خون یاسر را بدهند.
ته سالن نشسته بودم به این سیرک مسخره نگاه می کردم. از اینکه به قرار گاه های دیگه بروم حس خوبی نداشتم. میترا باقر زاده گفت : خانواده جلوی مبارزه را می گیره و دراین مورد روضه خوانی مفصلی کرد و سر و ته بحث را بست انوقت جوابی برای این کار سازمان و جدا کردن مانداشتم ولی الان می دانم که رجوی از بودن بچه ها و وحدت آنها وحشت داشت و سعی می کرد با جاسوسی و خبر چین کردن بچه ها امکان هر گونه استقلالی را از ما بگیرد.
و ما دوباره به اسایشگاه رفتیم. بچه ها همه ساکت بودند. همه ناراحت و دمغ بودند.
یک دلیل اصلی که بچه ها از رفتن به قرا رگاه های دیگر ترس داشتند خبر هایئ بود که در مورد آن قرار گاهها گفته می شد. مثلا آرش شفیعی که یکی دوسالی از ما بزرگتر بود و فرمانده بود و اصغر بابکان که از فرماندهان خوب و صادق د ر اشرف بودند که بچه ها هم به آنها احترام می گذاشتند و دوستشان داشتند. چون به بچه ها با خوبی و احترام بر خورد می کردند.بارها بطور غیر مستقیم به ما گفتند در قرا رگا ه ها ی دیگر مانند اینجا نیست که بچه ها سالم باشند و مواردی از تجاوز جنسی گزار ش شده است. مثلا موردی را گفت که نیمه شب رفته بود به دست شوئی و دیده بود دو نفر دارند با هم سکس می کنند. همیشه از این موارد برای پچ پچ شدن بود.
امیدوارم که این نوشته های من باعث دردسر برای این دو نشود و انها را به نشست نبرند و مجبورشان کنند به گناه خوب بودن و هشدار دادن به ما ، در میان جمع تحقیر شوند.
زودتر رفتم توی تختم و فکر می کردم رجوی مرا از خانواده ام جدا کردند حالا هم از دوستانم جدا می کنند. چرا ؟ من به آنها وابسته شده بودم. من که به غیر از آنها کسی را در اشرف نداشتم و رجو ی داشت دوستانم را ازمن می گرفت.
توی همین فکر ها بودم که خوابم برد.
نیمه ها ی شب بود که با صدای جیغ و داد ت در آسایشگاه بلند شدم. ت یک بروبچه سفید روی ریزه ای بود.
فرخ سبز قبا گفت بچه ها بخوابید هیچ چیزی نیست و موضوع را خواباند.
صبح توی اسایشگاه داشتم با حمیدرضا صنوبری اسایشگاه را جارو می زدیم که گفت رضا –ص که از فرماندهان و ازاعضای مجاهدین بود شب گذشته قصد تجاوز به ت را داشته است که خوشبختانه موفق نشده بود.
رضا همیشه چند تا عکس از مریم را در جیب داشت. وی کشته ومرده مریم بود و بقول خودش انقلاب کرده بود.
ت مانند بقیه حوادث جنسی در اشرف با کسی از موضوع آن شب صحبت نکرد.
دیگر فرقی نمی کرد اشرف هم برای میلیشیا امن نبود.
مسعود بخواب که انقلاب کرده های تو و مریم بیدارند…

سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن